بارانی

بارانی

در پایه ی سوم دبستان درس می خواندم که پدرم (مرحوم) از تهران، بجای پالتو - به عنوان بالاپوش و جامه ی گرم زمستانی - که رواج داشت، از تهران، برایم «بارانی» خرید؛ چیزی که بعد ها آن را «کاپشن» می نامیدند. چند روزی پوشیدم و چون هیچیک از شاگردان مدرسه ی چهارکلاسه ی ما - بجز یک نفر همشاگردی من- بارانی نداشتند و اصلاً رواج نداشت، من هم با اکراه آن را می پوشیدم و به قولی «رو» یم نمی شد که بپوشم. سرانجام روزی از پوشیدنِ آن خودداری کردم و همان کتِ قبلی ام را پوشیدم و راهی مدرسه شدم. مادرِ بیچاره و دلسوزم، ازخانه - که تهِ کوچه بود تا خیابان و تا درِ مدرسه دنبالِ من آمد که بارانی را بپوشم، نپذیرفتم و با همان کُتِ معمولی به مدرسه داخل شدم.

بی تو مهتاب شبی

کوچه

نخستین شعرنوی که خواندم،شعر کوچه ی زنده یاد فریدون مشیری بود:

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید ...

 

شعر را دوستم عیسی فیروزبخت، که دانش آموزدبیرستان در ساوه بود، برایم آوردو دبیر ادبیات شان در سرِ کلاس درس، خوانده بودو نوشته بودند . چه بسیار کسانی که اهل شعر و شاعری و عشق و عاشقی اند،از این شعردلنشین، خاطره دارند؛ همان گونه که خود فریدون مشیری داشته است . اما نام نیما را در پایه های ۷ و ۸ مدرسه شنیده یا خوانده بودم که هنگامی که همشاگردی هایم، جدول حل می کردند، نام پدر شعر نو را نمی دانستند، من به آنها گفتم و جدول درست از کار درآمد. اما هنگامی که شعر کوچه ی مشیری را خواندم، شعری از نیما به خاطر نداشتم.مشیری، بسیارنرم و آرام و اهل حال بود؛ مانند شعرش بود. مانند نسیم . خدایش رحمت کناد که در آبان ۱۳۷۹ درگذشت .

از مشیری خاطره ها دارم : در جایی، به مناسبتی، قرار شد مرا ارزیابی کند: برگ کاغذی به دستم دادو گفت بنویس . پرسشی کرد و من نوشتم . در اتاقش قدم می زدو تا پرسش دوم را در ذهنش تنظیم کند، پاسخ پرسش نخست را نوشتم . پرسش دوم و سوم و تا دهم، به همین گونه پیش رفت. هنگامی که لحظه ای پس از پرسش دهم، برگ پرسش و پاسخ هارا، به سویش ارائه کردم، پرسید: هان ! مشکلی هست ؟ گفتم نه! نوشتم. پرسید همه را؟ گفتم بله. شگفت زده شدو شیوه ی پاسخ دادن خود را گفتم . خرسند شد . خدایش رحمت کناد .

خاطرات کودکی

 

اندوهی شیرین ،

 از دوری آن روز ها و خاطرات آن روز ها

* خاطرات کودکی ، زیباترند

* یادگاران کهن ، مانا ترند (۱)

همه ی ما ، از کودکی مان ، خاطرات تلخ و شیرین فراوان داریم . همه ی ما ۶ ساله ها ، ده ساله ها ، ۱۸ ساله ها ، ۳۰ ساله ها ، ۵۰ ساله ها ، ۹۰ ساله ها و .... خاطرات زندگی مان را - چه خاطرات کودکی و نوجوانی ، چه خاطرات جوانی و میانسالی ، همه و همه را - مثل یک گنجینه و سرمایه ی ارزشمند ، در ذهن خود نگه می داریم و دفتر چه ی آن را گاه و گداری ورق می زنیم و اندوهی شیرین وجودمان را فرا می گیرد .

یکی از دلنشین ترین خاطرات ما ، خاطره­ی نخستین روز مدرسه است یا نخستین روز ماه مهر ، ماه مهربانی و مهر افشانی . از نخستین روز کلاس درس ، خاطره داریم ؛ از آموزگار کلاس اول ، از میز و نیمکت و تخته سیاه ، از همشاگردی ها . کتاب های درسی مان که روز های اول و دوم به ما می دادند ، بی اندازه دوست داشتنی بود ؛ کتاب ها را به خانه می بردیم ؛ با چه شادی و شوقی  ، آن ها را جلد می کردیم ؛ یکی دو بار ، جلد پاره می شد ؛ تا آن که « فوت گوزه گری »  آن را کشف می کردیم ؛ بار سوم ، موفّق می شدیم که کتاب را ، به سلامتی جلد کنیم . بوی نویی کتاب ها در اتاقمان می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلمان مراقبت می کردم. می خواستیم تا پایان سال همان بو را داشته باشند و همچنان نوباشد . اکنون پس از سال ها ، هنوز – به قول غربی ها - « نُستالژی » آن روز ها را داریم : اندوهی شیرین ، از دوری آن روز ها و خاطرات آن روز ها .

