بارانی

بارانی

در پایه ی سوم دبستان درس می خواندم که پدرم (مرحوم) از تهران، بجای پالتو - به عنوان بالاپوش و جامه ی گرم زمستانی - که رواج داشت، از تهران، برایم «بارانی» خرید؛ چیزی که بعد ها آن را «کاپشن» می نامیدند. چند روزی پوشیدم و چون هیچیک از شاگردان مدرسه ی چهارکلاسه ی ما - بجز یک نفر همشاگردی من- بارانی نداشتند و اصلاً رواج نداشت، من هم با اکراه آن را می پوشیدم و به قولی «رو» یم نمی شد که بپوشم. سرانجام روزی از پوشیدنِ آن خودداری کردم و همان کتِ قبلی ام را پوشیدم و راهی مدرسه شدم. مادرِ بیچاره و دلسوزم، ازخانه - که تهِ کوچه بود تا خیابان و تا درِ مدرسه دنبالِ من آمد که بارانی را بپوشم، نپذیرفتم و با همان کُتِ معمولی به مدرسه داخل شدم.

آیین دوست یابی

مرغ شب آوا برآرد، دوست، دوست ...

اشاره - یافتن دوست و همفکر، کاری هم دشوار است و هم آسان.یافتن دوست، چنین است که سال های سال با کسی باید رفت و آمد و حشر و نشر و تعامل داشته باشی، تا او رابشناسی و به صداقت و صمیمیت و هماهنگی اش باور پیدا کنی. گاهی با کوچکترین اشتباه و کج فهمی، دوستی را از دست می دهی . یافتن دوست هم گاهی آسان است؛ به گونه ای تصادفی دوست می یابی. مثلاً تلفنی، یا امروزه،از راه فضای مجازی و اینترنت و شبکه های اینترنتی اجتماعی؛ و پس از گذر زمان، کم کم دوست می شوید و ممکن است به دیدار یکدیگر بشتابید و دوستی تان پی گرفته شود. بنده ی کمترین، دوستانی را از راه تلفن و دوستانی را از راه وبلاگ و وبگاه یافته ام ؛ و چه دوستانی خردمند و اهل دانش و فرهنگ. دوستانی را که هنوز ندیده ام، برای من کتاب و بلیت مراکز فرهنگی و یا هدیه های دیگر فرستاده اند.در هرصورت،ارتباطات پیامکی،وبلاگی، وبگاهی، اینترنتی ، همه می تواند جزو خاطرات انسان باشد .

آقای وحید جعفری،همسال فرزند بزرگ من است، که مهرورزی کرده و درجست و جوی دبیرادبیاتش بوده و سر از وبگاه بنده درآورده است و پیام(کامنت) برای من درج کرده و پیامش را دروبلاگ درج کردم و سه پیام دیگر درج کرده که در زیر می خوانیدو خوشبختانه، اهل قلم هم هست و نشانی تصویر کتابش را داده که در یک وبگاه یافتم. درود بر وحید جعفری عزیزو با آرزوی توفیق روز افزون ایشان و به امید دیدار ایشان :

 

۱ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ ساعت: 21:50

سپاسگزارم از ریزبینی و توجه شایان شما. چه دلنشین که گفتگوی نوستالژیک ما ادامه دار خواهد شد و افتخاریست برای من کمترین و باز هم جالب تر آنکه، فرزند برومند شما نیز شاگرد آقای درودیان بودند. ایشان همانند شما، چهره‌ ای اصیل و با صلابت داشتند. کاش بدانند که اینگونه در اینترنت، پس از گذشت ۲ دهه، شاگردانشان به نیکی‌ از او یاد میکنند و سبب آشنایی‌ های تازه با فرهیختگانی چون شما نیز میگردند. قلم شما بسیار دلنشین و جذاب میباشد.

این را نیز اضافه می‌کنم، که منزل پدری ما در خیابان پنجم نیروی هوایی، در آن کوچه بود که خدمتتان گفتم و اگر دقیق تر بگویم، نرسیده به آخرین چهار راه و مسجد میشد. آنسوی خیابان یعنی‌ مقابل کوچه، کلانتری تقریبن قرار داشت. از سه‌ سالگی‌ام که سال ۱۳۶۲ باشد، تا تابستان ۱۳۶۷ که آنجا ساکن بودیم، روی هم میشود ۵ سال زندگی‌ در آن محله، اما ژرفای خاطرات آندوران، شبهایی که ضید هوایی‌ های پادگان نیروی هوایی تا سپیده ی صبح در دل‌ فراسو نعره می‌کشیدند و ...، خاطراتی به حجم یک عمر در یادم حک کرده اند.... یاد باد آن روزگاران یاد باد.

سلامت باشید جناب آقای چراغی.

------------------------

۲ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ساعت: 22:17 

با درود دوباره جناب آقای چراغی.

در سال ۱۳۸۱، یک دفترچه ی بسیار کوچکی از من کمترین چاپ شد که البته همه از لطف و مهر صنعت چاپ بود و در محضر بزرگان اهل قلمی چون شما، آوردن نام آن نیز حتی بیهوده مینماید. وبلاگی داشتم در ۶-۷ سال پیش که آنجا، نسخه‌ای از تصویرهای آن مجموعه کوچک را که برای اینترنت آماده کرده بودم قرار میدادم که البته آن وبلاگ بدست یک حکر اینترنتی از دور فضای مجازی خارج گردید. اکنون خواستم تا آنرا تقدیمتان کنم که البته جسارت من را خواهید بخشید. طرح جلد آن‌ نیز کار من کمترین هست. نوشته‌های دیگری نیز در همین سبک و همچنین یک مجموعه ی کوچک از خاطرات یادمانه سرشت، از دوران کودکی و نوجوانی‌ ام دارم که اگر دستور بفرمایید، مجموعه ی خاطرات را نیز خدمت شما می‌فرستم. اگر مجالی و افتخاری پیش آید، شاید آنرا نیز بدست چاپ بسپارم. تا چه پیش آید. از دیده ی مهر شما باز هم سپاسگزارم. سلامت باشید.  

http://vista.ir/article/494895


درد دلهای شبانه (مجموعه قطعات کوتاه)

 

درد دلهای شبانه (مجموعه قطعات کوتاه)

نویسنده : جعفری - وحید
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۸۱/۰۹/۲۰
رده دیویی : ۸fa۸.۸۶۲
قطع : رقعی
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۳۲
نوع اثر : تالیف
زبان کتاب : فارسی
شماره کنگره : PIR۸۰۰۳/ع۷۷۵۲۵د۴
نوبت چاپ : ۱
تیراژ : ۵۰۰
شابک : ۹۶۴-۷۷۸۴-۰۴-X

---------------------------

۳ ) چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ساعت: 22:35

بنده نوازی فرمودید استاد چراغی، سپاسگزار لطف بی‌ کران شما هستم. آشنایی با وبگاه وزین شما، خود نیز دیروز، خاطره‌ای شد در دل‌ شب. استاد دکتر لطفعلی صورتگر، چه زیبا این احساس پاک را در قاب شعر بتصویر کشیدند آنجا که سرودند:

 "در دل‌ شب دیده ی بیدار من،

بیند آن یاری که دل‌ را آرزوست ...

چون بیاید پیش پیش مرکبش،

 مرغ شب آوا برآرد، دوست، دوست...".

 

 

نُستالُژی خاطرات کودکی و حسن تصادف ها

خاطرات کودکی زیباترند.

نوشته ی زیر از یکی از کاربران است که بی هیچ توضیحیُ بطور کامل درج می شود :

 

با درود خدمت جناب آقای محمد علی‌ چراغی.

