خوشنویسی

خاطره خوشنویسی

بیست و چهار سال پیش (سال 1367 یا 8 ) بود که به تعلیم خوشنویسی به دانش آموزان و بعضی معلمان و علاقه مندان دیگر می پرداختم

آیین دوست یابی

مرغ شب آوا برآرد، دوست، دوست ...

اشاره - یافتن دوست و همفکر، کاری هم دشوار است و هم آسان.یافتن دوست، چنین است که سال های سال با کسی باید رفت و آمد و حشر و نشر و تعامل داشته باشی، تا او رابشناسی و به صداقت و صمیمیت و هماهنگی اش باور پیدا کنی. گاهی با کوچکترین اشتباه و کج فهمی، دوستی را از دست می دهی . یافتن دوست هم گاهی آسان است؛ به گونه ای تصادفی دوست می یابی. مثلاً تلفنی، یا امروزه،از راه فضای مجازی و اینترنت و شبکه های اینترنتی اجتماعی؛ و پس از گذر زمان، کم کم دوست می شوید و ممکن است به دیدار یکدیگر بشتابید و دوستی تان پی گرفته شود. بنده ی کمترین، دوستانی را از راه تلفن و دوستانی را از راه وبلاگ و وبگاه یافته ام ؛ و چه دوستانی خردمند و اهل دانش و فرهنگ. دوستانی را که هنوز ندیده ام، برای من کتاب و بلیت مراکز فرهنگی و یا هدیه های دیگر فرستاده اند.در هرصورت،ارتباطات پیامکی،وبلاگی، وبگاهی، اینترنتی ، همه می تواند جزو خاطرات انسان باشد .

آقای وحید جعفری،همسال فرزند بزرگ من است، که مهرورزی کرده و درجست و جوی دبیرادبیاتش بوده و سر از وبگاه بنده درآورده است و پیام(کامنت) برای من درج کرده و پیامش را دروبلاگ درج کردم و سه پیام دیگر درج کرده که در زیر می خوانیدو خوشبختانه، اهل قلم هم هست و نشانی تصویر کتابش را داده که در یک وبگاه یافتم. درود بر وحید جعفری عزیزو با آرزوی توفیق روز افزون ایشان و به امید دیدار ایشان :

 

۱ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ ساعت: 21:50

سپاسگزارم از ریزبینی و توجه شایان شما. چه دلنشین که گفتگوی نوستالژیک ما ادامه دار خواهد شد و افتخاریست برای من کمترین و باز هم جالب تر آنکه، فرزند برومند شما نیز شاگرد آقای درودیان بودند. ایشان همانند شما، چهره‌ ای اصیل و با صلابت داشتند. کاش بدانند که اینگونه در اینترنت، پس از گذشت ۲ دهه، شاگردانشان به نیکی‌ از او یاد میکنند و سبب آشنایی‌ های تازه با فرهیختگانی چون شما نیز میگردند. قلم شما بسیار دلنشین و جذاب میباشد.

این را نیز اضافه می‌کنم، که منزل پدری ما در خیابان پنجم نیروی هوایی، در آن کوچه بود که خدمتتان گفتم و اگر دقیق تر بگویم، نرسیده به آخرین چهار راه و مسجد میشد. آنسوی خیابان یعنی‌ مقابل کوچه، کلانتری تقریبن قرار داشت. از سه‌ سالگی‌ام که سال ۱۳۶۲ باشد، تا تابستان ۱۳۶۷ که آنجا ساکن بودیم، روی هم میشود ۵ سال زندگی‌ در آن محله، اما ژرفای خاطرات آندوران، شبهایی که ضید هوایی‌ های پادگان نیروی هوایی تا سپیده ی صبح در دل‌ فراسو نعره می‌کشیدند و ...، خاطراتی به حجم یک عمر در یادم حک کرده اند.... یاد باد آن روزگاران یاد باد.

سلامت باشید جناب آقای چراغی.

------------------------

۲ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ساعت: 22:17 

با درود دوباره جناب آقای چراغی.

