آیین دوست یابی

مرغ شب آوا برآرد، دوست، دوست ...

اشاره - یافتن دوست و همفکر، کاری هم دشوار است و هم آسان.یافتن دوست، چنین است که سال های سال با کسی باید رفت و آمد و حشر و نشر و تعامل داشته باشی، تا او رابشناسی و به صداقت و صمیمیت و هماهنگی اش باور پیدا کنی. گاهی با کوچکترین اشتباه و کج فهمی، دوستی را از دست می دهی . یافتن دوست هم گاهی آسان است؛ به گونه ای تصادفی دوست می یابی. مثلاً تلفنی، یا امروزه،از راه فضای مجازی و اینترنت و شبکه های اینترنتی اجتماعی؛ و پس از گذر زمان، کم کم دوست می شوید و ممکن است به دیدار یکدیگر بشتابید و دوستی تان پی گرفته شود. بنده ی کمترین، دوستانی را از راه تلفن و دوستانی را از راه وبلاگ و وبگاه یافته ام ؛ و چه دوستانی خردمند و اهل دانش و فرهنگ. دوستانی را که هنوز ندیده ام، برای من کتاب و بلیت مراکز فرهنگی و یا هدیه های دیگر فرستاده اند.در هرصورت،ارتباطات پیامکی،وبلاگی، وبگاهی، اینترنتی ، همه می تواند جزو خاطرات انسان باشد .

آقای وحید جعفری،همسال فرزند بزرگ من است، که مهرورزی کرده و درجست و جوی دبیرادبیاتش بوده و سر از وبگاه بنده درآورده است و پیام(کامنت) برای من درج کرده و پیامش را دروبلاگ درج کردم و سه پیام دیگر درج کرده که در زیر می خوانیدو خوشبختانه، اهل قلم هم هست و نشانی تصویر کتابش را داده که در یک وبگاه یافتم. درود بر وحید جعفری عزیزو با آرزوی توفیق روز افزون ایشان و به امید دیدار ایشان :

 

۱ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ ساعت: 21:50

سپاسگزارم از ریزبینی و توجه شایان شما. چه دلنشین که گفتگوی نوستالژیک ما ادامه دار خواهد شد و افتخاریست برای من کمترین و باز هم جالب تر آنکه، فرزند برومند شما نیز شاگرد آقای درودیان بودند. ایشان همانند شما، چهره‌ ای اصیل و با صلابت داشتند. کاش بدانند که اینگونه در اینترنت، پس از گذشت ۲ دهه، شاگردانشان به نیکی‌ از او یاد میکنند و سبب آشنایی‌ های تازه با فرهیختگانی چون شما نیز میگردند. قلم شما بسیار دلنشین و جذاب میباشد.

این را نیز اضافه می‌کنم، که منزل پدری ما در خیابان پنجم نیروی هوایی، در آن کوچه بود که خدمتتان گفتم و اگر دقیق تر بگویم، نرسیده به آخرین چهار راه و مسجد میشد. آنسوی خیابان یعنی‌ مقابل کوچه، کلانتری تقریبن قرار داشت. از سه‌ سالگی‌ام که سال ۱۳۶۲ باشد، تا تابستان ۱۳۶۷ که آنجا ساکن بودیم، روی هم میشود ۵ سال زندگی‌ در آن محله، اما ژرفای خاطرات آندوران، شبهایی که ضید هوایی‌ های پادگان نیروی هوایی تا سپیده ی صبح در دل‌ فراسو نعره می‌کشیدند و ...، خاطراتی به حجم یک عمر در یادم حک کرده اند.... یاد باد آن روزگاران یاد باد.

سلامت باشید جناب آقای چراغی.

------------------------

۲ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ساعت: 22:17 

با درود دوباره جناب آقای چراغی.

در سال ۱۳۸۱، یک دفترچه ی بسیار کوچکی از من کمترین چاپ شد که البته همه از لطف و مهر صنعت چاپ بود و در محضر بزرگان اهل قلمی چون شما، آوردن نام آن نیز حتی بیهوده مینماید. وبلاگی داشتم در ۶-۷ سال پیش که آنجا، نسخه‌ای از تصویرهای آن مجموعه کوچک را که برای اینترنت آماده کرده بودم قرار میدادم که البته آن وبلاگ بدست یک حکر اینترنتی از دور فضای مجازی خارج گردید. اکنون خواستم تا آنرا تقدیمتان کنم که البته جسارت من را خواهید بخشید. طرح جلد آن‌ نیز کار من کمترین هست. نوشته‌های دیگری نیز در همین سبک و همچنین یک مجموعه ی کوچک از خاطرات یادمانه سرشت، از دوران کودکی و نوجوانی‌ ام دارم که اگر دستور بفرمایید، مجموعه ی خاطرات را نیز خدمت شما می‌فرستم. اگر مجالی و افتخاری پیش آید، شاید آنرا نیز بدست چاپ بسپارم. تا چه پیش آید. از دیده ی مهر شما باز هم سپاسگزارم. سلامت باشید.  

http://vista.ir/article/494895


درد دلهای شبانه (مجموعه قطعات کوتاه)

