عواطف پدر

 

   شوق دیدار    

بامدادان ۱۶ مهر 1372 یا 1373 بود ؛ درِواحد مسکونی مان زده شد ؛ با چهره ی شاد و خرسند و پیروزمندانه ی پدرم (مرحوم) روبرو شدم . درچهره اش خواندم که احساس خرسندی و شادمانی می کند از این که خانه ی مارا یافته است . به درون آمد و عیال هم صبحانه آورد وپرسیدم که دراین هنگام بامداد ، کجا بوده است ؟ بنده خدا ، شامگاهان از شهرستان با 120 کیلومتر فاصله با تهران ، راه افتاده بود ،به شوق دیدار ما و نوه هایش . شب به حوالی خیابان وحیدیه رسیده بود واشتباهاً پیش از آنکه به خانه ی ما که در نارمک بود ، برسد ،زودتر از اتوبوس شرکت واحد پیاده شده بود و خانه ی مارانیافته بود و نام ونشان دقیقی هم نداشت که از دیگران بپرسد ؛ و ناچار کنار خیابان توی پیاده رو نشسته و خوابش برده بود و بامدادان که درِ دکان خواربار فروشی باز شده بود و مردان و زنان برای گرفتن شیر سهمیه ای صف کشیده بودند ، بیدار شده و در روشنایی بامداد ، راه خود را یافته بود و خود را به خانه رسانده بود.شبی را کنار خیابان بسر برده بود که خنکی یا سرمای پاییر آغاز شده بود ! بسیار دلم آزرده شد وتحت تأثیر عواطف پدرم ، اندوهی دلم را فراگرفت و هنوز هم اندوهی در دل دارم.۲۰ سال می گذرد . 16 مهر 1392  

از 1354 تا 1379

     با استاد ولی الله درودیان    
 
 ادیب ، شاعر ، پژوهشگر و مؤلّف بیش از ۲۵ عنوان کتاب
 
(2 صفحه - از 102 تا 103)
 
 
«در غریو باد و باران» ، عنوان دومین مجموعه ی شعر استاد درودیان است
 
 که در زمستان سال ۱۳۷۹ منتشر شد و بنده ی کمترین،نقدی بر آن
 
 مجموعه  نگاشتم که ماهنامه ی «کتاب ماه ادبیات و فلسفه» آن را در
 
 شماره ی ماه  اسفند ۱۳۷۹ خود چاپ کرد ؛ مشخصات مقاله در وبگاه
 
 نورمگ آمده است . 

تصویر زیر نگارنده را با استاد در سال ۱۳۵۴ نشان می دهد که در ایوان

 خانه ی استاد در  ، خیابان پنچم نیروی هوایی تهران است .تصویر را

 مهندس سیاوش درودیان برای پسرم سروش ایمیل کرده بود و سروش

 هم برای من و نام عکس را «کربلایی» گذاشته بود . چون تازه از زیارت

 کربلا بازگشته بودم .

 
 


 

آیت الکرسی

 

     آیت الکرسی    

از قرآن خاطراتی دارم ؛از آیت الکرسی خاطره ای خاص :

