بی تو مهتاب شبی

کوچه

نخستین شعرنوی که خواندم،شعر کوچه ی زنده یاد فریدون مشیری بود:

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید ...

 

شعر را دوستم عیسی فیروزبخت، که دانش آموزدبیرستان در ساوه بود، برایم آوردو دبیر ادبیات شان در سرِ کلاس درس، خوانده بودو نوشته بودند . چه بسیار کسانی که اهل شعر و شاعری و عشق و عاشقی اند،از این شعردلنشین، خاطره دارند؛ همان گونه که خود فریدون مشیری داشته است . اما نام نیما را در پایه های ۷ و ۸ مدرسه شنیده یا خوانده بودم که هنگامی که همشاگردی هایم، جدول حل می کردند، نام پدر شعر نو را نمی دانستند، من به آنها گفتم و جدول درست از کار درآمد. اما هنگامی که شعر کوچه ی مشیری را خواندم، شعری از نیما به خاطر نداشتم.مشیری، بسیارنرم و آرام و اهل حال بود؛ مانند شعرش بود. مانند نسیم . خدایش رحمت کناد که در آبان ۱۳۷۹ درگذشت .

از مشیری خاطره ها دارم : در جایی، به مناسبتی، قرار شد مرا ارزیابی کند: برگ کاغذی به دستم دادو گفت بنویس . پرسشی کرد و من نوشتم . در اتاقش قدم می زدو تا پرسش دوم را در ذهنش تنظیم کند، پاسخ پرسش نخست را نوشتم . پرسش دوم و سوم و تا دهم، به همین گونه پیش رفت. هنگامی که لحظه ای پس از پرسش دهم، برگ پرسش و پاسخ هارا، به سویش ارائه کردم، پرسید: هان ! مشکلی هست ؟ گفتم نه! نوشتم. پرسید همه را؟ گفتم بله. شگفت زده شدو شیوه ی پاسخ دادن خود را گفتم . خرسند شد . خدایش رحمت کناد .

سفرکربلاو عتبات عالیات

 

        هرکه دارد هوس کرب و بلا       

اگر چه روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ ، ساعت حدود ۷ بامداد ، یا ۱۵ : ۷ به اتّفاق دوستان قدیم ، مرزوقی ، مطیع ، فرزانه ها (دوبرادر) از مامونیه به سوی ساوه راهی شدیم تا ۸ بامداد در خیابان طالقانی شهر ساوه ، برای رفتن به کربلا (یا درواقع عراق) حضور داشته باشیم ، با این همه تا سوار اتوبوس و شمارش شویم ، و اتوبوس به تعمیرگاه حاشیه ی شهر برود و فیلتر عوض کند و حرکت نماید ، بیش از یک ساعت به درازا کشید . و ساعت ۲۰ : ۹ راهی کربلا شدیم . مدیر کاروان ما ، از همشهری هامان بود و انسانی بسیار شریف ، خودمانی ، صمیمی و دوست داشتنی  . بازنشسته ای بود که به قول خودش (در حرم امام علی ع ) ۵۵ سال داشت ؛ اما شناسنامه اش ۵۱ ساله بود . در ساوه ، عبدالله ریاض هم به ما پیوست و ما گروهِ دوستان ۶ تنه شدیم ، که همه جا با هم بودیم . 

در برخِ نقاط مسیر ، از راه گوشی تلفن همراه ، به عیال ، پیامک می فرستادم و گزارش لحظه به لحظه می دادم .به همدان نرسیده ، دوستم حاج لطف الله ، به یاد داوود افتاد – که در همدان ساکن است - و گفت خوب است به او زنگ بزنیم و اورا به ناهار در رستورانی که اتوبوس در همدان نگه می دارد ، دعوت کنیم . وی در سفرپیشین خود به یاد داشت که ناهار را در همدان خورده بودند . شیخ فضل الله ، شماره ی تلفن اشتباهی را تلفنی از پسرش  درتهران گرفت ، که به شماره های خراسان می ماند .من همان شماره را به پیش شماره ی استان همدان و منطقه ی هشت مخابراتی کشور ، تغییر دادم و پیامکی مبنی بر اینکه ، اگر شماره درست است و ایشان داوود است ،اعلام کند ، نام خود را نیز اعلام کردم ؛ تا پیامک منظوم دیگری را که برایش سروده بودم ،بفرستم ؟ خبری نشد ؛ تا این که شب به خسروی رسیدیم و در هتلی خوابیدیم و بامداد در گمرک خسروی ، گوشی را روشن کردم و پاسخش را دیدم : « بله من داوود هستم . شما کدام چراغی هستی ؟ » بسیار متأسّف شدم که ایشان در جست و جوی صد ها چراغی دیگر است ، جز من ؛ و دوستان همسفرم نیز بسیار متأسّف شدند که دوست قدیمی ما هیچ به یاد ما نیست ، و همه ی چراغی های کشور را می شناسد جز چراغی اصلی و قدیمی .و من در ۲۰سال گذشته ، بار ها و بار ها به وی زنگ زده و جویای حال وی شده بودم و او  دریغ از یک بار . حتّی یکی دو بار با دوستان ، نعمت الله ، فضل الله ، ابوالفضل به دیدار  داوود – وظیفه ناشناس – به صحنه رفته بودیم . و نعمت الله چه محبت های بی دریغی که در سال های پیش در حقّ وی نکرده بود . هنگامی که پس از ۲۰ ساعت پاسخ مثبت را خواندم ، پیامک منظوم را برایش فرستادم :