در سال ۱۳۸۱، یک دفترچه ی بسیار کوچکی از من کمترین چاپ شد که البته همه از لطف و مهر صنعت چاپ بود و در محضر بزرگان اهل قلمی چون شما، آوردن نام آن نیز حتی بیهوده مینماید. وبلاگی داشتم در ۶-۷ سال پیش که آنجا، نسخه‌ای از تصویرهای آن مجموعه کوچک را که برای اینترنت آماده کرده بودم قرار میدادم که البته آن وبلاگ بدست یک حکر اینترنتی از دور فضای مجازی خارج گردید. اکنون خواستم تا آنرا تقدیمتان کنم که البته جسارت من را خواهید بخشید. طرح جلد آن‌ نیز کار من کمترین هست. نوشته‌های دیگری نیز در همین سبک و همچنین یک مجموعه ی کوچک از خاطرات یادمانه سرشت، از دوران کودکی و نوجوانی‌ ام دارم که اگر دستور بفرمایید، مجموعه ی خاطرات را نیز خدمت شما می‌فرستم. اگر مجالی و افتخاری پیش آید، شاید آنرا نیز بدست چاپ بسپارم. تا چه پیش آید. از دیده ی مهر شما باز هم سپاسگزارم. سلامت باشید.  

http://vista.ir/article/494895


درد دلهای شبانه (مجموعه قطعات کوتاه)

 

درد دلهای شبانه (مجموعه قطعات کوتاه)

نویسنده : جعفری - وحید
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۸۱/۰۹/۲۰
رده دیویی : ۸fa۸.۸۶۲
قطع : رقعی
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۳۲
نوع اثر : تالیف
زبان کتاب : فارسی
شماره کنگره : PIR۸۰۰۳/ع۷۷۵۲۵د۴
نوبت چاپ : ۱
تیراژ : ۵۰۰
شابک : ۹۶۴-۷۷۸۴-۰۴-X

---------------------------

۳ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ساعت: 22:35

بنده نوازی فرمودید استاد چراغی، سپاسگزار لطف بی‌ کران شما هستم. آشنایی با وبگاه وزین شما، خود نیز دیروز، خاطره‌ای شد در دل‌ شب. استاد دکتر لطفعلی صورتگر، چه زیبا این احساس پاک را در قاب شعر بتصویر کشیدند آنجا که سرودند:

 "در دل‌ شب دیده ی بیدار من،

بیند آن یاری که دل‌ را آرزوست ...

چون بیاید پیش پیش مرکبش،

 مرغ شب آوا برآرد، دوست، دوست...".

 

 

کتاب و کتابخوانی

نستالُژی کتاب و کتابخوانی *

 

 محمد علی چراغی / آبان ۱۳۹۲ : هفته کتاب

۱  حافظ شناسِ بی سواد

کتاب در روستای ما بسیار کمیاب بود؛ هنوز به مدرسه نمی رفتم که در خانه، کتابی بود که به نام حافظ شناخته می شد. شب های زمستان، همسایه هایی که برای شب نشینی به خانه ی ما می آمدند، خواستار فال حافظ می شدندو پدرم تفآلی می زدو غزلی را می خواند. من مدادی یافته بودم که حواشی حافظ را خط خطی کرده بودم . من مینی علامه ای بودم که دیوان بزرگترین شاعررا، تحشیه کرده بودم. به همین سادگی ؛ پس من حافظ شناس بودم .

۲ - عطر کتاب فارسی مدرسه

شِش ساله بودم که به پایه نخست مدرسه راه یافتم؛همان هقته ی نخست، یک کتاب فارسی و یک کتاب حساب به ما دادند؛برسرِ راه از دکان مشهدی علی،– که پس از سالها به حجّ مشرف و حاج علی شد – سرِ کوچه مان ،دوبرگ، کاغذ معروف به کاغذ ده شاهی، خریدم تاکتاب هایم را جلد بگیرم.به خانه رسیدم؛ باشوق فراوان کتاب را درون کاغذ ده شاهی نهادم و بخش اضافی کاغذ جلد را درمحلّ شیرازه ی کتاب ، جدا کردم و کتاب راجلد کردم و هنگامی که کتاب را از کف اتاق برداشتم و صفحات را بستم، فشار آورد و جلد کاغذی پاره شد؛ نمی دانستم که کتاب در حال باز بودن،مقدار سطح کاغذ جلد را که اشغال می کند، کمتر از هنگامی است که کتاب جمع می شود؛به هر حال کاغذ دوم را هم آزمایش کردم ، به سرنوشت نخستین دچار شد.رفتم و کاغذ هایی دیگر خریدم و تجربه و آزمون و خطا، مرااززیانِ بعدیم رهاند؛ چرا که لازم بود، لبه ی جلد را اندکی بزرگتر تا می کردم .پیش از جلد کردنِ کتاب،بوی خوش مرکب چاپ و کاغذ، شامّه ی مرا نواخت و دوسه بار عطر چاپ و کاغذ را تا ژرفای حسّ شامه فرا دادم و چه حظّی بردم؛(که 36 سال پس از آن، پسرم، فرهنگ، به پایه ی نخست مدرسه راه یافته بودو همین احساس خوشایندخود از بوی کتاب را به مادرش گفته بود و مادر،همانندی اندیشه و احساس من وفرزندرا بازگو کرد.)