من وحید جعفری هستم، زاده ی ۱۳۵۹. راستش در سال تحصیلی‌ ۱۳۷۳،
که در کلاس اول دبیرستان درس میخواندم، دبیر ادبیاتی داشتیم با نام آقای درودیان. ایشان آنزمان شاید چهل و اندی سال داشتند، بسیار هم همانند شما، اهل ادب و فرهنگ بودند، که این ویژگی‌ ایشان همراه با اخلاق شوخ مزه و خوشی‌ همراه بود و سبب شده بود تا بیشتر دانش آموزان، منجمله من کوچک، به درس ادبیات پارسی علاقمند گردیم. نزدیک بر بیست سال از آن روز‌ها و کلاس درس ایشان می‌گذرد. از چند روز پیش، بسیار بیاد ایشان می‌ افتادم تا اینکه اکنون در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم و جالب اینجاست که در یکی‌ - دو سایتی‌ که مربوط به مسایل آموزشی هست، در قسمت دیدگاه کاربران، اشخاص دیگری نیز از ایشان یاد کرده بودند و به عنوان یک معلم نمونه، سخن درباره ‌شان گفته شده. یکی‌ از سایت‌هایی که جستجوی گوگل به من معرفی‌ کرد، مجله ی اینترنتی شما بود. در چند پست پایین تر، سخن از استاد ولی‌ اله درودیان بمیان آوردید که همین تشابه فامیلی استاد با دبیر ادبیات ما بود، که سبب گردید تا با سایت وزین شما آشنا گردم. اما نکته‌ای دیگر پدیدار شد که به به برکت آن، قلم به نگارش این چند رج در خدمت شما گرفتم.

یادمانه‌ها و نوستالژی، بخش قابل توجهی از زندگی‌ من هستند. در سالهای دهه ی شصت که دوران کودکی‌ام بود، در خیابان پنجم نیروی هوایی زندگی‌ میکردیم. درست از زمانی که من ۲ ساله بودم، تا تابستان ۱۳۶۷ که پایان جنگ بود و من کلاس دوم دبستان را تمام کردم و سپس به خیابان پاسداران اسباب کشی‌ کردیم. عکس نوستالژیکی که قرار دادید در آن پست، بسیار من را برد به روزهای کودکی، به زمان جنگ و بمباران. درست است که عکس شما، یک دهه قبلتر از حضور و زندگی‌ من در آن خیابان گرفته شده، اما فضای رنگها و آن خانه‌های پشت سر شما، همگی‌ نگاهی‌ آشنا به ما دارند. آپارتمانی که ما در آن زندگی‌ میکردیم، نرسیده به انتهای خیابان پنجم نیروی هوای بود و در سر کوچه ی آن، بقالی "آشنا" و در سوی دیگرش، یک فروشگاه مواد غذای با نام "بازارک" قرار داشت. نام این کوچه یک رقم اعشاری بود که درست بخاطر ندارم. انگار که طول و عرض کوچه را بصورت کسری گفته بودند. به هر حال، امشب خاطره ای شد و افتخار داشتم تا بگونه‌ ای‌ سلسله وار، با سایت و شخصیت ادبی‌ - فرهنگی‌ شما آشنا شوم و جای بسی‌ خرسندیست. آرزوی سلامتی و موفقیت‌های روز افزون را برایتان دارم.

نمره درس

پول پوک، مغز پوک ، قلب پوک

یک زمانی، در دهه ی ۵۰ برای یک نمره در یک درس، به میدان شوش رفتم و راهی قم شدم(با کرایه ی ۲۵ ریال)، و به سراغ خانواده ای و دوستی رفتم که از منسوبان یک نویسنده و روزنامه نگار معروف زمان رضاشاه بود. آن نویسنده مرحوم،هیچ ورثه ای نداشت؛ اطلاعاتی از آن دوست گرفتم و پژوهشم را تکمیل کردم و تحویل استاد دادم. در یک درس دیگر، تمام ۱۳ روز تعطیلی نوروز را صرف کردم، به روستایی رفتم و با ساکنان تک تک خانه ها، گفت و گو کردم و مانند آمارگیرهای سازمان آمار، و بسیار قوی تر و پویا تر و مسؤولیت پذیرتر ، پرسش و پاسخ کردم و پژوهشم را تکمیل کردم و پس از نوروز، تحویل استاد دادم .

در پایه ی پنجم دبستان درس می خواندم، با بستگانم، به خانه ی یکی از خویشان رفتیم که کارمند وزارت دادگستری بود و پایه ششم مدرسه را خوانده بود و رییس دبیرخانه ی وزارتخانه بود و فرهنگ دوجلدی عمید، یکی ازدهها کتاب خانه اش بود و بر سر یک واژه که در روزنامه خواندیم (متضمّن) مباحثه مان درگرفت و ما نوجوانان گستاخ، قانع نمی شدیم، سرانجام رفت و فرهنگ عمید را آورد و واژه را یافت و ما را متقاعد کرد؛ کاری یک یک دبیر لیسانسیه ی ادبیات می کرد .

آری امروزه، همه چیز پوک شده است: پول،مغز، قلب (عاطفه) و ...

کتاب و کتابخوانی

نستالُژی کتاب و کتابخوانی *

 

 محمد علی چراغی / آبان ۱۳۹۲ : هفته کتاب

۱  حافظ شناسِ بی سواد

کتاب در روستای ما بسیار کمیاب بود؛ هنوز به مدرسه نمی رفتم که در خانه، کتابی بود که به نام حافظ شناخته می شد. شب های زمستان، همسایه هایی که برای شب نشینی به خانه ی ما می آمدند، خواستار فال حافظ می شدندو پدرم تفآلی می زدو غزلی را می خواند. من مدادی یافته بودم که حواشی حافظ را خط خطی کرده بودم . من مینی علامه ای بودم که دیوان بزرگترین شاعررا، تحشیه کرده بودم. به همین سادگی ؛ پس من حافظ شناس بودم .

۲ - عطر کتاب فارسی مدرسه

شِش ساله بودم که به پایه نخست مدرسه راه یافتم؛همان هقته ی نخست، یک کتاب فارسی و یک کتاب حساب به ما دادند؛برسرِ راه از دکان مشهدی علی،– که پس از سالها به حجّ مشرف و حاج علی شد – سرِ کوچه مان ،دوبرگ، کاغذ معروف به کاغذ ده شاهی، خریدم تاکتاب هایم را جلد بگیرم.به خانه رسیدم؛ باشوق فراوان کتاب را درون کاغذ ده شاهی نهادم و بخش اضافی کاغذ جلد را درمحلّ شیرازه ی کتاب ، جدا کردم و کتاب راجلد کردم و هنگامی که کتاب را از کف اتاق برداشتم و صفحات را بستم، فشار آورد و جلد کاغذی پاره شد؛ نمی دانستم که کتاب در حال باز بودن،مقدار سطح کاغذ جلد را که اشغال می کند، کمتر از هنگامی است که کتاب جمع می شود؛به هر حال کاغذ دوم را هم آزمایش کردم ، به سرنوشت نخستین دچار شد.رفتم و کاغذ هایی دیگر خریدم و تجربه و آزمون و خطا، مرااززیانِ بعدیم رهاند؛ چرا که لازم بود، لبه ی جلد را اندکی بزرگتر تا می کردم .پیش از جلد کردنِ کتاب،بوی خوش مرکب چاپ و کاغذ، شامّه ی مرا نواخت و دوسه بار عطر چاپ و کاغذ را تا ژرفای حسّ شامه فرا دادم و چه حظّی بردم؛(که 36 سال پس از آن، پسرم، فرهنگ، به پایه ی نخست مدرسه راه یافته بودو همین احساس خوشایندخود از بوی کتاب را به مادرش گفته بود و مادر،همانندی اندیشه و احساس من وفرزندرا بازگو کرد.)

۳  کتاب جغرافیای پایه ۴دبستان

در پایه ی چهارم دبستان درس می خواندم، که پدرم (مرحوم) روزی با کتابی که قطعی بزرگتر از کتاب های درسی مان داشت، به خانه آمد: کتاب جغرافیا ی درسی پایه ی پنجم دبستان. تصویر کُرات و سیارات و زمین و فضا ووو. چون پدرم، خود به زمین و زمان ، علاقه داشت کتاب را خریده بود. من هم از آن هنگام، حسّ کردم که به فضا و دانش فضا علاقه مندم. از آن هنگام به درس فیزیک، بویژه فیزیک فضا علاقه مند شدم. البته، هنگامی که به مقطع دوم دبیرستان وارد شدیم، رشته ی طبیعی را که گرایش به فیزیک داشت پی گرفتیم و بعد ها به شیمی آلی علاقه مند شدم و در سالهای پسین دبیرستان، چند رشته را دوست داشتم : شیمی آلی ، فیزیک، زمین شناسی، و روزنامه نگاری و سردبیری. که نهایتاً هیچکاره شدم .

