اول دفتر

 

       بنِشین بر لبِ جوی و گذر عُمر ببین      

  کاین اشارت،زِ جهان گذران،ما را بس (حافظ )  

kianamaman.niniweblog.com

 

پیامی در راه

 

پیامی در راه

پیامی از یک کاربر و خواننده وبلاگ :

وقتی تو نیستی …

شادی کلام نامفهومی ست !

و ” دوستت می‌دارم ” رازی‌ ست

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت وآیینه و هوا … به تو معتادند

http://www.alone9810.blogfa.com/

 

سفرکربلاو عتبات عالیات

 

        هرکه دارد هوس کرب و بلا       

اگر چه روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ ، ساعت حدود ۷ بامداد ، یا ۱۵ : ۷ به اتّفاق دوستان قدیم ، مرزوقی ، مطیع ، فرزانه ها (دوبرادر) از مامونیه به سوی ساوه راهی شدیم تا ۸ بامداد در خیابان طالقانی شهر ساوه ، برای رفتن به کربلا (یا درواقع عراق) حضور داشته باشیم ، با این همه تا سوار اتوبوس و شمارش شویم ، و اتوبوس به تعمیرگاه حاشیه ی شهر برود و فیلتر عوض کند و حرکت نماید ، بیش از یک ساعت به درازا کشید . و ساعت ۲۰ : ۹ راهی کربلا شدیم . مدیر کاروان ما ، از همشهری هامان بود و انسانی بسیار شریف ، خودمانی ، صمیمی و دوست داشتنی  . بازنشسته ای بود که به قول خودش (در حرم امام علی ع ) ۵۵ سال داشت ؛ اما شناسنامه اش ۵۱ ساله بود . در ساوه ، عبدالله ریاض هم به ما پیوست و ما گروهِ دوستان ۶ تنه شدیم ، که همه جا با هم بودیم . 

در برخِ نقاط مسیر ، از راه گوشی تلفن همراه ، به عیال ، پیامک می فرستادم و گزارش لحظه به لحظه می دادم .به همدان نرسیده ، دوستم حاج لطف الله ، به یاد داوود افتاد – که در همدان ساکن است - و گفت خوب است به او زنگ بزنیم و اورا به ناهار در رستورانی که اتوبوس در همدان نگه می دارد ، دعوت کنیم . وی در سفرپیشین خود به یاد داشت که ناهار را در همدان خورده بودند . شیخ فضل الله ، شماره ی تلفن اشتباهی را تلفنی از پسرش  درتهران گرفت ، که به شماره های خراسان می ماند .من همان شماره را به پیش شماره ی استان همدان و منطقه ی هشت مخابراتی کشور ، تغییر دادم و پیامکی مبنی بر اینکه ، اگر شماره درست است و ایشان داوود است ،اعلام کند ، نام خود را نیز اعلام کردم ؛ تا پیامک منظوم دیگری را که برایش سروده بودم ،بفرستم ؟ خبری نشد ؛ تا این که شب به خسروی رسیدیم و در هتلی خوابیدیم و بامداد در گمرک خسروی ، گوشی را روشن کردم و پاسخش را دیدم : « بله من داوود هستم . شما کدام چراغی هستی ؟ » بسیار متأسّف شدم که ایشان در جست و جوی صد ها چراغی دیگر است ، جز من ؛ و دوستان همسفرم نیز بسیار متأسّف شدند که دوست قدیمی ما هیچ به یاد ما نیست ، و همه ی چراغی های کشور را می شناسد جز چراغی اصلی و قدیمی .و من در ۲۰سال گذشته ، بار ها و بار ها به وی زنگ زده و جویای حال وی شده بودم و او  دریغ از یک بار . حتّی یکی دو بار با دوستان ، نعمت الله ، فضل الله ، ابوالفضل به دیدار  داوود – وظیفه ناشناس – به صحنه رفته بودیم . و نعمت الله چه محبت های بی دریغی که در سال های پیش در حقّ وی نکرده بود . هنگامی که پس از ۲۰ ساعت پاسخ مثبت را خواندم ، پیامک منظوم را برایش فرستادم :

دو فرزانه و یک مطیع و دگر

چراغیّ و مرزوقی پر هنر

گذر کرده دیروز از شهر ماد ۱

بخوان « هگمتانه » - که شهری ست شاد

همه راهی کربلا و نجف

از این راه و بیم و خطر ، لاتَخَف

« وظیفه » تو داری بپرسی زِ ما

الا « آلِ داوود ، شکراً » ۲ فلا

چراغی چه خوش گفت با تو سخن

به ما گاهگاهی تو زنگی بزن . »

دنباله دارد

.....................