پایه ی پنجم دبستان بودم ؛ پدرم (مرحوم)کامیونی کمپرسی داشت و عمویم(مرحوم) ، راننده ی آن بود و در شهر یا ده مان و روستاهای اطراف ، بار کشی می کرد . از جمله علاقه های من ، خوشنویسی و هنر بود . فروردین سال ۱۳۴۰ آیت الله بروجردی برحمت خدا رفته بود . آن موقع پایه ی چهارم دبستان بودم . عکس ایشان را فراوان چاپ کرده بودند . پیرامون عکس ایشان آیت الکرسی را درهم خوشنویسی کرده بودند و خواندنش دشوار بود . به هر دشواری آن را با مداد بازنویسی کردم و پس از آن با قلم فلزی شماره ۲ و مرکب خوشنویسی نسخ کردم . دوتا نوشتم . در پایه ی پنجم ، یک روز غروب زمستان که از مدرسه بازمی گشتم ، دیدم عمویم با کامیون ورمی رود. سلام کردم و پرسیدم عمو جایی می خواهی بروی ؟ گفت بله . کمی بار به نصیرآباد می خواهم ببرم . (حدوداً ۱۵ کیلومتر راه بود ؛ ۱۰ ۱۲ کیلومتر آسفالت جاده ساوه به تهران و بقیه راه حدود ۳ کیلومتر خاکی و گِل).پرسیدم برای شب برمی گردی ؟ گفت : ان شاء الله . با ایشان رفتم . شب رسیدیم و تا بار را خالی کنند ، به درازا کشید و دیروقت شد و اصرار کردند که شام بخوریم ؛ دیگر بازگشت شبانه ی ما از راه پِر گِل و شُل زمستانی دردسر و دشواری داشت. ناگزیر ماندیم و شب زیر کرسی خوابیدیم . بامدادان ،روستایی صاحب بار صبحانه آماده کرده بود ؛ خوردیم . عمویم رفت که کامیون را روشن کند . من طول کشید . دیدم هی هندل می زد و بر اثر سرمای زیر صفر ، کامیون روشن نمی شد . من هم رفتم توی کامیون نشستم . کوشش فراوان عمویم را می دیدم و هم متأثر بودم و هم نگران که به مدرسه نرسم . آیت الکرسی را که خوشنویسی کرده ، در جیب داشتم ، درآوردم و بالای شیشه ی جلوی کامیون نهادم که اعتقادم این بود که برای روشن شدن کامیون اثر دارد والبته دیگر نمی شد درآورد . چند لحظه پس از آن کامیون روشن شد . بسیار شاد و خرسند شدم .

             

اسکناس ای اسکناس

 

   اسکناس ای اسکناس ای اسکناس 

محمد علی چراغی

اشاره – اسکناس های ۵ ریالی را بیاد دارم . رنگ سرخ حنایی داشت ؛ و در دهه ی ۳۰ به بعد  در ۴ – ۵ سالگی ، مرحوم پدرم یک اسکناس ۵ ریالی به من داد ؛ در اندیشه بودم که ۲۰ ریالی است یا اسکناس دیگر ؟ سواد که نداشتم ؛ اما تفاوت ها را درمی یافتم ؛ که اسکناس پنج ریالی و دو تومانی ،  تا حدودی همرنگ بودند . در ۸ سالگی دو اسکناس ۲۰ ریالی پدرم به من داده بود ، بعد از ظهر تابستان بود ، به هوای بازی میان کوچه مان ، از خانه بیرون زدم ، کودکان همسایه دور هم گرد آمده بودند و مثلاً بازی می کردند . پسری چند سال بزرگتر از ما از محله ی دیگر آمده بود – اکنون خدایش رحمت کناد ، که درگذشته است – اسکناس ها را درون جیب پیراهن من دید و در یک چشم بر هم زدن از جیبم زد و پا به گریز نهاد . درجست و جویش دویدم که به گردش نرسیدم و برفت . به خانه آمدم و به پدر گفتم و مرحوم پدرم گویا به پدر سارق محترم گفته بود و نتیجه نگرفته و گذشت کرده بود .

بگذریم ! همه ی انسانها ، از اسکناس و پول ، خاطره هایی دارند ؛ سکه های عیدی هم خاطره انگیز است : دو ، سه ، پنج ریالی وووو .

اما ، پول ، در قالب سکه و اسگناس ، به عنوان واحد ارزیابی یا بهای کالا ، در جهان اقتصاد و کلاً در جامعه بر همه ی روابط اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و حتّا عاطفی ، حکومت می کند . اسکناس ، عاطفه خرید و فروش می کند . بهتر است به جای همه ی این حرفها ، شعر طنز مرحوم سید اشرف الدّین گیلانی قزوینی (نسیم شمال) را بخوانیم :