 

درد دلهای شبانه (مجموعه قطعات کوتاه)

نویسنده : جعفری - وحید
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۸۱/۰۹/۲۰
رده دیویی : ۸fa۸.۸۶۲
قطع : رقعی
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۳۲
نوع اثر : تالیف
زبان کتاب : فارسی
شماره کنگره : PIR۸۰۰۳/ع۷۷۵۲۵د۴
نوبت چاپ : ۱
تیراژ : ۵۰۰
شابک : ۹۶۴-۷۷۸۴-۰۴-X

---------------------------

۳ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ساعت: 22:35

بنده نوازی فرمودید استاد چراغی، سپاسگزار لطف بی‌ کران شما هستم. آشنایی با وبگاه وزین شما، خود نیز دیروز، خاطره‌ای شد در دل‌ شب. استاد دکتر لطفعلی صورتگر، چه زیبا این احساس پاک را در قاب شعر بتصویر کشیدند آنجا که سرودند:

 "در دل‌ شب دیده ی بیدار من،

بیند آن یاری که دل‌ را آرزوست ...

چون بیاید پیش پیش مرکبش،

 مرغ شب آوا برآرد، دوست، دوست...".

 

 

نُستالُژی خاطرات کودکی و حسن تصادف ها

خاطرات کودکی زیباترند.

نوشته ی زیر از یکی از کاربران است که بی هیچ توضیحیُ بطور کامل درج می شود :

 

با درود خدمت جناب آقای محمد علی‌ چراغی.

من وحید جعفری هستم، زاده ی ۱۳۵۹. راستش در سال تحصیلی‌ ۱۳۷۳،
که در کلاس اول دبیرستان درس میخواندم، دبیر ادبیاتی داشتیم با نام آقای درودیان. ایشان آنزمان شاید چهل و اندی سال داشتند، بسیار هم همانند شما، اهل ادب و فرهنگ بودند، که این ویژگی‌ ایشان همراه با اخلاق شوخ مزه و خوشی‌ همراه بود و سبب شده بود تا بیشتر دانش آموزان، منجمله من کوچک، به درس ادبیات پارسی علاقمند گردیم. نزدیک بر بیست سال از آن روز‌ها و کلاس درس ایشان می‌گذرد. از چند روز پیش، بسیار بیاد ایشان می‌ افتادم تا اینکه اکنون در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم و جالب اینجاست که در یکی‌ - دو سایتی‌ که مربوط به مسایل آموزشی هست، در قسمت دیدگاه کاربران، اشخاص دیگری نیز از ایشان یاد کرده بودند و به عنوان یک معلم نمونه، سخن درباره ‌شان گفته شده. یکی‌ از سایت‌هایی که جستجوی گوگل به من معرفی‌ کرد، مجله ی اینترنتی شما بود. در چند پست پایین تر، سخن از استاد ولی‌ اله درودیان بمیان آوردید که همین تشابه فامیلی استاد با دبیر ادبیات ما بود، که سبب گردید تا با سایت وزین شما آشنا گردم. اما نکته‌ای دیگر پدیدار شد که به به برکت آن، قلم به نگارش این چند رج در خدمت شما گرفتم.

یادمانه‌ها و نوستالژی، بخش قابل توجهی از زندگی‌ من هستند. در سالهای دهه ی شصت که دوران کودکی‌ام بود، در خیابان پنجم نیروی هوایی زندگی‌ میکردیم. درست از زمانی که من ۲ ساله بودم، تا تابستان ۱۳۶۷ که پایان جنگ بود و من کلاس دوم دبستان را تمام کردم و سپس به خیابان پاسداران اسباب کشی‌ کردیم. عکس نوستالژیکی که قرار دادید در آن پست، بسیار من را برد به روزهای کودکی، به زمان جنگ و بمباران. درست است که عکس شما، یک دهه قبلتر از حضور و زندگی‌ من در آن خیابان گرفته شده، اما فضای رنگها و آن خانه‌های پشت سر شما، همگی‌ نگاهی‌ آشنا به ما دارند. آپارتمانی که ما در آن زندگی‌ میکردیم، نرسیده به انتهای خیابان پنجم نیروی هوای بود و در سر کوچه ی آن، بقالی "آشنا" و در سوی دیگرش، یک فروشگاه مواد غذای با نام "بازارک" قرار داشت. نام این کوچه یک رقم اعشاری بود که درست بخاطر ندارم. انگار که طول و عرض کوچه را بصورت کسری گفته بودند. به هر حال، امشب خاطره ای شد و افتخار داشتم تا بگونه‌ ای‌ سلسله وار، با سایت و شخصیت ادبی‌ - فرهنگی‌ شما آشنا شوم و جای بسی‌ خرسندیست. آرزوی سلامتی و موفقیت‌های روز افزون را برایتان دارم.

پیامی در راه

 

پیامی در راه

پیامی از یک کاربر و خواننده وبلاگ :

وقتی تو نیستی …

شادی کلام نامفهومی ست !

و ” دوستت می‌دارم ” رازی‌ ست

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت وآیینه و هوا … به تو معتادند

http://www.alone9810.blogfa.com/