۱ ) پیش از این که به همدان برسیم ، و در صدد بودیم که برای  داوود پیام بفرستیم ، شعر چنین بود : گذر می کنیم اینک از شهر ماد » هنگامی که 20 ساعت گذشت،با تغییر،شعر رابه صورت بالا ،فرستادم .

۲ ) اشاره به این آیه از قرآن دارد که : اعملو آل داوود شکراً و قلیلاً من عبادی الشّکور » خواستم با این آیه ، نام دوست مان « داوود » را بیاورم .

 چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت ۸:۴۶   

معلمان

 

      یادی از معلّمان و دبیران و استادان    

در علمی ترین و فرهنگی ترین ماه سال ، یعنی اردیبهشت ، که مناسبت های پر شمار فرهنگی دارد ، از جمله روز معلّم در این ماه قرار  دارد ؛ خاطر همه ی معلّمان کشور ، بویژه معلمان گرانقدر شهرستان زرند و خرقان را گرامی می داریم و برای معلمان درگذشته « از سرِ اخلاص ، الحمدی » می خوانیم :

معلمان و دبیران و فرهنگیان مرحوم :

-مرحوم مصطفی ارسنجانی (دبیر برجسته ی علوم طبیعی ، فیزیک ، شیمی آلی ،

 زبان انگلیسی  ، ازسال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۰ و رییس دبیرستان دکتر مهران مامونیه ،

  درگذشته در آبان ۱۳۶۵ )،

-  مرحوم  محمد مهدی برجیسیان ( دبیر برجسته ی ادبیات فارسی از سال ۱۳۴۵

تا ۱۳۵۰ و دو سال آخر رییس دبیرستان مامونیه ، درگذشته در آبان ۱۳۸۸ ) ،

-  مرحوم  ابوالحسن شرافت ( دبیر تاریخ و جغرافیا و خط از سال 1342 تا ۱۳۴۷) ،

- مرحوم حسن قطبی ( دبیر تاریخ و انشاء سال های 1346 تا 1348 )

معلمان و دبیران و فرهنگیان دیگر :

-  معلمان و دبیران و فرهنگیان دیگر را که نام می برم ، هریک که زنده اند ، خداوند

 عمر با عزّت و برکت به آن ها عطا فرمایاد و آن ها که درگذشته اند ، خدایشان رحمت

 کناد :

آقایان : مرحوم رضوی (پایه ی یکم ) ،  گلزار ( پایه یکم )  ، مرحوم علی اکبر آموزگار

 ( معروف به شیخ اکبر – پایه ی دوم )  شکروی ( پایه ی دوم )  ، مرحوم حسین

 توکلیان ( پایه ی سوم ) ، مرحوم مرتضی مروتی ( پایه ی چهارم ) ، حلوی ( پایه ی

 چهارم و بعد ها دبیر تعلیمات دینی مامونیه ) ، محمد نمازی ( پایه ی چهارم ) ،

 مرحوم رضا ثنایی (مدیر دبستان شاپورمامونیه در دهه ی ۴۰ ) ، مرحوم عبّاس (خان )

 نیرومند (از معلّمان قدیمی دهه ی ۲۰ تا ۴۰ ) ، مرحوم یوسف مروتی ( پایه ی پنجم

 و ششم ) آل طاها ( دبیر تعلیمات دینی ) حسن جهانی ( دبیر زبان انگلیسی و

 انشاء فارسی ) ، کیومرث بیدمشکی پور ( رییس دبیرستان مامونیه و دبیر املاء و

 حساب از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۵  ) اسماعیل علیزاده (نماینده ی فرهنگ زرند ) شاکری

 ( دبیر ریاضی ) داوود نوّابی ( دبیر برجسته ی فارسی ، انشاء و نقّاشی از سال

 1342 تا 1347بعد ها با درجه دکترای علوم تربیتی ، استاد دانشگاه شهید باهنر

 کرمان  )

فرهنگی های دیگر : مرحوم محمد کاظم کاظمی ، مرحوم کرمعلی صاحبدل (که

 طبع شعر هم داشت ) ، مرحوم حسین توکلیان ( درگذشت در 1390 ) ،

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو

غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو

دلی از جنس بهار است که تقدیم تو باد

سبز باشی و دلت ، خانه­ی پاییز مباد.

 نام کسانی که بیادم نیست پوزش طلب می کنم . معلمان و دبیران دیگری بودند که

 بنده سعادت شاگردی آنان را نداشته ام .