اسکناس ای اسکناس ای اسکناس

اسکناس ای اسکناس ای اسکناس

برده ای از مرد و زن هوش و حواس

کسب را يک بـاره مختل کرده ای         

اهــل تـهــران را مـعـطـل کـــرده ای

تو همان بودی که با صد عز و ناز           

گـــاه مـنـصـب دادی و گـــاه امـتـيـاز

مـایـه ی  تجـار بـودی  اسـکـنـاس          

رونــق بـــازار بـــــودی اسـکـنـــاس

تــو همان بودی که انـدر کـيـفـها            

داشـتـی تـعـريـف هـا تـو صـيـف هـا

تو همان بودی که شوخ مه جبين           

در حضورت سـر نـهادی بـر زميـن

حجره ی تجار روشن از تـو بود                

کـوچـه و بـازار گـلشـن از تــو بــود

اسکناس ای شيره ی جان اسکناس       

بـهـتر از ياقوت و مرجـان اسکـنـاس

مايه ی عـيـش جوانان از تـو بود              

مـاهـی و مـرغ و فسنجان از تـو بود

هــر مسـافــــر را بـهـنـگام سـفـر            

در سـبک بـاری رهـانـدی از خـطـر

در سفـر ها حـرزِ بـازو بـوده ای              

بـا جـواهـر هــم تـرازو بـوده ای

سـيـم و زر بود از غلامان رهت              

لــعـل و مـرواريـد خـاک در گـهـت

پس چرا اين روزها جيمبو شدی            

مفـتضح با چـوچـو و هـوهـو شـدی

مـبلغی از قـيـمـتت کــم می کـنـد        

بـلـکـه از اسـم تـو هـم رم می کـنــد

               سيد اشرف الدين قزوینی(نسیم شمال)

تخم مرغ بنفش

 

تخم مرغ بنفش عیدی

۴ – ۵ ساله بودم ؛نخستین روز نوروز ، با پدرم (مرحوم) برای عید دیدنی ، به خانه ی همسایه ی خوب مان مشهدی ابوالفضل (مرحوم)رفتیم ، همسرش ، بانو عذرا خانم (عذراباجی = مرحوم) ، زن بسیار مهربان ، دو ، یا یک دانه تخم مرغ رنگ کرده ، بنفش بسیار دلنشین ، عیدی به من داد ؛ به دو دلیل یا علّت، از گرفتن آن خودداری می کردم : یک ، کم رویی که خوی پایدار من بود ؛ دودیگر می دانستم که چند روز پیش ، با مادرم ، سر کاری پیش پا افتاد ، مباحثکی کرده بودند ، و به گونه ای قهر بودند و من احتیاط می کردم که تخم مرغ را بگیرم و از سوی مادرم بازخواست شوم ؛ همین گونه هم شد و چه می توانستم بکنم ؟ ببرم پس بدهم ؟ کاری بسیار دشوار بود ! بردم .... و هنوز چشمم پشت سرِ آن تخم مرغ بنفش رنگ است . هنوز هم رنگ بنفش را بسیار دوست دارم . دوست داشتنی ترین رنگ من ! دهم مهر ۱۳۹۲خورشیدی

 

خاطرات کودکی

 

اندوهی شیرین ،

 از دوری آن روز ها و خاطرات آن روز ها

* خاطرات کودکی ، زیباترند

* یادگاران کهن ، مانا ترند (۱)

همه ی ما ، از کودکی مان ، خاطرات تلخ و شیرین فراوان داریم . همه ی ما ۶ ساله ها ، ده ساله ها ، ۱۸ ساله ها ، ۳۰ ساله ها ، ۵۰ ساله ها ، ۹۰ ساله ها و .... خاطرات زندگی مان را - چه خاطرات کودکی و نوجوانی ، چه خاطرات جوانی و میانسالی ، همه و همه را - مثل یک گنجینه و سرمایه ی ارزشمند ، در ذهن خود نگه می داریم و دفتر چه ی آن را گاه و گداری ورق می زنیم و اندوهی شیرین وجودمان را فرا می گیرد .

یکی از دلنشین ترین خاطرات ما ، خاطره­ی نخستین روز مدرسه است یا نخستین روز ماه مهر ، ماه مهربانی و مهر افشانی . از نخستین روز کلاس درس ، خاطره داریم ؛ از آموزگار کلاس اول ، از میز و نیمکت و تخته سیاه ، از همشاگردی ها . کتاب های درسی مان که روز های اول و دوم به ما می دادند ، بی اندازه دوست داشتنی بود ؛ کتاب ها را به خانه می بردیم ؛ با چه شادی و شوقی  ، آن ها را جلد می کردیم ؛ یکی دو بار ، جلد پاره می شد ؛ تا آن که « فوت گوزه گری »  آن را کشف می کردیم ؛ بار سوم ، موفّق می شدیم که کتاب را ، به سلامتی جلد کنیم . بوی نویی کتاب ها در اتاقمان می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلمان مراقبت می کردم. می خواستیم تا پایان سال همان بو را داشته باشند و همچنان نوباشد . اکنون پس از سال ها ، هنوز – به قول غربی ها - « نُستالژی » آن روز ها را داریم : اندوهی شیرین ، از دوری آن روز ها و خاطرات آن روز ها .

