نُستالُژی خاطرات کودکی و حسن تصادف ها

خاطرات کودکی زیباترند.

نوشته ی زیر از یکی از کاربران است که بی هیچ توضیحیُ بطور کامل درج می شود :

 

با درود خدمت جناب آقای محمد علی‌ چراغی.

من وحید جعفری هستم، زاده ی ۱۳۵۹. راستش در سال تحصیلی‌ ۱۳۷۳،
که در کلاس اول دبیرستان درس میخواندم، دبیر ادبیاتی داشتیم با نام آقای درودیان. ایشان آنزمان شاید چهل و اندی سال داشتند، بسیار هم همانند شما، اهل ادب و فرهنگ بودند، که این ویژگی‌ ایشان همراه با اخلاق شوخ مزه و خوشی‌ همراه بود و سبب شده بود تا بیشتر دانش آموزان، منجمله من کوچک، به درس ادبیات پارسی علاقمند گردیم. نزدیک بر بیست سال از آن روز‌ها و کلاس درس ایشان می‌گذرد. از چند روز پیش، بسیار بیاد ایشان می‌ افتادم تا اینکه اکنون در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم و جالب اینجاست که در یکی‌ - دو سایتی‌ که مربوط به مسایل آموزشی هست، در قسمت دیدگاه کاربران، اشخاص دیگری نیز از ایشان یاد کرده بودند و به عنوان یک معلم نمونه، سخن درباره ‌شان گفته شده. یکی‌ از سایت‌هایی که جستجوی گوگل به من معرفی‌ کرد، مجله ی اینترنتی شما بود. در چند پست پایین تر، سخن از استاد ولی‌ اله درودیان بمیان آوردید که همین تشابه فامیلی استاد با دبیر ادبیات ما بود، که سبب گردید تا با سایت وزین شما آشنا گردم. اما نکته‌ای دیگر پدیدار شد که به به برکت آن، قلم به نگارش این چند رج در خدمت شما گرفتم.

یادمانه‌ها و نوستالژی، بخش قابل توجهی از زندگی‌ من هستند. در سالهای دهه ی شصت که دوران کودکی‌ام بود، در خیابان پنجم نیروی هوایی زندگی‌ میکردیم. درست از زمانی که من ۲ ساله بودم، تا تابستان ۱۳۶۷ که پایان جنگ بود و من کلاس دوم دبستان را تمام کردم و سپس به خیابان پاسداران اسباب کشی‌ کردیم. عکس نوستالژیکی که قرار دادید در آن پست، بسیار من را برد به روزهای کودکی، به زمان جنگ و بمباران. درست است که عکس شما، یک دهه قبلتر از حضور و زندگی‌ من در آن خیابان گرفته شده، اما فضای رنگها و آن خانه‌های پشت سر شما، همگی‌ نگاهی‌ آشنا به ما دارند. آپارتمانی که ما در آن زندگی‌ میکردیم، نرسیده به انتهای خیابان پنجم نیروی هوای بود و در سر کوچه ی آن، بقالی "آشنا" و در سوی دیگرش، یک فروشگاه مواد غذای با نام "بازارک" قرار داشت. نام این کوچه یک رقم اعشاری بود که درست بخاطر ندارم. انگار که طول و عرض کوچه را بصورت کسری گفته بودند. به هر حال، امشب خاطره ای شد و افتخار داشتم تا بگونه‌ ای‌ سلسله وار، با سایت و شخصیت ادبی‌ - فرهنگی‌ شما آشنا شوم و جای بسی‌ خرسندیست. آرزوی سلامتی و موفقیت‌های روز افزون را برایتان دارم.

نمره درس

پول پوک، مغز پوک ، قلب پوک

یک زمانی، در دهه ی ۵۰ برای یک نمره در یک درس، به میدان شوش رفتم و راهی قم شدم(با کرایه ی ۲۵ ریال)، و به سراغ خانواده ای و دوستی رفتم که از منسوبان یک نویسنده و روزنامه نگار معروف زمان رضاشاه بود. آن نویسنده مرحوم،هیچ ورثه ای نداشت؛ اطلاعاتی از آن دوست گرفتم و پژوهشم را تکمیل کردم و تحویل استاد دادم. در یک درس دیگر، تمام ۱۳ روز تعطیلی نوروز را صرف کردم، به روستایی رفتم و با ساکنان تک تک خانه ها، گفت و گو کردم و مانند آمارگیرهای سازمان آمار، و بسیار قوی تر و پویا تر و مسؤولیت پذیرتر ، پرسش و پاسخ کردم و پژوهشم را تکمیل کردم و پس از نوروز، تحویل استاد دادم .