۳  کتاب جغرافیای پایه ۴دبستان

در پایه ی چهارم دبستان درس می خواندم، که پدرم (مرحوم) روزی با کتابی که قطعی بزرگتر از کتاب های درسی مان داشت، به خانه آمد: کتاب جغرافیا ی درسی پایه ی پنجم دبستان. تصویر کُرات و سیارات و زمین و فضا ووو. چون پدرم، خود به زمین و زمان ، علاقه داشت کتاب را خریده بود. من هم از آن هنگام، حسّ کردم که به فضا و دانش فضا علاقه مندم. از آن هنگام به درس فیزیک، بویژه فیزیک فضا علاقه مند شدم. البته، هنگامی که به مقطع دوم دبیرستان وارد شدیم، رشته ی طبیعی را که گرایش به فیزیک داشت پی گرفتیم و بعد ها به شیمی آلی علاقه مند شدم و در سالهای پسین دبیرستان، چند رشته را دوست داشتم : شیمی آلی ، فیزیک، زمین شناسی، و روزنامه نگاری و سردبیری. که نهایتاً هیچکاره شدم .

۴ - کتاب نصاب الصبیانِ ابونصر فراهی

در کودکی و مدرسه رفتن،هنگامی که کتابی تازه، می یافتیم، گویا تشنه ای بر لب آب رسیده ایم.درپایه ی پنجم دبستان،کتاب نصاب الصبیانِ ابونصر فراهی رادر میان کتاب های پدرم(مرحوم) یافتم ؛ چاپ سنگی بود، با چه رنجی ، بحر ها و وزن ها و افاعیل عروضی را- که کتاب هم متن داشت و هم حواشی – بازنویسی کردم و خودآموزی کردم.

۵ - پروین اعتصامی

در پایه ی هفتم (که در سالهای ۱۳۴۳ دبیرستان تلقی می شد) پنج تومان به دوست و همشهری ام (محمدثنایی که دوسه سالی از من بزرگتر بود و پدرش راننده ی بخشداری بود و چون عموهایش در تهران بودند و محمد گاهی، پنجشنبه جمعه ها به تهران می رفت) دادم و سفارش خرید یک جلد کتاب گزیده ی اشعار پروین اعتصامی را کردم؛ شنبه آورد: کتابی جیبی، کاغذ کاهی با تصویر نقاشی شده ی پروین بر روی جلد. محمد یک تومان به من پس داد. بی آنکه بپرسم چند خریدی، یک تومان را به او پس دادم و بخشیدم . هرچه اصرار کرد که من کتاب را ۴ تومان خریده ام، از شوق و شادی دریافتِ کتاب، یک تومان را به اوهدیه کردم. کتاب را هنوز – که ۴۹ سال می گذرد- دارم.

۶ - کتابخانه مدرسه و کتاب روح بشر

در سال های ۱۳۴۴ به بعد، دبیران مان آقایان ارسنجانی، برجیسیان، شاکری، نوابی و دیگران، در مدرسه ، کتابخانه، راه اندازی کردند؛ که عموم کتاب هارا خودشان، آوردند و به مدرسه هدیه کردند.آقای شاکری، دبیر ریاضی، ظاهراً تعدادی «کتاب هفته» آورده بود، آقایان دبیران دیگر هم کتاب هایی که من نمی دانم. فرهنگ واژه ه ی کتابخانه، فرهنگ آنندراج بود. گاهی کتاب های کتابخانه را می گرفتیم و می خواندیم : دریای گوهر دکتر حمیدی شیرازی – اسرار کامیابی دیل کارنگی – سلام بر حسین محمود منشی – اعتماد به نفس ساموئل سمایلز – تصویر دوریان گری اسکار وایلد – ندای وجدان اشتفان تسوایک – انفال استاد علی تهرانی – و«کتاب های هفته» ، بنا به توصیه ی آقای ارسنجانی و آقای نوابّی .