۴ - کتاب نصاب الصبیانِ ابونصر فراهی

در کودکی و مدرسه رفتن،هنگامی که کتابی تازه، می یافتیم، گویا تشنه ای بر لب آب رسیده ایم.درپایه ی پنجم دبستان،کتاب نصاب الصبیانِ ابونصر فراهی رادر میان کتاب های پدرم(مرحوم) یافتم ؛ چاپ سنگی بود، با چه رنجی ، بحر ها و وزن ها و افاعیل عروضی را- که کتاب هم متن داشت و هم حواشی – بازنویسی کردم و خودآموزی کردم.

۵ - پروین اعتصامی

در پایه ی هفتم (که در سالهای ۱۳۴۳ دبیرستان تلقی می شد) پنج تومان به دوست و همشهری ام (محمدثنایی که دوسه سالی از من بزرگتر بود و پدرش راننده ی بخشداری بود و چون عموهایش در تهران بودند و محمد گاهی، پنجشنبه جمعه ها به تهران می رفت) دادم و سفارش خرید یک جلد کتاب گزیده ی اشعار پروین اعتصامی را کردم؛ شنبه آورد: کتابی جیبی، کاغذ کاهی با تصویر نقاشی شده ی پروین بر روی جلد. محمد یک تومان به من پس داد. بی آنکه بپرسم چند خریدی، یک تومان را به او پس دادم و بخشیدم . هرچه اصرار کرد که من کتاب را ۴ تومان خریده ام، از شوق و شادی دریافتِ کتاب، یک تومان را به اوهدیه کردم. کتاب را هنوز – که ۴۹ سال می گذرد- دارم.

۶ - کتابخانه مدرسه و کتاب روح بشر

در سال های ۱۳۴۴ به بعد، دبیران مان آقایان ارسنجانی، برجیسیان، شاکری، نوابی و دیگران، در مدرسه ، کتابخانه، راه اندازی کردند؛ که عموم کتاب هارا خودشان، آوردند و به مدرسه هدیه کردند.آقای شاکری، دبیر ریاضی، ظاهراً تعدادی «کتاب هفته» آورده بود، آقایان دبیران دیگر هم کتاب هایی که من نمی دانم. فرهنگ واژه ه ی کتابخانه، فرهنگ آنندراج بود. گاهی کتاب های کتابخانه را می گرفتیم و می خواندیم : دریای گوهر دکتر حمیدی شیرازی – اسرار کامیابی دیل کارنگی – سلام بر حسین محمود منشی – اعتماد به نفس ساموئل سمایلز – تصویر دوریان گری اسکار وایلد – ندای وجدان اشتفان تسوایک – انفال استاد علی تهرانی – و«کتاب های هفته» ، بنا به توصیه ی آقای ارسنجانی و آقای نوابّی .

۷  کتاب دریای گوهر

 آقای نوابی، که دبیر انشاء و گاهی فارسی و نقاشی بود ،خودش، تحصیل کرده ی فرانسه بود و کتابی از فرانسه ترجمه کرده بود که برای ما بسیار مایه ی شگفتی و مباهات بود که دبیرمان کتاب ترجمه کرده است . پس از آن ، فوق لیسانس علوم تربیتی و سپس دکتراگرفت و عضو هیأت علمی دانشگاه شد.

استاد نوّابی ، شیوه ی نگارش از نظر شکل و شمایل و محتوا را با وسواس فراوان به ما یاد داد ؛ و برای ارتقای ما در نگارش ، ما را به مطالعه ی برخِ کتابها ، واداشت ؛ از جمله کتاب هایی که از کتابخانه ی دبیرستان ، می گرفت و سرِ کلاس می آورد ، و دانش آموزان را وادار می کرد که یکی بخواند و دیگران گوش کنند و پس از آن در باره ی آن توضیح می داد ، کتاب « دریای گوهر» تألیف دکتر مهدی حمیدی شیرازی ، استاد دانشگاه شیراز بود .

دریای گوهر ، مجموعه سه جلدی بود:جلد نخست آن به داستان های کوتاه نویسندگان معاصر ایرانی، یک جلد آن به شعر معاصر فارسی ، و یک جلد به اشعارو داستانهای کوتاه نویسنده های خارجی اختصاص دارد .چند عنوان از داستانهای دریای گوهر را سرِ کلاس خواندیم ؛ چند عنوان دیگر را هم خودم با گرفتن کتاب از کتابخانه ی مدرسه ، به خانه برده ، خواندم ؛ از داستانهای بسیار دلنشین دریای گوهر : اذان مغرب ، نوشته ی سعید نفیسی -  خاطرات یک الاغ ، نوشته ی دکتر لطفعلی صورتگر  - ادهم پینه دوز ؟ - سانفرانسیسکو ، نوشته ی فریدون تولّلی -  کباب غاز ، نوشته ی محمد علی جمالزاده - قصه ی عینکم ، نوشته ی رسول پرویزی - و چند داستان دیگر ؛ دو جلد دیگرکه اشعار ایرانی و خارجی و نوشته های کوتاه خارجی را در برمی گیرد ، نیز بسیار دلنشین و زیبا بود .

چه قدر دوست داشتم که دست کم جلد نخسن دریای گوهر ، را ، که داستانهای ایرانی بود ، داشته باشم ؛ مگر پول تو جیبی ما چه قدر بود که بتوانیم کتاب را بخریم ؟ تازه از کجا ؟ در ده یا شهرک ما که کتابخانه ای نبود . نزدیکترین جایی که ما دسترسی به کتابفروشی داشتیم ، ساوه بود ( با فاصله ی ۳۵ کیلومتری)و پس از آن قم بود ( با فاصله ی ۹۰ کیلومتر)که سالی یکی دو بار ، آنهم به دلیل سکونت خویشانمان ، می رفتیم و گاهی کتاب کوچک و ارزانی می خریدیم ؛

گذشت ، گذشت ، گذشت ، تا در سال ۱۳۶۸ ، در یک کتابفروشی ، در خیابان فعلی شهید مفتّح تهران ، کتاب دریای گوهر ، چاپ سال های پیش را دیدم و بهای آن - چون کمیاب بود - با جیب من هماهنگ نبود ، نخریدم.

باز هم ،  گذشت ، گذشت ، گذشت ، تا در  اسفند سال ۱۳۹۱ ، یکی دو روز به نوروز مانده ، به کتابفروشی نزدیک اداره رفتم تا چند عنوان کتاب ، به نیت عیدی ، برای دوستان و بستگان و همکاران بخرم ، به کتاب سه جلدی دریای گوهر برخوردم ؛ چاپ سال ۱۳۸۸ وبهای آن مناسب بود و دستی در بهای آن نبرده بودند ؛ یک دوره ی سه جلدی کتاب دریای گوهربا بیش از ۱۵۰۰صفحه -  که اگر در همان اسفند ماه ۱۳۹۱ چاپ شده بود ، کمتر از ۶۰ – 70  هزار تومان قیمت نمی گذاشتند -  به بهای ۲۰ هزار تومان روی جلد خریدم و پس از ۴۸ سال ، به آرزوی خود رسیدم : داشتن یک دوره کتاب دریای گوهر ! که درحقیقت ، دریایی از گوهر است : گوهر جان و گوهر فرهنگ !  