در پایه ی پنجم دبستان درس می خواندم، با بستگانم، به خانه ی یکی از خویشان رفتیم که کارمند وزارت دادگستری بود و پایه ششم مدرسه را خوانده بود و رییس دبیرخانه ی وزارتخانه بود و فرهنگ دوجلدی عمید، یکی ازدهها کتاب خانه اش بود و بر سر یک واژه که در روزنامه خواندیم (متضمّن) مباحثه مان درگرفت و ما نوجوانان گستاخ، قانع نمی شدیم، سرانجام رفت و فرهنگ عمید را آورد و واژه را یافت و ما را متقاعد کرد؛ کاری یک یک دبیر لیسانسیه ی ادبیات می کرد .

آری امروزه، همه چیز پوک شده است: پول،مغز، قلب (عاطفه) و ...

کتاب و کتابخوانی

نستالُژی کتاب و کتابخوانی *

 

 محمد علی چراغی / آبان ۱۳۹۲ : هفته کتاب

۱  حافظ شناسِ بی سواد

کتاب در روستای ما بسیار کمیاب بود؛ هنوز به مدرسه نمی رفتم که در خانه، کتابی بود که به نام حافظ شناخته می شد. شب های زمستان، همسایه هایی که برای شب نشینی به خانه ی ما می آمدند، خواستار فال حافظ می شدندو پدرم تفآلی می زدو غزلی را می خواند. من مدادی یافته بودم که حواشی حافظ را خط خطی کرده بودم . من مینی علامه ای بودم که دیوان بزرگترین شاعررا، تحشیه کرده بودم. به همین سادگی ؛ پس من حافظ شناس بودم .

۲ - عطر کتاب فارسی مدرسه

شِش ساله بودم که به پایه نخست مدرسه راه یافتم؛همان هقته ی نخست، یک کتاب فارسی و یک کتاب حساب به ما دادند؛برسرِ راه از دکان مشهدی علی،– که پس از سالها به حجّ مشرف و حاج علی شد – سرِ کوچه مان ،دوبرگ، کاغذ معروف به کاغذ ده شاهی، خریدم تاکتاب هایم را جلد بگیرم.به خانه رسیدم؛ باشوق فراوان کتاب را درون کاغذ ده شاهی نهادم و بخش اضافی کاغذ جلد را درمحلّ شیرازه ی کتاب ، جدا کردم و کتاب راجلد کردم و هنگامی که کتاب را از کف اتاق برداشتم و صفحات را بستم، فشار آورد و جلد کاغذی پاره شد؛ نمی دانستم که کتاب در حال باز بودن،مقدار سطح کاغذ جلد را که اشغال می کند، کمتر از هنگامی است که کتاب جمع می شود؛به هر حال کاغذ دوم را هم آزمایش کردم ، به سرنوشت نخستین دچار شد.رفتم و کاغذ هایی دیگر خریدم و تجربه و آزمون و خطا، مرااززیانِ بعدیم رهاند؛ چرا که لازم بود، لبه ی جلد را اندکی بزرگتر تا می کردم .پیش از جلد کردنِ کتاب،بوی خوش مرکب چاپ و کاغذ، شامّه ی مرا نواخت و دوسه بار عطر چاپ و کاغذ را تا ژرفای حسّ شامه فرا دادم و چه حظّی بردم؛(که 36 سال پس از آن، پسرم، فرهنگ، به پایه ی نخست مدرسه راه یافته بودو همین احساس خوشایندخود از بوی کتاب را به مادرش گفته بود و مادر،همانندی اندیشه و احساس من وفرزندرا بازگو کرد.)

۳  کتاب جغرافیای پایه ۴دبستان

در پایه ی چهارم دبستان درس می خواندم، که پدرم (مرحوم) روزی با کتابی که قطعی بزرگتر از کتاب های درسی مان داشت، به خانه آمد: کتاب جغرافیا ی درسی پایه ی پنجم دبستان. تصویر کُرات و سیارات و زمین و فضا ووو. چون پدرم، خود به زمین و زمان ، علاقه داشت کتاب را خریده بود. من هم از آن هنگام، حسّ کردم که به فضا و دانش فضا علاقه مندم. از آن هنگام به درس فیزیک، بویژه فیزیک فضا علاقه مند شدم. البته، هنگامی که به مقطع دوم دبیرستان وارد شدیم، رشته ی طبیعی را که گرایش به فیزیک داشت پی گرفتیم و بعد ها به شیمی آلی علاقه مند شدم و در سالهای پسین دبیرستان، چند رشته را دوست داشتم : شیمی آلی ، فیزیک، زمین شناسی، و روزنامه نگاری و سردبیری. که نهایتاً هیچکاره شدم .