۷  کتاب دریای گوهر

 آقای نوابی، که دبیر انشاء و گاهی فارسی و نقاشی بود ،خودش، تحصیل کرده ی فرانسه بود و کتابی از فرانسه ترجمه کرده بود که برای ما بسیار مایه ی شگفتی و مباهات بود که دبیرمان کتاب ترجمه کرده است . پس از آن ، فوق لیسانس علوم تربیتی و سپس دکتراگرفت و عضو هیأت علمی دانشگاه شد.

استاد نوّابی ، شیوه ی نگارش از نظر شکل و شمایل و محتوا را با وسواس فراوان به ما یاد داد ؛ و برای ارتقای ما در نگارش ، ما را به مطالعه ی برخِ کتابها ، واداشت ؛ از جمله کتاب هایی که از کتابخانه ی دبیرستان ، می گرفت و سرِ کلاس می آورد ، و دانش آموزان را وادار می کرد که یکی بخواند و دیگران گوش کنند و پس از آن در باره ی آن توضیح می داد ، کتاب « دریای گوهر» تألیف دکتر مهدی حمیدی شیرازی ، استاد دانشگاه شیراز بود .

دریای گوهر ، مجموعه سه جلدی بود:جلد نخست آن به داستان های کوتاه نویسندگان معاصر ایرانی، یک جلد آن به شعر معاصر فارسی ، و یک جلد به اشعارو داستانهای کوتاه نویسنده های خارجی اختصاص دارد .چند عنوان از داستانهای دریای گوهر را سرِ کلاس خواندیم ؛ چند عنوان دیگر را هم خودم با گرفتن کتاب از کتابخانه ی مدرسه ، به خانه برده ، خواندم ؛ از داستانهای بسیار دلنشین دریای گوهر : اذان مغرب ، نوشته ی سعید نفیسی -  خاطرات یک الاغ ، نوشته ی دکتر لطفعلی صورتگر  - ادهم پینه دوز ؟ - سانفرانسیسکو ، نوشته ی فریدون تولّلی -  کباب غاز ، نوشته ی محمد علی جمالزاده - قصه ی عینکم ، نوشته ی رسول پرویزی - و چند داستان دیگر ؛ دو جلد دیگرکه اشعار ایرانی و خارجی و نوشته های کوتاه خارجی را در برمی گیرد ، نیز بسیار دلنشین و زیبا بود .

چه قدر دوست داشتم که دست کم جلد نخسن دریای گوهر ، را ، که داستانهای ایرانی بود ، داشته باشم ؛ مگر پول تو جیبی ما چه قدر بود که بتوانیم کتاب را بخریم ؟ تازه از کجا ؟ در ده یا شهرک ما که کتابخانه ای نبود . نزدیکترین جایی که ما دسترسی به کتابفروشی داشتیم ، ساوه بود ( با فاصله ی ۳۵ کیلومتری)و پس از آن قم بود ( با فاصله ی ۹۰ کیلومتر)که سالی یکی دو بار ، آنهم به دلیل سکونت خویشانمان ، می رفتیم و گاهی کتاب کوچک و ارزانی می خریدیم ؛

گذشت ، گذشت ، گذشت ، تا در سال ۱۳۶۸ ، در یک کتابفروشی ، در خیابان فعلی شهید مفتّح تهران ، کتاب دریای گوهر ، چاپ سال های پیش را دیدم و بهای آن - چون کمیاب بود - با جیب من هماهنگ نبود ، نخریدم.

باز هم ،  گذشت ، گذشت ، گذشت ، تا در  اسفند سال ۱۳۹۱ ، یکی دو روز به نوروز مانده ، به کتابفروشی نزدیک اداره رفتم تا چند عنوان کتاب ، به نیت عیدی ، برای دوستان و بستگان و همکاران بخرم ، به کتاب سه جلدی دریای گوهر برخوردم ؛ چاپ سال ۱۳۸۸ وبهای آن مناسب بود و دستی در بهای آن نبرده بودند ؛ یک دوره ی سه جلدی کتاب دریای گوهربا بیش از ۱۵۰۰صفحه -  که اگر در همان اسفند ماه ۱۳۹۱ چاپ شده بود ، کمتر از ۶۰ – 70  هزار تومان قیمت نمی گذاشتند -  به بهای ۲۰ هزار تومان روی جلد خریدم و پس از ۴۸ سال ، به آرزوی خود رسیدم : داشتن یک دوره کتاب دریای گوهر ! که درحقیقت ، دریایی از گوهر است : گوهر جان و گوهر فرهنگ !  