دو فرزانه و یک مطیع و دگر

چراغیّ و مرزوقی پر هنر

گذر کرده دیروز از شهر ماد ۱

بخوان « هگمتانه » - که شهری ست شاد

همه راهی کربلا و نجف

از این راه و بیم و خطر ، لاتَخَف

« وظیفه » تو داری بپرسی زِ ما

الا « آلِ داوود ، شکراً » ۲ فلا

چراغی چه خوش گفت با تو سخن

به ما گاهگاهی تو زنگی بزن . »

دنباله دارد

.....................

۱ ) پیش از این که به همدان برسیم ، و در صدد بودیم که برای  داوود پیام بفرستیم ، شعر چنین بود : گذر می کنیم اینک از شهر ماد » هنگامی که 20 ساعت گذشت،با تغییر،شعر رابه صورت بالا ،فرستادم .

۲ ) اشاره به این آیه از قرآن دارد که : اعملو آل داوود شکراً و قلیلاً من عبادی الشّکور » خواستم با این آیه ، نام دوست مان « داوود » را بیاورم .

 چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت ۸:۴۶   

شعر های کودکی دبستان       

 

یادی از کتاب های درسی دبستان

          و شعر های کودکی       

بچه‌ی خوب و عاقل و هوشیار

 اول صبح می‌شود بیدار

می‌رود از اتاق خود بیرون

می‌برد آب و حوله و صابون

 می‌كند دست و روی خود را پاك

خوب دندان خویش را مسواك

می‌زند شانه‌ی تمیز به موی

صاف و براق می‌كند سر و روی

می‌نماید لباس تمیز دربر

می‌رود با ادب به پیش پدر

سخن اول و شروع كلام

می‌كند با پدر به مهر سلام

می‌رود با دهان خندان پیش

می‌زند بوسه دست مادر خویش

می‌نشیند برای صبحانه

بعد از آن ترك می‌كند خانه

به دبستان برای كسب كمال

بچه‌ی خوب می‌رود خوشحال

عباس یمینی شریف

 

خاطراتی از تعزیه مامونیه

 

       سلسله موی دوست        

سلسله ی موی دوست ، حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

به یاد می آورم دهه ی ۳۰ و سال های ۱۳۳۹ به بعد را که در پایه های

 دبستان درس می خواندم ؛ تابستان ۱۳۳۹ پایه سوم دبستان را به پایان

 برده بودم و شاهد تعزیه بودم: تعزیه خوانی در مامونیه در میان میدان تعزیه

 ؛ از زیباترین و دلنشین ترین تعزیه ها ، تعزیه ی حضرت عبّاس (س ) بود .

 مرحوم حاج حمزه منظور (در آن موقع مشهدی حمزه علی ) در نقش

 حضرت عبّاس ظاهر می شد ؛ از دراماتیک ترین صحنه های تعزیه ، مناظره

 ی شمر و حضرت عبّاس بود : شمر آمده بود که به بهانه ی امان نامه ،

 حضرت را تطمیع کند و او را از یاری امام حسین ع بازدارد و به لشکریان ابن

 سعد فراخواند ؛ در نسخه ی تعزیه اشعاری از غزل معروف سعدی گنجانده

 شده بود : حضرت عباس می خواند :

سلسله ی موی دوست ، حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

گربزنندم به تیغ ، در نظرش بیدریغ

دیدن او یک نظر ، صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما ، در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست ، دوستتر از جان ماست .