 

دریای گوهر (دوره 3 جلدی)

 

 

 خاطره ی کتاب دریای گوهر را که در اردیبهشت ۱۳۹۲ در وبلاگ درج کردمُ در پیوند زیر بخوانید :

  http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/post/230

۸-کتابِ«سیر حکمت در اروپا »

در روز های پایانی سال ۱۳۴۵ که در پایه ی نهم درس می خواندیم ، روزی پس از تعطیل شدن مدرسه، درکنار آقای برجیسیان، راهی خانه بودیم؛ مدرسه مان، درواقع بیرون شهر بود؛ در ضلع خاوری، که هنوز هم با ساختمانی نو، موجود است .از آقای برجیسیان، خواستم که یک کتاب فلسفی به من معرفی کند؛کتابِ«سیر حکمت در اروپا» اثر محمد علی فروغی را معرفی کرد؛شب عید به قم رفتم و از کتابفروشی های خیابان ارَم کتابِ سه جلد در یک جلدبا ۵۶۸صفحه و با جلد زرکوب و گالینگور را به بهای۲۰ تومان یا ۲۰۰ ریال خریدم؛ که اکنون بیش از ۳۰ هزار تومان، یا ۳۰۰ هزار ریال ،قیمت می زنند؛ یعنی ۱۵۰۰ برابر.

۹ - کتابِ«سیر حکمت در اروپا» و انس ۴۶ ساله با آن

روز نخست فروردین ۱۳۴۶ کتاب «سیر حکمت در اروپا» را برداشتم و همراه کتاب درسی هایم، از قم راهی محلّات شدم که عمویم (مرحوم) ساکن آنجا بود و معمولا یک بار عید و یک بار روز های پایانی تابستان، سری به ایشان می زدیم.  بیاد دارم که در اتوبوس نشسته بودم و کتاب را باز کرده و خودکار سرخ در دست داشتم و کتاب را تا محلّات مطالعه کردم و جای جای آن را ، نویسه های کمرنگ را پررنگ می کردم و هنوز هم کتاب را دارم. هنوز هم هراز گاهی کتاب را برمی دارم و بخش هایی رامی خوانم.کتاب را در تاریخ های فروردین ۱۳۴۶، بهمن ۱۳۵۲ ، آذر ۱۳۵۶ ، دی ۱۳۶۲ ، امرداد ۱۳۷۹ ، شهریور ۱۳۹۰ ، فروردین ۱۳۹۲مطالعه کرده ام . دیشب ۲۰ آبان ۱۳۹۲ هم تورقی کردم و کانت را برای سومین بار خواندم .

کتاب ۸۲ ساله

کتاب «سیر حکمت در اروپا» را دو سال پیش نوشتند که ۸۰ ساله شد.و اکنون ۸۲ ساله

چاپ ۱۳۴۴

  ۱۰- کتاب دیباچه ای بر رهبری دکتر ناصر الدّین صاحب الزّمانی

کتاب دیباچه ای بر رهبری دکتر ناصر الدّین صاحب الزّمانی را درروز ۷مهر ۱۳۴۷ که وارد پایه ی ۱۲ مدرسه شده بودم، در قم خریدم به بهای ۷ تومان که در اردیبهشت همان سال با ۵۰۰۰ شمارگان، چاپ شده بود. اکنون، در عصر اینترنت، که جمعیت ایران ۳ برابر آن هنگام شده است، تیراژ کتاب به ۱۰۰۰ نسخه کاهش یافته است . بجای آنکه بر اساس جمعیت، شمار چاپ همان کتاب به ۱۵ هزارنسخه برسد و براساس این که جمعیت باسواد،نسبت به آن هنگام بسیار افزونتر شده است ، چه بسا که باید تیراژ بیش از ۲۰  هزار باشد . این هم از فرهنگ ناتوان کتابخوانی و اقتصاد بیمار کتاب .

------------------------------

* از روز ۲۴ آبان ، تا یک هفته، هفته ی کتاب و کتابخوانی نام گذاری شده است.

http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/

 

آیت الکرسی

 

     آیت الکرسی    

از قرآن خاطراتی دارم ؛از آیت الکرسی خاطره ای خاص :

پایه ی پنجم دبستان بودم ؛ پدرم (مرحوم)کامیونی کمپرسی داشت و عمویم(مرحوم) ، راننده ی آن بود و در شهر یا ده مان و روستاهای اطراف ، بار کشی می کرد . از جمله علاقه های من ، خوشنویسی و هنر بود . فروردین سال ۱۳۴۰ آیت الله بروجردی برحمت خدا رفته بود . آن موقع پایه ی چهارم دبستان بودم . عکس ایشان را فراوان چاپ کرده بودند . پیرامون عکس ایشان آیت الکرسی را درهم خوشنویسی کرده بودند و خواندنش دشوار بود . به هر دشواری آن را با مداد بازنویسی کردم و پس از آن با قلم فلزی شماره ۲ و مرکب خوشنویسی نسخ کردم . دوتا نوشتم . در پایه ی پنجم ، یک روز غروب زمستان که از مدرسه بازمی گشتم ، دیدم عمویم با کامیون ورمی رود. سلام کردم و پرسیدم عمو جایی می خواهی بروی ؟ گفت بله . کمی بار به نصیرآباد می خواهم ببرم . (حدوداً ۱۵ کیلومتر راه بود ؛ ۱۰ ۱۲ کیلومتر آسفالت جاده ساوه به تهران و بقیه راه حدود ۳ کیلومتر خاکی و گِل).پرسیدم برای شب برمی گردی ؟ گفت : ان شاء الله . با ایشان رفتم . شب رسیدیم و تا بار را خالی کنند ، به درازا کشید و دیروقت شد و اصرار کردند که شام بخوریم ؛ دیگر بازگشت شبانه ی ما از راه پِر گِل و شُل زمستانی دردسر و دشواری داشت. ناگزیر ماندیم و شب زیر کرسی خوابیدیم . بامدادان ،روستایی صاحب بار صبحانه آماده کرده بود ؛ خوردیم . عمویم رفت که کامیون را روشن کند . من طول کشید . دیدم هی هندل می زد و بر اثر سرمای زیر صفر ، کامیون روشن نمی شد . من هم رفتم توی کامیون نشستم . کوشش فراوان عمویم را می دیدم و هم متأثر بودم و هم نگران که به مدرسه نرسم . آیت الکرسی را که خوشنویسی کرده ، در جیب داشتم ، درآوردم و بالای شیشه ی جلوی کامیون نهادم که اعتقادم این بود که برای روشن شدن کامیون اثر دارد والبته دیگر نمی شد درآورد . چند لحظه پس از آن کامیون روشن شد . بسیار شاد و خرسند شدم .

             

اسکناس ای اسکناس

 

   اسکناس ای اسکناس ای اسکناس 

محمد علی چراغی

اشاره – اسکناس های ۵ ریالی را بیاد دارم . رنگ سرخ حنایی داشت ؛ و در دهه ی ۳۰ به بعد  در ۴ – ۵ سالگی ، مرحوم پدرم یک اسکناس ۵ ریالی به من داد ؛ در اندیشه بودم که ۲۰ ریالی است یا اسکناس دیگر ؟ سواد که نداشتم ؛ اما تفاوت ها را درمی یافتم ؛ که اسکناس پنج ریالی و دو تومانی ،  تا حدودی همرنگ بودند . در ۸ سالگی دو اسکناس ۲۰ ریالی پدرم به من داده بود ، بعد از ظهر تابستان بود ، به هوای بازی میان کوچه مان ، از خانه بیرون زدم ، کودکان همسایه دور هم گرد آمده بودند و مثلاً بازی می کردند . پسری چند سال بزرگتر از ما از محله ی دیگر آمده بود – اکنون خدایش رحمت کناد ، که درگذشته است – اسکناس ها را درون جیب پیراهن من دید و در یک چشم بر هم زدن از جیبم زد و پا به گریز نهاد . درجست و جویش دویدم که به گردش نرسیدم و برفت . به خانه آمدم و به پدر گفتم و مرحوم پدرم گویا به پدر سارق محترم گفته بود و نتیجه نگرفته و گذشت کرده بود .

بگذریم ! همه ی انسانها ، از اسکناس و پول ، خاطره هایی دارند ؛ سکه های عیدی هم خاطره انگیز است : دو ، سه ، پنج ریالی وووو .