 

دریای گوهر (دوره 3 جلدی)

 

 

 خاطره ی کتاب دریای گوهر را که در اردیبهشت ۱۳۹۲ در وبلاگ درج کردمُ در پیوند زیر بخوانید :

  http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/post/230

۸-کتابِ«سیر حکمت در اروپا »

در روز های پایانی سال ۱۳۴۵ که در پایه ی نهم درس می خواندیم ، روزی پس از تعطیل شدن مدرسه، درکنار آقای برجیسیان، راهی خانه بودیم؛ مدرسه مان، درواقع بیرون شهر بود؛ در ضلع خاوری، که هنوز هم با ساختمانی نو، موجود است .از آقای برجیسیان، خواستم که یک کتاب فلسفی به من معرفی کند؛کتابِ«سیر حکمت در اروپا» اثر محمد علی فروغی را معرفی کرد؛شب عید به قم رفتم و از کتابفروشی های خیابان ارَم کتابِ سه جلد در یک جلدبا ۵۶۸صفحه و با جلد زرکوب و گالینگور را به بهای۲۰ تومان یا ۲۰۰ ریال خریدم؛ که اکنون بیش از ۳۰ هزار تومان، یا ۳۰۰ هزار ریال ،قیمت می زنند؛ یعنی ۱۵۰۰ برابر.

۹ - کتابِ«سیر حکمت در اروپا» و انس ۴۶ ساله با آن

روز نخست فروردین ۱۳۴۶ کتاب «سیر حکمت در اروپا» را برداشتم و همراه کتاب درسی هایم، از قم راهی محلّات شدم که عمویم (مرحوم) ساکن آنجا بود و معمولا یک بار عید و یک بار روز های پایانی تابستان، سری به ایشان می زدیم.  بیاد دارم که در اتوبوس نشسته بودم و کتاب را باز کرده و خودکار سرخ در دست داشتم و کتاب را تا محلّات مطالعه کردم و جای جای آن را ، نویسه های کمرنگ را پررنگ می کردم و هنوز هم کتاب را دارم. هنوز هم هراز گاهی کتاب را برمی دارم و بخش هایی رامی خوانم.کتاب را در تاریخ های فروردین ۱۳۴۶، بهمن ۱۳۵۲ ، آذر ۱۳۵۶ ، دی ۱۳۶۲ ، امرداد ۱۳۷۹ ، شهریور ۱۳۹۰ ، فروردین ۱۳۹۲مطالعه کرده ام . دیشب ۲۰ آبان ۱۳۹۲ هم تورقی کردم و کانت را برای سومین بار خواندم .

کتاب ۸۲ ساله

کتاب «سیر حکمت در اروپا» را دو سال پیش نوشتند که ۸۰ ساله شد.و اکنون ۸۲ ساله

چاپ ۱۳۴۴

  ۱۰- کتاب دیباچه ای بر رهبری دکتر ناصر الدّین صاحب الزّمانی

کتاب دیباچه ای بر رهبری دکتر ناصر الدّین صاحب الزّمانی را درروز ۷مهر ۱۳۴۷ که وارد پایه ی ۱۲ مدرسه شده بودم، در قم خریدم به بهای ۷ تومان که در اردیبهشت همان سال با ۵۰۰۰ شمارگان، چاپ شده بود. اکنون، در عصر اینترنت، که جمعیت ایران ۳ برابر آن هنگام شده است، تیراژ کتاب به ۱۰۰۰ نسخه کاهش یافته است . بجای آنکه بر اساس جمعیت، شمار چاپ همان کتاب به ۱۵ هزارنسخه برسد و براساس این که جمعیت باسواد،نسبت به آن هنگام بسیار افزونتر شده است ، چه بسا که باید تیراژ بیش از ۲۰  هزار باشد . این هم از فرهنگ ناتوان کتابخوانی و اقتصاد بیمار کتاب .

------------------------------

* از روز ۲۴ آبان ، تا یک هفته، هفته ی کتاب و کتابخوانی نام گذاری شده است.

http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/

 

از 1354 تا 1379

     با استاد ولی الله درودیان    
 
 ادیب ، شاعر ، پژوهشگر و مؤلّف بیش از ۲۵ عنوان کتاب
 
(2 صفحه - از 102 تا 103)
 
 
«در غریو باد و باران» ، عنوان دومین مجموعه ی شعر استاد درودیان است
 
 که در زمستان سال ۱۳۷۹ منتشر شد و بنده ی کمترین،نقدی بر آن
 
 مجموعه  نگاشتم که ماهنامه ی «کتاب ماه ادبیات و فلسفه» آن را در
 
 شماره ی ماه  اسفند ۱۳۷۹ خود چاپ کرد ؛ مشخصات مقاله در وبگاه
 
 نورمگ آمده است . 