۴ - کتاب نصاب الصبیانِ ابونصر فراهی

در کودکی و مدرسه رفتن،هنگامی که کتابی تازه، می یافتیم، گویا تشنه ای بر لب آب رسیده ایم.درپایه ی پنجم دبستان،کتاب نصاب الصبیانِ ابونصر فراهی رادر میان کتاب های پدرم(مرحوم) یافتم ؛ چاپ سنگی بود، با چه رنجی ، بحر ها و وزن ها و افاعیل عروضی را- که کتاب هم متن داشت و هم حواشی – بازنویسی کردم و خودآموزی کردم.

۵ - پروین اعتصامی

در پایه ی هفتم (که در سالهای ۱۳۴۳ دبیرستان تلقی می شد) پنج تومان به دوست و همشهری ام (محمدثنایی که دوسه سالی از من بزرگتر بود و پدرش راننده ی بخشداری بود و چون عموهایش در تهران بودند و محمد گاهی، پنجشنبه جمعه ها به تهران می رفت) دادم و سفارش خرید یک جلد کتاب گزیده ی اشعار پروین اعتصامی را کردم؛ شنبه آورد: کتابی جیبی، کاغذ کاهی با تصویر نقاشی شده ی پروین بر روی جلد. محمد یک تومان به من پس داد. بی آنکه بپرسم چند خریدی، یک تومان را به او پس دادم و بخشیدم . هرچه اصرار کرد که من کتاب را ۴ تومان خریده ام، از شوق و شادی دریافتِ کتاب، یک تومان را به اوهدیه کردم. کتاب را هنوز – که ۴۹ سال می گذرد- دارم.

۶ - کتابخانه مدرسه و کتاب روح بشر

در سال های ۱۳۴۴ به بعد، دبیران مان آقایان ارسنجانی، برجیسیان، شاکری، نوابی و دیگران، در مدرسه ، کتابخانه، راه اندازی کردند؛ که عموم کتاب هارا خودشان، آوردند و به مدرسه هدیه کردند.آقای شاکری، دبیر ریاضی، ظاهراً تعدادی «کتاب هفته» آورده بود، آقایان دبیران دیگر هم کتاب هایی که من نمی دانم. فرهنگ واژه ه ی کتابخانه، فرهنگ آنندراج بود. گاهی کتاب های کتابخانه را می گرفتیم و می خواندیم : دریای گوهر دکتر حمیدی شیرازی – اسرار کامیابی دیل کارنگی – سلام بر حسین محمود منشی – اعتماد به نفس ساموئل سمایلز – تصویر دوریان گری اسکار وایلد – ندای وجدان اشتفان تسوایک – انفال استاد علی تهرانی – و«کتاب های هفته» ، بنا به توصیه ی آقای ارسنجانی و آقای نوابّی .

۷  کتاب دریای گوهر

 آقای نوابی، که دبیر انشاء و گاهی فارسی و نقاشی بود ،خودش، تحصیل کرده ی فرانسه بود و کتابی از فرانسه ترجمه کرده بود که برای ما بسیار مایه ی شگفتی و مباهات بود که دبیرمان کتاب ترجمه کرده است . پس از آن ، فوق لیسانس علوم تربیتی و سپس دکتراگرفت و عضو هیأت علمی دانشگاه شد.

استاد نوّابی ، شیوه ی نگارش از نظر شکل و شمایل و محتوا را با وسواس فراوان به ما یاد داد ؛ و برای ارتقای ما در نگارش ، ما را به مطالعه ی برخِ کتابها ، واداشت ؛ از جمله کتاب هایی که از کتابخانه ی دبیرستان ، می گرفت و سرِ کلاس می آورد ، و دانش آموزان را وادار می کرد که یکی بخواند و دیگران گوش کنند و پس از آن در باره ی آن توضیح می داد ، کتاب « دریای گوهر» تألیف دکتر مهدی حمیدی شیرازی ، استاد دانشگاه شیراز بود .