اما ، پول ، در قالب سکه و اسگناس ، به عنوان واحد ارزیابی یا بهای کالا ، در جهان اقتصاد و کلاً در جامعه بر همه ی روابط اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و حتّا عاطفی ، حکومت می کند . اسکناس ، عاطفه خرید و فروش می کند . بهتر است به جای همه ی این حرفها ، شعر طنز مرحوم سید اشرف الدّین گیلانی قزوینی (نسیم شمال) را بخوانیم :

اسکناس ای اسکناس ای اسکناس

اسکناس ای اسکناس ای اسکناس

برده ای از مرد و زن هوش و حواس

کسب را يک بـاره مختل کرده ای         

اهــل تـهــران را مـعـطـل کـــرده ای

تو همان بودی که با صد عز و ناز           

گـــاه مـنـصـب دادی و گـــاه امـتـيـاز

مـایـه ی  تجـار بـودی  اسـکـنـاس          

رونــق بـــازار بـــــودی اسـکـنـــاس

تــو همان بودی که انـدر کـيـفـها            

داشـتـی تـعـريـف هـا تـو صـيـف هـا

تو همان بودی که شوخ مه جبين           

در حضورت سـر نـهادی بـر زميـن

حجره ی تجار روشن از تـو بود                

کـوچـه و بـازار گـلشـن از تــو بــود

اسکناس ای شيره ی جان اسکناس       

بـهـتر از ياقوت و مرجـان اسکـنـاس

مايه ی عـيـش جوانان از تـو بود              

مـاهـی و مـرغ و فسنجان از تـو بود

هــر مسـافــــر را بـهـنـگام سـفـر            

در سـبک بـاری رهـانـدی از خـطـر

در سفـر ها حـرزِ بـازو بـوده ای              

بـا جـواهـر هــم تـرازو بـوده ای

سـيـم و زر بود از غلامان رهت              

لــعـل و مـرواريـد خـاک در گـهـت

پس چرا اين روزها جيمبو شدی            

مفـتضح با چـوچـو و هـوهـو شـدی

مـبلغی از قـيـمـتت کــم می کـنـد        

بـلـکـه از اسـم تـو هـم رم می کـنــد

               سيد اشرف الدين قزوینی(نسیم شمال)

تخم مرغ بنفش

 

تخم مرغ بنفش عیدی

۴ – ۵ ساله بودم ؛نخستین روز نوروز ، با پدرم (مرحوم) برای عید دیدنی ، به خانه ی همسایه ی خوب مان مشهدی ابوالفضل (مرحوم)رفتیم ، همسرش ، بانو عذرا خانم (عذراباجی = مرحوم) ، زن بسیار مهربان ، دو ، یا یک دانه تخم مرغ رنگ کرده ، بنفش بسیار دلنشین ، عیدی به من داد ؛ به دو دلیل یا علّت، از گرفتن آن خودداری می کردم : یک ، کم رویی که خوی پایدار من بود ؛ دودیگر می دانستم که چند روز پیش ، با مادرم ، سر کاری پیش پا افتاد ، مباحثکی کرده بودند ، و به گونه ای قهر بودند و من احتیاط می کردم که تخم مرغ را بگیرم و از سوی مادرم بازخواست شوم ؛ همین گونه هم شد و چه می توانستم بکنم ؟ ببرم پس بدهم ؟ کاری بسیار دشوار بود ! بردم .... و هنوز چشمم پشت سرِ آن تخم مرغ بنفش رنگ است . هنوز هم رنگ بنفش را بسیار دوست دارم . دوست داشتنی ترین رنگ من ! دهم مهر ۱۳۹۲خورشیدی

 

خاطرات کودکی

 

اندوهی شیرین ،

 از دوری آن روز ها و خاطرات آن روز ها

* خاطرات کودکی ، زیباترند

* یادگاران کهن ، مانا ترند (۱)

همه ی ما ، از کودکی مان ، خاطرات تلخ و شیرین فراوان داریم . همه ی ما ۶ ساله ها ، ده ساله ها ، ۱۸ ساله ها ، ۳۰ ساله ها ، ۵۰ ساله ها ، ۹۰ ساله ها و .... خاطرات زندگی مان را - چه خاطرات کودکی و نوجوانی ، چه خاطرات جوانی و میانسالی ، همه و همه را - مثل یک گنجینه و سرمایه ی ارزشمند ، در ذهن خود نگه می داریم و دفتر چه ی آن را گاه و گداری ورق می زنیم و اندوهی شیرین وجودمان را فرا می گیرد .

یکی از دلنشین ترین خاطرات ما ، خاطره­ی نخستین روز مدرسه است یا نخستین روز ماه مهر ، ماه مهربانی و مهر افشانی . از نخستین روز کلاس درس ، خاطره داریم ؛ از آموزگار کلاس اول ، از میز و نیمکت و تخته سیاه ، از همشاگردی ها . کتاب های درسی مان که روز های اول و دوم به ما می دادند ، بی اندازه دوست داشتنی بود ؛ کتاب ها را به خانه می بردیم ؛ با چه شادی و شوقی  ، آن ها را جلد می کردیم ؛ یکی دو بار ، جلد پاره می شد ؛ تا آن که « فوت گوزه گری »  آن را کشف می کردیم ؛ بار سوم ، موفّق می شدیم که کتاب را ، به سلامتی جلد کنیم . بوی نویی کتاب ها در اتاقمان می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلمان مراقبت می کردم. می خواستیم تا پایان سال همان بو را داشته باشند و همچنان نوباشد . اکنون پس از سال ها ، هنوز – به قول غربی ها - « نُستالژی » آن روز ها را داریم : اندوهی شیرین ، از دوری آن روز ها و خاطرات آن روز ها .

از دیوار نگاره های مان خاطره ها داریم . روی دیوار مدرسه و خانه می نوشتیم . ذوق نوشتن داشتیم . روی میز کلاس مدرسه ، یادگاری حکّ می کردیم . نام مان را حک می کردیم . « به دلتنگی ، یادگاری » می نوشتیم . اینک ، همه ی لحظه های کودکی را که در ذهن مان ثبت شده ، مرور می کنیم ؛ بوی کاغذ و مرکّب ّ و چاپ که از کتاب کلاس اول مان به مشام مان می رسید ، هنوز هم دلنشین و خاطره انگیز است ؛ هنوز هم بوی کتاب نو ، بوی کلاس اول مدرسه را می دهد ؛ چهره های همشاگردی ها ، هنوز هم در ذهن مان نقش بسته . هر یک از همشاگردی ها را ده ها سال دیگر هم ببینیم ، شاد می شویم ؛ او را در آغوش  می گیریم ؛ می بوسیم ؛ می بوییم .

 بچه ها هم ، چهره های گوناگون داشتند ؛ همه جامه های جو را جور . هر کودکی رنگ ، یا رنگ هایی را دوست داشت . اکثر بچه ها رنگ های گرم را دوست داشتند ؛ رنگ های شاد و نیرو بخش : قرمز ، نارنجی ، زرد ، بعضی ها آبی ، بنفش ، سبز ، صورتی ؛ همه­ی رنگ ها زیبا و دوست داشتنی بودند . درس ها و قصه ها و نوشته های کتاب فارسی ، برای مان شیرین بود .

درس دارا و آذر ، درس دارا و سارا ، درس کوکب خانم ، تصمیم کبری ، زاغک و روباه مکّار ، ریز علی و قطار ، و ... درس « پسرم ، من پسرم ، من که از گل بهترم » ؛ همه­ی گوشه و کنار مدرسه و همه ی نوشت افزارمان برای مان دوست داشتنی بود . مداد و پاک کن ، مداد تراش و خط کش و دفتر و کیف و کتاب و همه و همه . بازی های دسته جمعی در مدرسه ، شوق و ذوق بسیار داشت . بچه ها دلشان برای زنگ ورزش پر می زد . برای خاطرات مدرسه ، شاعران مان شعرهایی گفته اند :

شعر « همشاگردی سلام » ، شعر « ای دبستانی ترین احساس من »

 شعر « بوی ماه مدرسه » (۲ )  ، و دها شعر دیگر . چند بیت شعر را : از « دبستانی ترین احساس من » ( ۱)  با هم می خوانیم :

اولین روز دبستان إ باز گرد

شادی آن روز هایم إ باز گرد

... درس های سال اول ساده بود .

آب را ، بابا ، به سارا داده بود .

درس پند آموز روباه و کلاغ

روبه مکاّر و دزد دشت و باغ

روز مهمانیّ کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان و گندم است .