تصویر زیر نگارنده را با استاد در سال ۱۳۵۴ نشان می دهد که در ایوان

 خانه ی استاد در  ، خیابان پنچم نیروی هوایی تهران است .تصویر را

 مهندس سیاوش درودیان برای پسرم سروش ایمیل کرده بود و سروش

 هم برای من و نام عکس را «کربلایی» گذاشته بود . چون تازه از زیارت

 کربلا بازگشته بودم .

 
 


 

سفرکربلاو عتبات عالیات

 

        هرکه دارد هوس کرب و بلا       

اگر چه روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ ، ساعت حدود ۷ بامداد ، یا ۱۵ : ۷ به اتّفاق دوستان قدیم ، مرزوقی ، مطیع ، فرزانه ها (دوبرادر) از مامونیه به سوی ساوه راهی شدیم تا ۸ بامداد در خیابان طالقانی شهر ساوه ، برای رفتن به کربلا (یا درواقع عراق) حضور داشته باشیم ، با این همه تا سوار اتوبوس و شمارش شویم ، و اتوبوس به تعمیرگاه حاشیه ی شهر برود و فیلتر عوض کند و حرکت نماید ، بیش از یک ساعت به درازا کشید . و ساعت ۲۰ : ۹ راهی کربلا شدیم . مدیر کاروان ما ، از همشهری هامان بود و انسانی بسیار شریف ، خودمانی ، صمیمی و دوست داشتنی  . بازنشسته ای بود که به قول خودش (در حرم امام علی ع ) ۵۵ سال داشت ؛ اما شناسنامه اش ۵۱ ساله بود . در ساوه ، عبدالله ریاض هم به ما پیوست و ما گروهِ دوستان ۶ تنه شدیم ، که همه جا با هم بودیم . 

در برخِ نقاط مسیر ، از راه گوشی تلفن همراه ، به عیال ، پیامک می فرستادم و گزارش لحظه به لحظه می دادم .به همدان نرسیده ، دوستم حاج لطف الله ، به یاد داوود افتاد – که در همدان ساکن است - و گفت خوب است به او زنگ بزنیم و اورا به ناهار در رستورانی که اتوبوس در همدان نگه می دارد ، دعوت کنیم . وی در سفرپیشین خود به یاد داشت که ناهار را در همدان خورده بودند . شیخ فضل الله ، شماره ی تلفن اشتباهی را تلفنی از پسرش  درتهران گرفت ، که به شماره های خراسان می ماند .من همان شماره را به پیش شماره ی استان همدان و منطقه ی هشت مخابراتی کشور ، تغییر دادم و پیامکی مبنی بر اینکه ، اگر شماره درست است و ایشان داوود است ،اعلام کند ، نام خود را نیز اعلام کردم ؛ تا پیامک منظوم دیگری را که برایش سروده بودم ،بفرستم ؟ خبری نشد ؛ تا این که شب به خسروی رسیدیم و در هتلی خوابیدیم و بامداد در گمرک خسروی ، گوشی را روشن کردم و پاسخش را دیدم : « بله من داوود هستم . شما کدام چراغی هستی ؟ » بسیار متأسّف شدم که ایشان در جست و جوی صد ها چراغی دیگر است ، جز من ؛ و دوستان همسفرم نیز بسیار متأسّف شدند که دوست قدیمی ما هیچ به یاد ما نیست ، و همه ی چراغی های کشور را می شناسد جز چراغی اصلی و قدیمی .و من در ۲۰سال گذشته ، بار ها و بار ها به وی زنگ زده و جویای حال وی شده بودم و او  دریغ از یک بار . حتّی یکی دو بار با دوستان ، نعمت الله ، فضل الله ، ابوالفضل به دیدار  داوود – وظیفه ناشناس – به صحنه رفته بودیم . و نعمت الله چه محبت های بی دریغی که در سال های پیش در حقّ وی نکرده بود . هنگامی که پس از ۲۰ ساعت پاسخ مثبت را خواندم ، پیامک منظوم را برایش فرستادم :

دو فرزانه و یک مطیع و دگر

چراغیّ و مرزوقی پر هنر

گذر کرده دیروز از شهر ماد ۱

بخوان « هگمتانه » - که شهری ست شاد

همه راهی کربلا و نجف

از این راه و بیم و خطر ، لاتَخَف

« وظیفه » تو داری بپرسی زِ ما

الا « آلِ داوود ، شکراً » ۲ فلا

چراغی چه خوش گفت با تو سخن

به ما گاهگاهی تو زنگی بزن . »

دنباله دارد

.....................