شمر خطاب به حضرت عباّس می خواند :

تیغ بر آر از نیام ، زهر برافکن به جام

کز قِبَل ما قبول ، وز طرفِ ما رضاست .

گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست

حضرت می خواند :

بنده چه دعوی کند ؟ حکم خداوند راست

شمر خطاب به حضرت عباّس می خواند :

گر تو قدم می نهی ، من بنهم چشم راست .

از درِ خویشم مران ، کاین نه طریق وفاست

با همه جرمم ، امید ، با همه خوفم رجاست

گر دِرَم ما مس است ، لطف شما کیمیاست

این مناظره ، برایم بسیار جالب و دلنشین بود که نهایتاٌ حضرت عبّاس به

 شمر حمله می کند و شمر بی نتیجه و دست از پا درازتر به جبهه باطل

 خود باز می گردد . نقش شمر را مرحوم کربلایی محمود آتشکار ایفاء می

 کرد ؛ خدای هردو مرحومان حاج حمزه منظور و کربلایی محمود

 آتشکار را رحمت کناد .

 ------------
 
از صحنه های دلنشین دیگرتعزیه های مامونیه ، گفت و گوی عابس و
 
 شوذب به هنگام نبرد با دشمنان امام حسین ع در میدان جنگ کربلا بود
 
 ؛نقش عابس را مرحوم استاد حسین مطیع و نقش شوذب را مرحوم میرزا
 
 حسین فیروزی ایفاء می کردند ؛ خدایشان رحمت کناد .
 
------------
 
از دلنشین ترین صحنه های دیگر تعزیه ی مامونیه ، آوردن نعش علی اکبر
 
 س پس از شهادت در میدان نبرد بود که با نی نوازی جعفر توکلیان همراه
 
 می شد .
 
------------
 
صحنه ی پایانی تعزیه ی غروب روز عاشورا، هنگامی که امام ع
 با جامه ی  خونین ، پس از نبردی طولانی با دشمنان ، به زمین
 می افتد ، و دیگر  طاقتش طاق شده است نای ندارد ، نیز تأثّر
برانگیز است : امام خوان ، حاج  حمزه منظور ، در لحظات پایانی ،
سخنان خود را در قالب نوحه ای اندوه بار  می خواند و مردم حاضر
 در میدان تعزیه ، سینه می زنند و تعزیه پایان می یابد .
-----------------
یادی از دیگر تعزیه خوان های مامونیه که درگذشته اند ، و طلب آمرزش برای آنها ، به صواب نزدیک است : مرحوم حاج اسدالله روانبخش ، نسخه گردان و در نقش امام سجاد (ع ) ؛ مرحوم کربلایی نورالله صدرایی عموماً در نقش حضرت عبّاس س ( بجز در تعزیه ی حضرت عباس که حاج حمزه این نقش را داشت) ،مرحوم محمد خان نیرومند ، نقش ابن سعد را در تعزیه ی روز عاشورا ، مرحوم ذبیح خان نیرومند ، در نقش ابن سعد در همه ی روز های تعزیه ، بجز عاشورا ، مرحوم کربلایی جواد لوایی ، در نقش حضرت زینب تعزیه ،  مرحوم سید مجتبی مصطفوی ،
از تعزیه خوانهای قدیم که ما یاد نمی دهیم ، که خدایشان رحمت کناد : مرحوم مشهدی جعفرقلی شاکر ،  
 
من خدا را در قلب كساني ديدم
 
كه بي هيچ توقعي ، مهربانند.
 
 
 

۱۰ شهریور (سروش)

 

 

                         وصال دولت بیدار                        

۱۰ شهریور ، زادروز سروش ، فرزند ارشد و برومندمان است که غزل زیر را

 سال گذشته به مناسبت زادروزش سرودم:

--------------

جناب حضرت آقای مستطاب ، سروش

سلام بر تو اَلا شمع آفتاب ، سروش

تو گام خویش بسی استوار در عالم

نهاده ، لیک نکردی تو انتخاب ، سروش

تو آمدی به جهان تا جهان کنی آباد

و این جهان همه تشویش و اضطراب ، سروش

تو گام نهادی بدین جهان به خیر و خوشی

قدومِ ناب تو ، یاقوت و دُرّ ناب ، سروش

برای بنده ی خاص خدای ، تکلیف است :