با وجود سوز و سرمای شدید

« ریز علی » پیراهن از تن می درید .

تا درون نیمکت ، جا می شدیدم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم .

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم .

یک تراش سرخ و لاکی داشتیم .

کیف مان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

همکلاسی های من! یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

***

«کودکان این زمین و آب و هوا » ، ۶ ساله ها ، ۱۱ ساله ها ، ۱۸  ساله ها ، شما آینده سازان میهن هستید .          

« دست در دست هم دهیم ، به مهر »

میهن خویش را کنیم ، آباد » (۳ )

شاد باشید . مهربورزید کوشش کنید

 مهر ۱۳۹۰

........................................................... ...................

۱ )  شعر از : محمد علی حریری جهرمی

۲ ) قیصر امین پور)

۳ )  عبّاس یمینی شریف  

 

 

معلمان

 

      یادی از معلّمان و دبیران و استادان    

در علمی ترین و فرهنگی ترین ماه سال ، یعنی اردیبهشت ، که مناسبت های پر شمار فرهنگی دارد ، از جمله روز معلّم در این ماه قرار  دارد ؛ خاطر همه ی معلّمان کشور ، بویژه معلمان گرانقدر شهرستان زرند و خرقان را گرامی می داریم و برای معلمان درگذشته « از سرِ اخلاص ، الحمدی » می خوانیم :

معلمان و دبیران و فرهنگیان مرحوم :

-مرحوم مصطفی ارسنجانی (دبیر برجسته ی علوم طبیعی ، فیزیک ، شیمی آلی ،

 زبان انگلیسی  ، ازسال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۰ و رییس دبیرستان دکتر مهران مامونیه ،

  درگذشته در آبان ۱۳۶۵ )،

-  مرحوم  محمد مهدی برجیسیان ( دبیر برجسته ی ادبیات فارسی از سال ۱۳۴۵

تا ۱۳۵۰ و دو سال آخر رییس دبیرستان مامونیه ، درگذشته در آبان ۱۳۸۸ ) ،

-  مرحوم  ابوالحسن شرافت ( دبیر تاریخ و جغرافیا و خط از سال 1342 تا ۱۳۴۷) ،

- مرحوم حسن قطبی ( دبیر تاریخ و انشاء سال های 1346 تا 1348 )

معلمان و دبیران و فرهنگیان دیگر :

-  معلمان و دبیران و فرهنگیان دیگر را که نام می برم ، هریک که زنده اند ، خداوند

 عمر با عزّت و برکت به آن ها عطا فرمایاد و آن ها که درگذشته اند ، خدایشان رحمت

 کناد :

آقایان : مرحوم رضوی (پایه ی یکم ) ،  گلزار ( پایه یکم )  ، مرحوم علی اکبر آموزگار

 ( معروف به شیخ اکبر – پایه ی دوم )  شکروی ( پایه ی دوم )  ، مرحوم حسین

 توکلیان ( پایه ی سوم ) ، مرحوم مرتضی مروتی ( پایه ی چهارم ) ، حلوی ( پایه ی

 چهارم و بعد ها دبیر تعلیمات دینی مامونیه ) ، محمد نمازی ( پایه ی چهارم ) ،

 مرحوم رضا ثنایی (مدیر دبستان شاپورمامونیه در دهه ی ۴۰ ) ، مرحوم عبّاس (خان )

 نیرومند (از معلّمان قدیمی دهه ی ۲۰ تا ۴۰ ) ، مرحوم یوسف مروتی ( پایه ی پنجم

 و ششم ) آل طاها ( دبیر تعلیمات دینی ) حسن جهانی ( دبیر زبان انگلیسی و

 انشاء فارسی ) ، کیومرث بیدمشکی پور ( رییس دبیرستان مامونیه و دبیر املاء و

 حساب از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۵  ) اسماعیل علیزاده (نماینده ی فرهنگ زرند ) شاکری

 ( دبیر ریاضی ) داوود نوّابی ( دبیر برجسته ی فارسی ، انشاء و نقّاشی از سال

 1342 تا 1347بعد ها با درجه دکترای علوم تربیتی ، استاد دانشگاه شهید باهنر

 کرمان  )

فرهنگی های دیگر : مرحوم محمد کاظم کاظمی ، مرحوم کرمعلی صاحبدل (که

 طبع شعر هم داشت ) ، مرحوم حسین توکلیان ( درگذشت در 1390 ) ،

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو

غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو

دلی از جنس بهار است که تقدیم تو باد

سبز باشی و دلت ، خانه­ی پاییز مباد.

 نام کسانی که بیادم نیست پوزش طلب می کنم . معلمان و دبیران دیگری بودند که

 بنده سعادت شاگردی آنان را نداشته ام .

استادان

یادی از استادان ُ نیز خالی از لطف نیست ؛ استادن جنابان آقایان :

دکتر کاظم معتمد نژاد ، مرحوم دکتر حمید نطقی ،دکترعباس دلایلی ،دکتر علیقلی

 محمودی بختیاری ، دکتر حسین ولی زاده ،دکتر عبّاس توفیق ، خانم تهماسبی ،

 مرحوم دکتر علی بهزادی ، مرحوم دکتر منوچهر فرهنگ ، دکتر حسن صفوی ، دکتر

 ناصر رحیمی ، دکتر یعقوب شفاهی ، دکتر مجتبی کاشفی ،دکتر عبدالحمید

 ابوالحمد ، دکترحشمت الله عاملی ، دکتر محسن عزیزی ، دکتر محمد رضا عسکری

 ، مهندس بهروز موسوی ، مرحوم استاد عماد افشار ، دکتر پرویز زارعی ،  دکتر

 توسّلی ،

استادانی دیگر را که فراموش شده ، نیز دعا می کنیم . استادانی که درگذشته اند

، خدایشان رحمت کناد .

 یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۷ : ۹

 

شعر های کودکی دبستان       

 

یادی از کتاب های درسی دبستان

          و شعر های کودکی       

بچه‌ی خوب و عاقل و هوشیار

 اول صبح می‌شود بیدار

می‌رود از اتاق خود بیرون

می‌برد آب و حوله و صابون

 می‌كند دست و روی خود را پاك

خوب دندان خویش را مسواك

می‌زند شانه‌ی تمیز به موی

صاف و براق می‌كند سر و روی

می‌نماید لباس تمیز دربر

می‌رود با ادب به پیش پدر

سخن اول و شروع كلام

می‌كند با پدر به مهر سلام

می‌رود با دهان خندان پیش

می‌زند بوسه دست مادر خویش

می‌نشیند برای صبحانه

بعد از آن ترك می‌كند خانه

به دبستان برای كسب كمال

بچه‌ی خوب می‌رود خوشحال

عباس یمینی شریف

 

خاطراتی از تعزیه مامونیه

 

       سلسله موی دوست        

سلسله ی موی دوست ، حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

به یاد می آورم دهه ی ۳۰ و سال های ۱۳۳۹ به بعد را که در پایه های

 دبستان درس می خواندم ؛ تابستان ۱۳۳۹ پایه سوم دبستان را به پایان

 برده بودم و شاهد تعزیه بودم: تعزیه خوانی در مامونیه در میان میدان تعزیه

 ؛ از زیباترین و دلنشین ترین تعزیه ها ، تعزیه ی حضرت عبّاس (س ) بود .

 مرحوم حاج حمزه منظور (در آن موقع مشهدی حمزه علی ) در نقش

 حضرت عبّاس ظاهر می شد ؛ از دراماتیک ترین صحنه های تعزیه ، مناظره

 ی شمر و حضرت عبّاس بود : شمر آمده بود که به بهانه ی امان نامه ،

 حضرت را تطمیع کند و او را از یاری امام حسین ع بازدارد و به لشکریان ابن

 سعد فراخواند ؛ در نسخه ی تعزیه اشعاری از غزل معروف سعدی گنجانده

 شده بود : حضرت عباس می خواند :

سلسله ی موی دوست ، حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

گربزنندم به تیغ ، در نظرش بیدریغ

دیدن او یک نظر ، صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما ، در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست ، دوستتر از جان ماست .