۱ ) پیش از این که به همدان برسیم ، و در صدد بودیم که برای  داوود پیام بفرستیم ، شعر چنین بود : گذر می کنیم اینک از شهر ماد » هنگامی که 20 ساعت گذشت،با تغییر،شعر رابه صورت بالا ،فرستادم .

۲ ) اشاره به این آیه از قرآن دارد که : اعملو آل داوود شکراً و قلیلاً من عبادی الشّکور » خواستم با این آیه ، نام دوست مان « داوود » را بیاورم .

 چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت ۸:۴۶   

در شهرالکترونیک (سفر کربلا)

 

به سرعت برق و باد ، در شهرالکترونیک!

جاده و اسب ، مهیاست ، بیا تابرویم

کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم ۱

صدیق صمیم و رفیق شفیق ، حضرت مستطاب مرزوق العلما  ، ندا داد که « کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم .» ۱ ، گفتم : برویم . از گذرنامه پرسید، گفتم : ۱۳ سال می گذرد . رفتم به سراغ تهیه ی گذرنامه که می دانستم از دولتی سر« الکترونیک » همه ی کارها « بــه ســرعت برق و باد» صورت می گیرد!

دفتر پلیس به علاوه ی ۱۰ ( پلیس + ۱۰ ) یک صورت تهیه ی مدارک به من داد : تصویر شناسنامه و اصل آن + تصویر کارت ملّی و اصل آن + تکمیل فرم + پوشه از پلیس+۱۰ + مبلغ ۵۰ هزارتومان به حساب اداره ی فخیمه ی گذرنامه + ۲۵۰۰ تومان به حساب اداره ی بلدیه + و سه قطعه ی عکس سه در چهار رنگی پشت سفید.

برای آن که ، در عصر  الکترونیک و عصر اینترنت و عصر انفجار اطلاعات و انقلاب ارتباطات ، همه ی کارها به سرعت « یک چشم برهم زدن »  عملی شود ، وجوه رایج مملکت را به حساب های یاد شده ، در بانک ملّی واریز کردم . برای آن که به کار هایم سرعت بخشم درجست و جوی دوست عکاسم آقا حمید برآمدم که با دوربین « دیجیتال » خود ، عکسی از من بگیرد ، که نبود . عکاسی سر خیابان هم ۲۴ ساعت وقت می خواست دوست عکّاس را روز بعد یافتمش . عکس گرفت . گفتم در قطع سه در چهار سانتیمتر باشد . گفت این کار در تخصّص آقا یحیی ست . بیرون رفته بود . یکی دو ساعت چشم به راهش ماندیم . آمد و خواهش کردیم . سه چهار ساعت منتظر ماندیم کـه دستگاه رایانه اش « هنگ » فرموده بود . آن روز هم وصلت نداد. ۴۸ ساعت تلف شد . روز سوم عکس دریافت شد ، 12 قطعه در یک برگ « آچهار » . خانم هادی التفات فرمود تا از طریق اسکنر رنگی ، ازعکس رنگی من پرینت بگیرد و به ما بدهد و داد. عکس ها چنگی به دل نمی زد. اما آقای حمید خان ، کلّی از خودش تمجید می کرد. آن روز هم به « پلیس به علاوه ی  ۱۰»    نرسیدم . تا اینجا ۷۲ ساعت . روز چهارم مدارک را تکمیل کردم و به دفتر«  پلیس+ ۱۰ » تقدیم کردم . و با بانوان آن جا از در آشنایی در آمدم .. یکی از آن ها با آن که همسایه مان بود عکس ها را نپسندیدند. هرچه چانه زدم ، به جایی نرسید .خب باید مطابق مقررات عمل کنند . فرمودند عکس ها کیفیت ندارد. گفتم آقای عکاس باشی ، با دوربین دیجیتال که به قیمت یک خودرو پراید است ، این عکس ها را گرفته است ، به خرج شان نرفت . ناگزیر رفتم سراغ عکاسی رو به روی « پلیس +10  » دختر خانمی ، عکسی از من گرفت و گفت برای شب حاضر می شود. گرفتم ؛ فردا به دفتر « پلیس +10 » بردم . تا اینجا ۹۶ساعت .