از دیوار نگاره های مان خاطره ها داریم . روی دیوار مدرسه و خانه می نوشتیم . ذوق نوشتن داشتیم . روی میز کلاس مدرسه ، یادگاری حکّ می کردیم . نام مان را حک می کردیم . « به دلتنگی ، یادگاری » می نوشتیم . اینک ، همه ی لحظه های کودکی را که در ذهن مان ثبت شده ، مرور می کنیم ؛ بوی کاغذ و مرکّب ّ و چاپ که از کتاب کلاس اول مان به مشام مان می رسید ، هنوز هم دلنشین و خاطره انگیز است ؛ هنوز هم بوی کتاب نو ، بوی کلاس اول مدرسه را می دهد ؛ چهره های همشاگردی ها ، هنوز هم در ذهن مان نقش بسته . هر یک از همشاگردی ها را ده ها سال دیگر هم ببینیم ، شاد می شویم ؛ او را در آغوش  می گیریم ؛ می بوسیم ؛ می بوییم .

 بچه ها هم ، چهره های گوناگون داشتند ؛ همه جامه های جو را جور . هر کودکی رنگ ، یا رنگ هایی را دوست داشت . اکثر بچه ها رنگ های گرم را دوست داشتند ؛ رنگ های شاد و نیرو بخش : قرمز ، نارنجی ، زرد ، بعضی ها آبی ، بنفش ، سبز ، صورتی ؛ همه­ی رنگ ها زیبا و دوست داشتنی بودند . درس ها و قصه ها و نوشته های کتاب فارسی ، برای مان شیرین بود .

درس دارا و آذر ، درس دارا و سارا ، درس کوکب خانم ، تصمیم کبری ، زاغک و روباه مکّار ، ریز علی و قطار ، و ... درس « پسرم ، من پسرم ، من که از گل بهترم » ؛ همه­ی گوشه و کنار مدرسه و همه ی نوشت افزارمان برای مان دوست داشتنی بود . مداد و پاک کن ، مداد تراش و خط کش و دفتر و کیف و کتاب و همه و همه . بازی های دسته جمعی در مدرسه ، شوق و ذوق بسیار داشت . بچه ها دلشان برای زنگ ورزش پر می زد . برای خاطرات مدرسه ، شاعران مان شعرهایی گفته اند :

شعر « همشاگردی سلام » ، شعر « ای دبستانی ترین احساس من »

 شعر « بوی ماه مدرسه » (۲ )  ، و دها شعر دیگر . چند بیت شعر را : از « دبستانی ترین احساس من » ( ۱)  با هم می خوانیم :

اولین روز دبستان إ باز گرد

شادی آن روز هایم إ باز گرد

... درس های سال اول ساده بود .

آب را ، بابا ، به سارا داده بود .

درس پند آموز روباه و کلاغ

روبه مکاّر و دزد دشت و باغ

روز مهمانیّ کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان و گندم است .

با وجود سوز و سرمای شدید

« ریز علی » پیراهن از تن می درید .

تا درون نیمکت ، جا می شدیدم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم .

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم .

یک تراش سرخ و لاکی داشتیم .

کیف مان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

همکلاسی های من! یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

***

«کودکان این زمین و آب و هوا » ، ۶ ساله ها ، ۱۱ ساله ها ، ۱۸  ساله ها ، شما آینده سازان میهن هستید .          

« دست در دست هم دهیم ، به مهر »

میهن خویش را کنیم ، آباد » (۳ )

شاد باشید . مهربورزید کوشش کنید

 مهر ۱۳۹۰

........................................................... ...................

۱ )  شعر از : محمد علی حریری جهرمی

۲ ) قیصر امین پور)

۳ )  عبّاس یمینی شریف