بارانی

بارانی

در پایه ی سوم دبستان درس می خواندم که پدرم (مرحوم) از تهران، بجای پالتو - به عنوان بالاپوش و جامه ی گرم زمستانی - که رواج داشت، از تهران، برایم «بارانی» خرید؛ چیزی که بعد ها آن را «کاپشن» می نامیدند. چند روزی پوشیدم و چون هیچیک از شاگردان مدرسه ی چهارکلاسه ی ما - بجز یک نفر همشاگردی من- بارانی نداشتند و اصلاً رواج نداشت، من هم با اکراه آن را می پوشیدم و به قولی «رو» یم نمی شد که بپوشم. سرانجام روزی از پوشیدنِ آن خودداری کردم و همان کتِ قبلی ام را پوشیدم و راهی مدرسه شدم. مادرِ بیچاره و دلسوزم، ازخانه - که تهِ کوچه بود تا خیابان و تا درِ مدرسه دنبالِ من آمد که بارانی را بپوشم، نپذیرفتم و با همان کُتِ معمولی به مدرسه داخل شدم.

قلمزنان

درکنار سه قلم زن :