دریای گوهر ، مجموعه سه جلدی بود:جلد نخست آن به داستان های کوتاه نویسندگان معاصر ایرانی، یک جلد آن به شعر معاصر فارسی ، و یک جلد به اشعارو داستانهای کوتاه نویسنده های خارجی اختصاص دارد .چند عنوان از داستانهای دریای گوهر را سرِ کلاس خواندیم ؛ چند عنوان دیگر را هم خودم با گرفتن کتاب از کتابخانه ی مدرسه ، به خانه برده ، خواندم ؛ از داستانهای بسیار دلنشین دریای گوهر : اذان مغرب ، نوشته ی سعید نفیسی -  خاطرات یک الاغ ، نوشته ی دکتر لطفعلی صورتگر  - ادهم پینه دوز ؟ - سانفرانسیسکو ، نوشته ی فریدون تولّلی -  کباب غاز ، نوشته ی محمد علی جمالزاده - قصه ی عینکم ، نوشته ی رسول پرویزی - و چند داستان دیگر ؛ دو جلد دیگرکه اشعار ایرانی و خارجی و نوشته های کوتاه خارجی را در برمی گیرد ، نیز بسیار دلنشین و زیبا بود .

چه قدر دوست داشتم که دست کم جلد نخسن دریای گوهر ، را ، که داستانهای ایرانی بود ، داشته باشم ؛ مگر پول تو جیبی ما چه قدر بود که بتوانیم کتاب را بخریم ؟ تازه از کجا ؟ در ده یا شهرک ما که کتابخانه ای نبود . نزدیکترین جایی که ما دسترسی به کتابفروشی داشتیم ، ساوه بود ( با فاصله ی ۳۵ کیلومتری)و پس از آن قم بود ( با فاصله ی ۹۰ کیلومتر)که سالی یکی دو بار ، آنهم به دلیل سکونت خویشانمان ، می رفتیم و گاهی کتاب کوچک و ارزانی می خریدیم ؛

گذشت ، گذشت ، گذشت ، تا در سال ۱۳۶۸ ، در یک کتابفروشی ، در خیابان فعلی شهید مفتّح تهران ، کتاب دریای گوهر ، چاپ سال های پیش را دیدم و بهای آن - چون کمیاب بود - با جیب من هماهنگ نبود ، نخریدم.

باز هم ،  گذشت ، گذشت ، گذشت ، تا در  اسفند سال ۱۳۹۱ ، یکی دو روز به نوروز مانده ، به کتابفروشی نزدیک اداره رفتم تا چند عنوان کتاب ، به نیت عیدی ، برای دوستان و بستگان و همکاران بخرم ، به کتاب سه جلدی دریای گوهر برخوردم ؛ چاپ سال ۱۳۸۸ وبهای آن مناسب بود و دستی در بهای آن نبرده بودند ؛ یک دوره ی سه جلدی کتاب دریای گوهربا بیش از ۱۵۰۰صفحه -  که اگر در همان اسفند ماه ۱۳۹۱ چاپ شده بود ، کمتر از ۶۰ – 70  هزار تومان قیمت نمی گذاشتند -  به بهای ۲۰ هزار تومان روی جلد خریدم و پس از ۴۸ سال ، به آرزوی خود رسیدم : داشتن یک دوره کتاب دریای گوهر ! که درحقیقت ، دریایی از گوهر است : گوهر جان و گوهر فرهنگ !  

 

دریای گوهر (دوره 3 جلدی)

 

 

 خاطره ی کتاب دریای گوهر را که در اردیبهشت ۱۳۹۲ در وبلاگ درج کردمُ در پیوند زیر بخوانید :

  http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/post/230

۸-کتابِ«سیر حکمت در اروپا »

در روز های پایانی سال ۱۳۴۵ که در پایه ی نهم درس می خواندیم ، روزی پس از تعطیل شدن مدرسه، درکنار آقای برجیسیان، راهی خانه بودیم؛ مدرسه مان، درواقع بیرون شهر بود؛ در ضلع خاوری، که هنوز هم با ساختمانی نو، موجود است .از آقای برجیسیان، خواستم که یک کتاب فلسفی به من معرفی کند؛کتابِ«سیر حکمت در اروپا» اثر محمد علی فروغی را معرفی کرد؛شب عید به قم رفتم و از کتابفروشی های خیابان ارَم کتابِ سه جلد در یک جلدبا ۵۶۸صفحه و با جلد زرکوب و گالینگور را به بهای۲۰ تومان یا ۲۰۰ ریال خریدم؛ که اکنون بیش از ۳۰ هزار تومان، یا ۳۰۰ هزار ریال ،قیمت می زنند؛ یعنی ۱۵۰۰ برابر.