به قدر همّت خود، کار بی حساب ، سروش

خِرد که منشأ خیر است و عشق موجب شور

میان این دو تعادل بیاب ، سروش

شتاب قافله ی عُمر ، بین چو گَردِ سوار

به کار خیر و سعادت بکن شتاب ، سروش

غنیمتی شِمُر اوقات عمر و عقربه ها

بکن معامله با لحظه های ناب ، سروش

پس از ملازمت این و آن و کار جهان

بجوی خیر خود از هر صواب ، سروش

وَ دل به کس مده ، هان ، کلّ مدّعٍ کذّآب ۱

وَ روی دوست بوَد ، شمع آفتاب ، سروش

« دریغ و درد که تا این زمان ندانستم » ۲

که التفات نماید خدا ، به هر شباب ، سروش

هزار و سیصد و پنجاه و هشت سال از هجرت

گذشت ، تا که ولادت شُدَت ، حساب ، سروش

به اعتدال بهارانِ ماه شهریور

دهُم گذشت تو را، تا شد احتساب ، سروش

وصال دولت بیدار بادت ای فرزند

« هزار صف زِ دعا های مستجاب ، سروش » ۲

بابا علی

۱۰ شهریور ۱۳۹۱

....................................................................

۱ ) هرمدّعی ، دروغگو است .

۲ ) حافظ  

 

خاطره شاعری

 

خاطره شاعری

از۸سالگی به منظوم  کردن ذهنیات خود ، یا به عبارتی ، به شعر گفتن پرداختم . در پایه ی دوم دبستان بودم که با عمویم در یک کافه قنادی در قم ، یک کاسه بستنی خوردم ؛(خدایش رحمت کناد که در ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ درگذشت .) پیش از آن بستنی نانی دو ریالی می گرفتیم و می خوردیم . بستنی خامه دار مقوّی چنان مرا سیر کرد که تحت تأثیر آن شعری سرودم که بعد ها به وزن آن توجّه کردم ، رباعی بود و با اندکی حکّ و اصلاح چنین شد :

روزی به یکی کافه برفتم چون شیر

یک کاسه ی بستنی مرا کردی سیر

گفتم به عمو که قیمت آن چند است ؟

گفتا که بخور ، مشو ز قیمت دلگیر

از پایه ی سوم دبستان ، برخِ رویدادهای روزا نه را ، برای خود منظوم ، باز می گفتم ، و گاه از سبک و سیاق استاد سخن سعدی در گلستان ، تقلید می کردم . پدرم به شعر گفتن من پی برده بود و گاه نزد برخِ دوستان خود از شعر من سخن می گفت. و در پایه ی چهارم مدرسه بودم که دفتر چه ی شعر مرا گرفت و برای دوستانش خوا ند و من ا ندکی ماخوذ به حیا شدم . در پایه ی هشتم مدرسه درس می خوا ندم که همشاگردی هایم ، شعر گفتن مرا به دبیر ادبیات اعلام کردند ، و ایشان دفترچه ام  را گرفت و پس از خوا ندن برخِ از ا شعار ، و تحسین وا قعی من و این که سرودن چنین ا شعاری بسیار دشوار است ، آن را به د فتر مدرسه برد وبه دبیرا ن دیگر نشان داد . اکثر شعر های من چنین بود که هر مصراع ، خود به دو قسمت تقسیم می شد که هر دو قسمت با هم قافیه داشت .در وا قع هر بیت چهار قسمت می شد ، سه قسمت نخست همقافیه بود و قسمت چهارم ، تابع قافیه و ردیف شعر اصلی  .

اگر چه در دورا ن مدرسه با شعر نو و با نام نیما آشنا شده بودم ( پایه ی هفتم با نام نیما ، و در پایه ی دهم با فریدون مشیری آشنا شدم و شعر کوچه ی مشیری را دوستی برایم آورد . نوشتم وخوا ندم و حفظ کردم) سرودن شعر نو را از دورا ن دا نشجویی آغاز کردم .

بسیاری از شعر هایم را که فکر می کردم ضعیف است دور ریختم و چند نمونه ای را نگه دا شتم .

سال ۱۳۸۵ نمونه هایی از اشعارم را در دفتری گرد آوردم و از نظر دوست فرهیخته ام  ، استاد ابوالقاسم حسینجانی ، شاعر و اندیشه مند ارجمند گذراندم . یک ماهی دفتر در اختیارش بود ، کنار هر شعر چند کلمه ای ، دور از تعارف های رایج نوشته بود . اظهار لطف هایی هم کرده  و اعتماد به نفس ا ین بنده ی کمترین را تقویت کرده بود .

                    بنده ی کمترین : محمد علی چراغی

                                            اردیبهشت ۱۳۸۷