بانوی مکرّم « پلیس +10  » پوشه ای داد و سه هزارتومان گرفت . پوشه را تکمیل کردم  ۳۵۰۰ تومان دیگر گرفت و مدارک را تکمیل شده تلقّی کرد و به اداره ی  گذرنامه فرستاد و با اصرار و تقاضای موکّد من ، قرار شد روز شنبه ، یعنی ۴۸ ساعت دیگر تماس بگیرم . شنبه یعنی پس از گذشت ۱۴۴ساعت ( یا ۶روز ) زنگ زدم . بانوی همسایه مان فرمود : ده دقیقه ی دیگر. مجدّداً تلفنی تماس گرفتم ؛ فرمود اداره ی گذرنامه از شناسنامه ی شما ایراد گرفته است و « مغایرت اسم » قلمداد کرده است . گفتم : بانوی عزیز ، کارت ملّی من براساس همین شناسنامه صادر شده است . نام خانوادگی من جلوی نام کوچک من تکرار شده است . بانوی گذرنامه مرا به اداره ی ثبت احوال دولت الکترونیک ( چهار راه سرسبز ) ارجاع داد . رفتم . متصدی آن از ســرسیری با بی اعتنایی گفت : دو هزارتومان بده . دادم. توی رایانه سرک کشید. از روی شناسنامه ، و کارت ملّی ، مشخصات مرا در رایانه حروف نگاری کرد ، یک برگ را با مشخصات من پرکرد و « پرینت » گرفت و داد .« برگ ، بـدون شنـاسنــامه « اعتبار » نداشت ، »  می دانستم که خاصیّتی ندارد. بانوی گذرنامه نپذیرفت. گفتم : شما کارگزاران الکترونیک ، به همدیگر نان قرض می دهید . اداره ی پست  ، سجل احوال ، گذرنامه ، بلدیه و ... .گفت : باید در شناسنامه شما توضیح داده شود یا شناسنامه تعویض گردد. چاره ای جز رفتن به ولایت نداشتم . روز بعد مرخصی گرفتم و رفتم ، مدارک را با دوهزارتومان به اداره ی سجّل احوال ولایت تقدیم کردم ؛ تا اینجا ۱۶۸ ساعت ( یعنی ۷ روز ) . باز هم چانه زنی های من که قصد کربلا دارم ، به جایی نرسید. قرار شد پنجشنبه مراجعه کنم ؛ یعنی ۹۶ ساعت دیگر به ۱۶۸ ساعت قبلی افزوده می شود. ( جمعاً ۱۱ روز ) . پنجشنیه تا بـه خود بجنبم و بخواهم به دروازه ی شهر ( در نعمت آباد ) برسم ، ساعت به ظهر نزدیک شد. با اداره ی سجل احوال،  تلفنی چانه زدم که شناسنامه را به برادرم بدهند و رسید را بعداً من برایشان بفرستم یا ببرم .

همشهری های عزیز – که قبلاً بامن چانه زده بودند که در سالگرد تاسیس اداره ی سجل احوال با آن ها برای چاپ در روزنامه مصاحبه کنم ، - حاضر نشدند بی مبالاتی کنند و قانون غیرقابل نفوذ سجل احوال را زیر پا بگذارند؛ هرچه چانه زدم « قطره ی باران من در سنگ خاره ی » آنان « اثر نکرد .» 2. آخرالامر « عطای » الکترونیک را به « لقایش » بخشیدم و ازخیر کربلا گذشتم و دوستان که « جاده و اسب » شان آماده بود ، من را جا گذاشتند و راه کربلا پیش گرفتند. و من پس از دوهفته جان کندن خودم را قانع کردم که « قسمت » نبوده است و « آقا » ما را طلب نکرده است و جاده را به روی من بسته و نعل اسب ها را کنده است ! و لاجرم من باید منتظر کربلا باشم نه کربلا منتظر من .

                          محروم از زیارت کربلا و خدمات دولت الکترونیک :

                               نازک بین بی سعادت یا کم سعادت  آبان ۱۳۸۹

-----------------------------------------------------------------------

۱ ) ابوالقاسم حسینجانی  ، شاعر کربلا

۲ ) سیل سرشک ما زدلش کین به در نبرد – در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد . ( حافظ )

 

دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۹ / دانشوران زرند