۹ - کتابِ«سیر حکمت در اروپا» و انس ۴۶ ساله با آن

روز نخست فروردین ۱۳۴۶ کتاب «سیر حکمت در اروپا» را برداشتم و همراه کتاب درسی هایم، از قم راهی محلّات شدم که عمویم (مرحوم) ساکن آنجا بود و معمولا یک بار عید و یک بار روز های پایانی تابستان، سری به ایشان می زدیم.  بیاد دارم که در اتوبوس نشسته بودم و کتاب را باز کرده و خودکار سرخ در دست داشتم و کتاب را تا محلّات مطالعه کردم و جای جای آن را ، نویسه های کمرنگ را پررنگ می کردم و هنوز هم کتاب را دارم. هنوز هم هراز گاهی کتاب را برمی دارم و بخش هایی رامی خوانم.کتاب را در تاریخ های فروردین ۱۳۴۶، بهمن ۱۳۵۲ ، آذر ۱۳۵۶ ، دی ۱۳۶۲ ، امرداد ۱۳۷۹ ، شهریور ۱۳۹۰ ، فروردین ۱۳۹۲مطالعه کرده ام . دیشب ۲۰ آبان ۱۳۹۲ هم تورقی کردم و کانت را برای سومین بار خواندم .

کتاب ۸۲ ساله

کتاب «سیر حکمت در اروپا» را دو سال پیش نوشتند که ۸۰ ساله شد.و اکنون ۸۲ ساله

چاپ ۱۳۴۴

  ۱۰- کتاب دیباچه ای بر رهبری دکتر ناصر الدّین صاحب الزّمانی

کتاب دیباچه ای بر رهبری دکتر ناصر الدّین صاحب الزّمانی را درروز ۷مهر ۱۳۴۷ که وارد پایه ی ۱۲ مدرسه شده بودم، در قم خریدم به بهای ۷ تومان که در اردیبهشت همان سال با ۵۰۰۰ شمارگان، چاپ شده بود. اکنون، در عصر اینترنت، که جمعیت ایران ۳ برابر آن هنگام شده است، تیراژ کتاب به ۱۰۰۰ نسخه کاهش یافته است . بجای آنکه بر اساس جمعیت، شمار چاپ همان کتاب به ۱۵ هزارنسخه برسد و براساس این که جمعیت باسواد،نسبت به آن هنگام بسیار افزونتر شده است ، چه بسا که باید تیراژ بیش از ۲۰  هزار باشد . این هم از فرهنگ ناتوان کتابخوانی و اقتصاد بیمار کتاب .

------------------------------

* از روز ۲۴ آبان ، تا یک هفته، هفته ی کتاب و کتابخوانی نام گذاری شده است.

http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/

 

بی تو مهتاب شبی

کوچه

نخستین شعرنوی که خواندم،شعر کوچه ی زنده یاد فریدون مشیری بود:

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید ...

 

شعر را دوستم عیسی فیروزبخت، که دانش آموزدبیرستان در ساوه بود، برایم آوردو دبیر ادبیات شان در سرِ کلاس درس، خوانده بودو نوشته بودند . چه بسیار کسانی که اهل شعر و شاعری و عشق و عاشقی اند،از این شعردلنشین، خاطره دارند؛ همان گونه که خود فریدون مشیری داشته است . اما نام نیما را در پایه های ۷ و ۸ مدرسه شنیده یا خوانده بودم که هنگامی که همشاگردی هایم، جدول حل می کردند، نام پدر شعر نو را نمی دانستند، من به آنها گفتم و جدول درست از کار درآمد. اما هنگامی که شعر کوچه ی مشیری را خواندم، شعری از نیما به خاطر نداشتم.مشیری، بسیارنرم و آرام و اهل حال بود؛ مانند شعرش بود. مانند نسیم . خدایش رحمت کناد که در آبان ۱۳۷۹ درگذشت .

از مشیری خاطره ها دارم : در جایی، به مناسبتی، قرار شد مرا ارزیابی کند: برگ کاغذی به دستم دادو گفت بنویس . پرسشی کرد و من نوشتم . در اتاقش قدم می زدو تا پرسش دوم را در ذهنش تنظیم کند، پاسخ پرسش نخست را نوشتم . پرسش دوم و سوم و تا دهم، به همین گونه پیش رفت. هنگامی که لحظه ای پس از پرسش دهم، برگ پرسش و پاسخ هارا، به سویش ارائه کردم، پرسید: هان ! مشکلی هست ؟ گفتم نه! نوشتم. پرسید همه را؟ گفتم بله. شگفت زده شدو شیوه ی پاسخ دادن خود را گفتم . خرسند شد . خدایش رحمت کناد .