شمر خطاب به حضرت عباّس می خواند :

تیغ بر آر از نیام ، زهر برافکن به جام

کز قِبَل ما قبول ، وز طرفِ ما رضاست .

گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست

حضرت می خواند :

بنده چه دعوی کند ؟ حکم خداوند راست

شمر خطاب به حضرت عباّس می خواند :

گر تو قدم می نهی ، من بنهم چشم راست .

از درِ خویشم مران ، کاین نه طریق وفاست

با همه جرمم ، امید ، با همه خوفم رجاست

گر دِرَم ما مس است ، لطف شما کیمیاست

این مناظره ، برایم بسیار جالب و دلنشین بود که نهایتاٌ حضرت عبّاس به

 شمر حمله می کند و شمر بی نتیجه و دست از پا درازتر به جبهه باطل

 خود باز می گردد . نقش شمر را مرحوم کربلایی محمود آتشکار ایفاء می

 کرد ؛ خدای هردو مرحومان حاج حمزه منظور و کربلایی محمود

 آتشکار را رحمت کناد .

 ------------
 
از صحنه های دلنشین دیگرتعزیه های مامونیه ، گفت و گوی عابس و
 
 شوذب به هنگام نبرد با دشمنان امام حسین ع در میدان جنگ کربلا بود
 
 ؛نقش عابس را مرحوم استاد حسین مطیع و نقش شوذب را مرحوم میرزا
 
 حسین فیروزی ایفاء می کردند ؛ خدایشان رحمت کناد .
 
------------
 
از دلنشین ترین صحنه های دیگر تعزیه ی مامونیه ، آوردن نعش علی اکبر
 
 س پس از شهادت در میدان نبرد بود که با نی نوازی جعفر توکلیان همراه
 
 می شد .
 
------------
 
صحنه ی پایانی تعزیه ی غروب روز عاشورا، هنگامی که امام ع
 با جامه ی  خونین ، پس از نبردی طولانی با دشمنان ، به زمین
 می افتد ، و دیگر  طاقتش طاق شده است نای ندارد ، نیز تأثّر
برانگیز است : امام خوان ، حاج  حمزه منظور ، در لحظات پایانی ،
سخنان خود را در قالب نوحه ای اندوه بار  می خواند و مردم حاضر
 در میدان تعزیه ، سینه می زنند و تعزیه پایان می یابد .
-----------------
یادی از دیگر تعزیه خوان های مامونیه که درگذشته اند ، و طلب آمرزش برای آنها ، به صواب نزدیک است : مرحوم حاج اسدالله روانبخش ، نسخه گردان و در نقش امام سجاد (ع ) ؛ مرحوم کربلایی نورالله صدرایی عموماً در نقش حضرت عبّاس س ( بجز در تعزیه ی حضرت عباس که حاج حمزه این نقش را داشت) ،مرحوم محمد خان نیرومند ، نقش ابن سعد را در تعزیه ی روز عاشورا ، مرحوم ذبیح خان نیرومند ، در نقش ابن سعد در همه ی روز های تعزیه ، بجز عاشورا ، مرحوم کربلایی جواد لوایی ، در نقش حضرت زینب تعزیه ،  مرحوم سید مجتبی مصطفوی ،
از تعزیه خوانهای قدیم که ما یاد نمی دهیم ، که خدایشان رحمت کناد : مرحوم مشهدی جعفرقلی شاکر ،  
 
من خدا را در قلب كساني ديدم
 
كه بي هيچ توقعي ، مهربانند.
 
 
 

چشن کودکی ما برای نیمه شعبان

 

   جشن کودکی ما برای نیمه شعبان  

محمد علی چراغی

درپایه ی ۵ – ۶ دبستان یا ۷ درس می خواندیم که با یکی از همشاگردی هایم (آقای داوود نیکنام فرزند مرحوم حاج حسن) در نیمه ی شعبان سال ۱۳۴۲ هجری خورشیدی، مشترکاً جشن گرفتیم : بر دروازه ی خانه ی دوست مان که مشرف بر خیابان بود ، قالیچه هایی نصب کردیم ؛ من عکسی از امام علی (ع) را بر بالای قالیچه ها نصب کرده بودم و آن را هنگامی که درپایه ی ۴ درس می خواندم ، در قم ، از دکان خرازی مرحوم حاج آقا عباس خریده بودم و مرحوم مشهدی غلامرضا مهدوی برده ، برایم قاب چوبی زیبایی ساخته بود ؛  آورده بودم و چند لامپ کوچک چراغ قوه بر روی آن نصب کرده ، با باتری های قلمی ، روشن کرده بودم و با پرتوی ضعیفی که داشت اندکی بالای قالیچه ها را روشن کرده بود . با دوستم مشترکاً مقداری آب نبات های ترش و شیرین خریده بودیم و از مردم پذیرایی می کردیم . قصیده ای را که مرحوم آیت الله گلپایگانی در مدح امام عصر عج سروده بود و از قم به دست ما رسیده بود ، را نیز در دست داشتیم و می خواندیم .

 

 

خاطره شاعری

 

خاطره شاعری

از۸سالگی به منظوم  کردن ذهنیات خود ، یا به عبارتی ، به شعر گفتن پرداختم . در پایه ی دوم دبستان بودم که با عمویم در یک کافه قنادی در قم ، یک کاسه بستنی خوردم ؛(خدایش رحمت کناد که در ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ درگذشت .) پیش از آن بستنی نانی دو ریالی می گرفتیم و می خوردیم . بستنی خامه دار مقوّی چنان مرا سیر کرد که تحت تأثیر آن شعری سرودم که بعد ها به وزن آن توجّه کردم ، رباعی بود و با اندکی حکّ و اصلاح چنین شد :

روزی به یکی کافه برفتم چون شیر

یک کاسه ی بستنی مرا کردی سیر

گفتم به عمو که قیمت آن چند است ؟

گفتا که بخور ، مشو ز قیمت دلگیر

از پایه ی سوم دبستان ، برخِ رویدادهای روزا نه را ، برای خود منظوم ، باز می گفتم ، و گاه از سبک و سیاق استاد سخن سعدی در گلستان ، تقلید می کردم . پدرم به شعر گفتن من پی برده بود و گاه نزد برخِ دوستان خود از شعر من سخن می گفت. و در پایه ی چهارم مدرسه بودم که دفتر چه ی شعر مرا گرفت و برای دوستانش خوا ند و من ا ندکی ماخوذ به حیا شدم . در پایه ی هشتم مدرسه درس می خوا ندم که همشاگردی هایم ، شعر گفتن مرا به دبیر ادبیات اعلام کردند ، و ایشان دفترچه ام  را گرفت و پس از خوا ندن برخِ از ا شعار ، و تحسین وا قعی من و این که سرودن چنین ا شعاری بسیار دشوار است ، آن را به د فتر مدرسه برد وبه دبیرا ن دیگر نشان داد . اکثر شعر های من چنین بود که هر مصراع ، خود به دو قسمت تقسیم می شد که هر دو قسمت با هم قافیه داشت .در وا قع هر بیت چهار قسمت می شد ، سه قسمت نخست همقافیه بود و قسمت چهارم ، تابع قافیه و ردیف شعر اصلی  .

اگر چه در دورا ن مدرسه با شعر نو و با نام نیما آشنا شده بودم ( پایه ی هفتم با نام نیما ، و در پایه ی دهم با فریدون مشیری آشنا شدم و شعر کوچه ی مشیری را دوستی برایم آورد . نوشتم وخوا ندم و حفظ کردم) سرودن شعر نو را از دورا ن دا نشجویی آغاز کردم .

بسیاری از شعر هایم را که فکر می کردم ضعیف است دور ریختم و چند نمونه ای را نگه دا شتم .

سال ۱۳۸۵ نمونه هایی از اشعارم را در دفتری گرد آوردم و از نظر دوست فرهیخته ام  ، استاد ابوالقاسم حسینجانی ، شاعر و اندیشه مند ارجمند گذراندم . یک ماهی دفتر در اختیارش بود ، کنار هر شعر چند کلمه ای ، دور از تعارف های رایج نوشته بود . اظهار لطف هایی هم کرده  و اعتماد به نفس ا ین بنده ی کمترین را تقویت کرده بود .