از دیوار نگاره های مان خاطره ها داریم . روی دیوار مدرسه و خانه می نوشتیم . ذوق نوشتن داشتیم . روی میز کلاس مدرسه ، یادگاری حکّ می کردیم . نام مان را حک می کردیم . « به دلتنگی ، یادگاری » می نوشتیم . اینک ، همه ی لحظه های کودکی را که در ذهن مان ثبت شده ، مرور می کنیم ؛ بوی کاغذ و مرکّب ّ و چاپ که از کتاب کلاس اول مان به مشام مان می رسید ، هنوز هم دلنشین و خاطره انگیز است ؛ هنوز هم بوی کتاب نو ، بوی کلاس اول مدرسه را می دهد ؛ چهره های همشاگردی ها ، هنوز هم در ذهن مان نقش بسته . هر یک از همشاگردی ها را ده ها سال دیگر هم ببینیم ، شاد می شویم ؛ او را در آغوش  می گیریم ؛ می بوسیم ؛ می بوییم .

 بچه ها هم ، چهره های گوناگون داشتند ؛ همه جامه های جو را جور . هر کودکی رنگ ، یا رنگ هایی را دوست داشت . اکثر بچه ها رنگ های گرم را دوست داشتند ؛ رنگ های شاد و نیرو بخش : قرمز ، نارنجی ، زرد ، بعضی ها آبی ، بنفش ، سبز ، صورتی ؛ همه­ی رنگ ها زیبا و دوست داشتنی بودند . درس ها و قصه ها و نوشته های کتاب فارسی ، برای مان شیرین بود .

درس دارا و آذر ، درس دارا و سارا ، درس کوکب خانم ، تصمیم کبری ، زاغک و روباه مکّار ، ریز علی و قطار ، و ... درس « پسرم ، من پسرم ، من که از گل بهترم » ؛ همه­ی گوشه و کنار مدرسه و همه ی نوشت افزارمان برای مان دوست داشتنی بود . مداد و پاک کن ، مداد تراش و خط کش و دفتر و کیف و کتاب و همه و همه . بازی های دسته جمعی در مدرسه ، شوق و ذوق بسیار داشت . بچه ها دلشان برای زنگ ورزش پر می زد . برای خاطرات مدرسه ، شاعران مان شعرهایی گفته اند :

شعر « همشاگردی سلام » ، شعر « ای دبستانی ترین احساس من »

 شعر « بوی ماه مدرسه » (۲ )  ، و دها شعر دیگر . چند بیت شعر را : از « دبستانی ترین احساس من » ( ۱)  با هم می خوانیم :

اولین روز دبستان إ باز گرد

شادی آن روز هایم إ باز گرد

... درس های سال اول ساده بود .

آب را ، بابا ، به سارا داده بود .

درس پند آموز روباه و کلاغ

روبه مکاّر و دزد دشت و باغ

روز مهمانیّ کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان و گندم است .

با وجود سوز و سرمای شدید

« ریز علی » پیراهن از تن می درید .

تا درون نیمکت ، جا می شدیدم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم .

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم .

یک تراش سرخ و لاکی داشتیم .

کیف مان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

همکلاسی های من! یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

***

«کودکان این زمین و آب و هوا » ، ۶ ساله ها ، ۱۱ ساله ها ، ۱۸  ساله ها ، شما آینده سازان میهن هستید .          

« دست در دست هم دهیم ، به مهر »

میهن خویش را کنیم ، آباد » (۳ )

شاد باشید . مهربورزید کوشش کنید

 مهر ۱۳۹۰

........................................................... ...................

۱ )  شعر از : محمد علی حریری جهرمی

۲ ) قیصر امین پور)

۳ )  عبّاس یمینی شریف  

 

 

چشن کودکی ما برای نیمه شعبان

 

   جشن کودکی ما برای نیمه شعبان  

محمد علی چراغی

درپایه ی ۵ – ۶ دبستان یا ۷ درس می خواندیم که با یکی از همشاگردی هایم (آقای داوود نیکنام فرزند مرحوم حاج حسن) در نیمه ی شعبان سال ۱۳۴۲ هجری خورشیدی، مشترکاً جشن گرفتیم : بر دروازه ی خانه ی دوست مان که مشرف بر خیابان بود ، قالیچه هایی نصب کردیم ؛ من عکسی از امام علی (ع) را بر بالای قالیچه ها نصب کرده بودم و آن را هنگامی که درپایه ی ۴ درس می خواندم ، در قم ، از دکان خرازی مرحوم حاج آقا عباس خریده بودم و مرحوم مشهدی غلامرضا مهدوی برده ، برایم قاب چوبی زیبایی ساخته بود ؛  آورده بودم و چند لامپ کوچک چراغ قوه بر روی آن نصب کرده ، با باتری های قلمی ، روشن کرده بودم و با پرتوی ضعیفی که داشت اندکی بالای قالیچه ها را روشن کرده بود . با دوستم مشترکاً مقداری آب نبات های ترش و شیرین خریده بودیم و از مردم پذیرایی می کردیم . قصیده ای را که مرحوم آیت الله گلپایگانی در مدح امام عصر عج سروده بود و از قم به دست ما رسیده بود ، را نیز در دست داشتیم و می خواندیم .