استادان

یادی از استادان ُ نیز خالی از لطف نیست ؛ استادن جنابان آقایان :

دکتر کاظم معتمد نژاد ، مرحوم دکتر حمید نطقی ،دکترعباس دلایلی ،دکتر علیقلی

 محمودی بختیاری ، دکتر حسین ولی زاده ،دکتر عبّاس توفیق ، خانم تهماسبی ،

 مرحوم دکتر علی بهزادی ، مرحوم دکتر منوچهر فرهنگ ، دکتر حسن صفوی ، دکتر

 ناصر رحیمی ، دکتر یعقوب شفاهی ، دکتر مجتبی کاشفی ،دکتر عبدالحمید

 ابوالحمد ، دکترحشمت الله عاملی ، دکتر محسن عزیزی ، دکتر محمد رضا عسکری

 ، مهندس بهروز موسوی ، مرحوم استاد عماد افشار ، دکتر پرویز زارعی ،  دکتر

 توسّلی ،

استادانی دیگر را که فراموش شده ، نیز دعا می کنیم . استادانی که درگذشته اند

، خدایشان رحمت کناد .

 یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۷ : ۹

 

در شهرالکترونیک (سفر کربلا)

 

به سرعت برق و باد ، در شهرالکترونیک!

جاده و اسب ، مهیاست ، بیا تابرویم

کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم ۱

صدیق صمیم و رفیق شفیق ، حضرت مستطاب مرزوق العلما  ، ندا داد که « کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم .» ۱ ، گفتم : برویم . از گذرنامه پرسید، گفتم : ۱۳ سال می گذرد . رفتم به سراغ تهیه ی گذرنامه که می دانستم از دولتی سر« الکترونیک » همه ی کارها « بــه ســرعت برق و باد» صورت می گیرد!

دفتر پلیس به علاوه ی ۱۰ ( پلیس + ۱۰ ) یک صورت تهیه ی مدارک به من داد : تصویر شناسنامه و اصل آن + تصویر کارت ملّی و اصل آن + تکمیل فرم + پوشه از پلیس+۱۰ + مبلغ ۵۰ هزارتومان به حساب اداره ی فخیمه ی گذرنامه + ۲۵۰۰ تومان به حساب اداره ی بلدیه + و سه قطعه ی عکس سه در چهار رنگی پشت سفید.

برای آن که ، در عصر  الکترونیک و عصر اینترنت و عصر انفجار اطلاعات و انقلاب ارتباطات ، همه ی کارها به سرعت « یک چشم برهم زدن »  عملی شود ، وجوه رایج مملکت را به حساب های یاد شده ، در بانک ملّی واریز کردم . برای آن که به کار هایم سرعت بخشم درجست و جوی دوست عکاسم آقا حمید برآمدم که با دوربین « دیجیتال » خود ، عکسی از من بگیرد ، که نبود . عکاسی سر خیابان هم ۲۴ ساعت وقت می خواست دوست عکّاس را روز بعد یافتمش . عکس گرفت . گفتم در قطع سه در چهار سانتیمتر باشد . گفت این کار در تخصّص آقا یحیی ست . بیرون رفته بود . یکی دو ساعت چشم به راهش ماندیم . آمد و خواهش کردیم . سه چهار ساعت منتظر ماندیم کـه دستگاه رایانه اش « هنگ » فرموده بود . آن روز هم وصلت نداد. ۴۸ ساعت تلف شد . روز سوم عکس دریافت شد ، 12 قطعه در یک برگ « آچهار » . خانم هادی التفات فرمود تا از طریق اسکنر رنگی ، ازعکس رنگی من پرینت بگیرد و به ما بدهد و داد. عکس ها چنگی به دل نمی زد. اما آقای حمید خان ، کلّی از خودش تمجید می کرد. آن روز هم به « پلیس به علاوه ی  ۱۰»    نرسیدم . تا اینجا ۷۲ ساعت . روز چهارم مدارک را تکمیل کردم و به دفتر«  پلیس+ ۱۰ » تقدیم کردم . و با بانوان آن جا از در آشنایی در آمدم .. یکی از آن ها با آن که همسایه مان بود عکس ها را نپسندیدند. هرچه چانه زدم ، به جایی نرسید .خب باید مطابق مقررات عمل کنند . فرمودند عکس ها کیفیت ندارد. گفتم آقای عکاس باشی ، با دوربین دیجیتال که به قیمت یک خودرو پراید است ، این عکس ها را گرفته است ، به خرج شان نرفت . ناگزیر رفتم سراغ عکاسی رو به روی « پلیس +10  » دختر خانمی ، عکسی از من گرفت و گفت برای شب حاضر می شود. گرفتم ؛ فردا به دفتر « پلیس +10 » بردم . تا اینجا ۹۶ساعت .