                    بنده ی کمترین : محمد علی چراغی

                                            اردیبهشت ۱۳۸۷

انگور خروس دلی

 

                       انگور خروس دلی                     

دم دم های فرود آمدن آفتاب در پشت کوه های باختر بود . اندک روشنایی خورشید ، از میان درختان انبوه باغ به درون می تابید . نمی دانم چه روز هایی از تابستان بود ؟ کمر تابستان شکسته شده بود ؛ گویا روز های آغازین شهریور بود ؛ همان روزهایی که با زاد روز من یکی است ؛ سال ۱۳۳۵ یا ۶ بود . خواهر کوچک یک ساله ام ، بی تابی می کرد ؛ نمی دانم گرمش بود یا گرسنه ؟ سراسر تابستان خانواده ی ما و خانواده ی عمویم درباغ زندگی می کردیم ؛ در گوشه ی باختری باغ ، یک ساختمان خشتی بود که جای خور و خواب دو خانواده بود .من فرزند بزرگ پدر و مادرم بودم ؛ خواهری دیگر داشتم که کوچکتر از من بود و آنکه بیتابی می کرد ، فرزند سومی بود . بیشترین مو های باغ ما انگور عسکری بود. تک تک تاک انگور شاهرودی دانه درشت نیز داشت که ما به گویش روستایی مان «خروس دلی» می گفتیم . و تک تک درختان بادام نیز در پیرامون باغ .  من و محمود ، پسرعمویم ، انگور خروس دلی را که شیرین تر از عسکری بود ، بسیار دوست داشتیم که کم هم بود . پیش خود اندیشیدیم که اگر برویم انگور خروس دلی بیابیم و برای خواهر بی تاب مان بیاوریم ، آرام می شود ؛ به گفته ی مولوی : هرکه نقش خویش می بیند در آب . یا : هرکسی از ظن خود شد یار من . به هر روی : با محمود راهی درون باغ شدیم و یک یک مو های انگور را بررسی می کردیم و من در جلو می رفتم و محمود در پی من . همیشه چنین بود . من جلودار بودم . ۵- ۶ ساله بیشتر نبودیم . لابه لای تاک های انگور ، دیده نمی شدیم .شن های نرم درون کرتها یا جوی ها ، خنکی دلنشینی داشت و پاهای مان را نوازش می داد . کفش و گیوه به پا نمی کردیم . دیگر خورشید فرورفته بود . همچنان پیش می رفتیم و تاک ها را وارسی می کردیم . ناگهان پای من درمیان شن های نرم ، به گودالی فرورفت ؛ گودال که نبود ؛ دو تکه آهن بود که  مانند دهان گرگی هار ، پای ظریف و کوچک کودک 5- 6 ساله را فراگرفته بود و فشار می داد و دندانه های آن به درون  گوشت و استخوان پا ، فرو می رفت ؛ پیشتر در باره ی «تله»ی شغال ، چیز هایی شنیده بودیم . جیغ و داد من آسمان غروب باغ را فراگرفت ؛ پدرم در باغ نبود و عمومم هم شیوه ی بازکردن تله و رهایی بخشیدن مرا نمی دانست . مشهدی محمد سلوکی ، باغبانِ باغ کناری ما ، که فریاد مرا شنید ، از دیوار باغ خود به این سو پرید و آمد لا به لای تاک های انگور ، مرا از درون تله شغال ، رهایی بخشید .

برای همان خواهر کوچک من ، که شیر خوار بود ، و شیر کم مادرم ، اورا سیر نمی کرد ، ناگزیر ، هرروز ، من می بایست به ده می رفتم و از زبیده باجی ، مادر کاووسی ها ، همسایه ی خوب مان ، شیر گاو می گرفتم و به باغ می آوردم تا کمبود شیر خوراکی خواهرم ، فراهم شود . هنگامی که پایم در میان تله ی شغال ، آسیب دید ، همچنان با پای پانسمان شده ، پیاده ، به ده می رفتم و برای خواهرم ، شیر می گرفتم . انگور خروس دلی نیافتیم و به جای شغال به تله افتادیم و خواهرکوچک مان هم ،همچنالن بی تابی می کرد. گویا پی برده بود که من برای آرام کردن او به تله افتادم .  

 

چرخ خیّاطی

 

   چرخ خیاطی  

 محمد علی چراغی

قدیم ها کمتر کسی در مامونیه و زرند ، چرخ خیاطی داشت . مرصّع خانمی بود (خدایش رحمت کناد) که چرخ خیاطی داشت و فکر می کنم ، دومین شخص ، خاله ی خدا بیامرز من (عذرا خانم فخیمی)  بود که از قم یک چرخ خیاطی خریده بود .چرخ،انگلیسی بود و برای ما که ۴- ۵ – ۶ ساله بودیم ، بسیار زیبا بود . مدتها روبروی خاله ام کنار چرخ خیاطی می نشستم و دوخت و دوز او را تماشا می کردم . گاهی هم نزد مرصّع خانم رفت و آمد می کرد ؛ ظاهراً برای آموزش بود . به هرحال سال ۱۳۳۶ بود که من و پسر عمویم ، محمود ، که پسر خاله ام هم بود ، در پایه ی یکم دبستان درس می خواندیم . عمویم ، خدا بیامرز ، که شوهر خاله ام هم بود ، در شرکت نفت قم به کار مشغول شد و به قم کوچ کردند . اثاث خانه اشان را با کامیون مرحومِ پدرم ، ( معروف به شورلت جنگی که در مامونیه دو دستگاه بود و دیگری ، متعلق به مرحوم حاج ابوطالب ریاض الحسینی بود .) به قم حمل و نقل کردند ؛ که از راه فرج آباد که میان بُر زرند به قم بود،بردند ؛ این راه، از شرق مامونیه و مهدی آباد و فرج آباد و امامزاده سید باوقار (اهلعلی سهلعلی) وچشمه زالو و از خط آهن تهران به قم و ایستگاه کوه پنگ و ناهید ، گذر می کرد . و از قسمت شرق کوشک نصرت وارد جاده آسفالت تهران قم می شد . کامیون که بسیار قدیمی بود ،شب ، نزدیک جاده آسفالت تهران قم ، خراب شد . شب کنار جاده ماندیم . بامداد می دیدیم که خودرو های جاده آسفالت ، با چه سرعت بسیاری از جلوی چشم ما گذر می کردندو دور می شدند . با هر مصیبتی بود ، کامیون را درست کردند ؛ که البته مرحومِ پدرم، فکر می کنم چندین کیلومتر راه را ، تامامونیه پیاده برگشت تا قطعه ی لازم را برای کامیون تهیه کند؛ و یا شاید به ایستگاه کوه پنگ رفت و دوچرخه ای از کارگران راه آهن قرض گرفت و رفت ، روابطش با مردم ، بسیار خودمانی و صمیمی بود و سرزبانش هم خوب بود و بخوبی با دیگران ارتباط برقرار می کرد . به هر حال ،ظهر گذشته بود که به قم رسیدیم . عمویم پشت خط آهن شرکت نفت قم ، خانه ای اجاره کرده بود . کامیون تا سر کوچه شان آمده بود . اثاث ها را ، همه ، از جمله مرحوم پدر بزرگم – که پدر مادر و خاله ام بود – کمک می کردند و به درون خانه می آوردند . یادم هست که پدر بزرگم ، چرخ خیّاطی خاله ام ، یعنی دخترش، را به بغل گرفته بود و از درِ حیاط آورد توی راهرو و از پله بالا آمد و وارد اتاق شد که ، چرخ خیاطی از دستش افتاد و جعبه اش شکست و من بسیار افسوس خوردم ؛ نمی دانم خاله ام چه حالی داشت ؛ اما هرگز کلمه ای بر زبانش جاری نشد . پس آز آن خاله ام ، یا شاید عمویم ، چرخ خیاطی را به هم چفت کردند و یک کمر بند دور آن بستند.  دوم تیر ۱۳۹۲   

نقل از وبلاگ زرندستان: http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/