بانوی مکرّم « پلیس +10  » پوشه ای داد و سه هزارتومان گرفت . پوشه را تکمیل کردم  ۳۵۰۰ تومان دیگر گرفت و مدارک را تکمیل شده تلقّی کرد و به اداره ی  گذرنامه فرستاد و با اصرار و تقاضای موکّد من ، قرار شد روز شنبه ، یعنی ۴۸ ساعت دیگر تماس بگیرم . شنبه یعنی پس از گذشت ۱۴۴ساعت ( یا ۶روز ) زنگ زدم . بانوی همسایه مان فرمود : ده دقیقه ی دیگر. مجدّداً تلفنی تماس گرفتم ؛ فرمود اداره ی گذرنامه از شناسنامه ی شما ایراد گرفته است و « مغایرت اسم » قلمداد کرده است . گفتم : بانوی عزیز ، کارت ملّی من براساس همین شناسنامه صادر شده است . نام خانوادگی من جلوی نام کوچک من تکرار شده است . بانوی گذرنامه مرا به اداره ی ثبت احوال دولت الکترونیک ( چهار راه سرسبز ) ارجاع داد . رفتم . متصدی آن از ســرسیری با بی اعتنایی گفت : دو هزارتومان بده . دادم. توی رایانه سرک کشید. از روی شناسنامه ، و کارت ملّی ، مشخصات مرا در رایانه حروف نگاری کرد ، یک برگ را با مشخصات من پرکرد و « پرینت » گرفت و داد .« برگ ، بـدون شنـاسنــامه « اعتبار » نداشت ، »  می دانستم که خاصیّتی ندارد. بانوی گذرنامه نپذیرفت. گفتم : شما کارگزاران الکترونیک ، به همدیگر نان قرض می دهید . اداره ی پست  ، سجل احوال ، گذرنامه ، بلدیه و ... .گفت : باید در شناسنامه شما توضیح داده شود یا شناسنامه تعویض گردد. چاره ای جز رفتن به ولایت نداشتم . روز بعد مرخصی گرفتم و رفتم ، مدارک را با دوهزارتومان به اداره ی سجّل احوال ولایت تقدیم کردم ؛ تا اینجا ۱۶۸ ساعت ( یعنی ۷ روز ) . باز هم چانه زنی های من که قصد کربلا دارم ، به جایی نرسید. قرار شد پنجشنبه مراجعه کنم ؛ یعنی ۹۶ ساعت دیگر به ۱۶۸ ساعت قبلی افزوده می شود. ( جمعاً ۱۱ روز ) . پنجشنیه تا بـه خود بجنبم و بخواهم به دروازه ی شهر ( در نعمت آباد ) برسم ، ساعت به ظهر نزدیک شد. با اداره ی سجل احوال،  تلفنی چانه زدم که شناسنامه را به برادرم بدهند و رسید را بعداً من برایشان بفرستم یا ببرم .

همشهری های عزیز – که قبلاً بامن چانه زده بودند که در سالگرد تاسیس اداره ی سجل احوال با آن ها برای چاپ در روزنامه مصاحبه کنم ، - حاضر نشدند بی مبالاتی کنند و قانون غیرقابل نفوذ سجل احوال را زیر پا بگذارند؛ هرچه چانه زدم « قطره ی باران من در سنگ خاره ی » آنان « اثر نکرد .» 2. آخرالامر « عطای » الکترونیک را به « لقایش » بخشیدم و ازخیر کربلا گذشتم و دوستان که « جاده و اسب » شان آماده بود ، من را جا گذاشتند و راه کربلا پیش گرفتند. و من پس از دوهفته جان کندن خودم را قانع کردم که « قسمت » نبوده است و « آقا » ما را طلب نکرده است و جاده را به روی من بسته و نعل اسب ها را کنده است ! و لاجرم من باید منتظر کربلا باشم نه کربلا منتظر من .

                          محروم از زیارت کربلا و خدمات دولت الکترونیک :

                               نازک بین بی سعادت یا کم سعادت  آبان ۱۳۸۹

-----------------------------------------------------------------------

۱ ) ابوالقاسم حسینجانی  ، شاعر کربلا

۲ ) سیل سرشک ما زدلش کین به در نبرد – در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد . ( حافظ )

 

دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۹ / دانشوران زرند

 

شعر های کودکی دبستان       

 

یادی از کتاب های درسی دبستان

          و شعر های کودکی       

بچه‌ی خوب و عاقل و هوشیار

 اول صبح می‌شود بیدار

می‌رود از اتاق خود بیرون

می‌برد آب و حوله و صابون

 می‌كند دست و روی خود را پاك

خوب دندان خویش را مسواك

می‌زند شانه‌ی تمیز به موی

صاف و براق می‌كند سر و روی

می‌نماید لباس تمیز دربر

می‌رود با ادب به پیش پدر

سخن اول و شروع كلام

می‌كند با پدر به مهر سلام

می‌رود با دهان خندان پیش

می‌زند بوسه دست مادر خویش

می‌نشیند برای صبحانه

بعد از آن ترك می‌كند خانه

به دبستان برای كسب كمال

بچه‌ی خوب می‌رود خوشحال

عباس یمینی شریف

 

خاطراتی از تعزیه مامونیه

 

       سلسله موی دوست        

سلسله ی موی دوست ، حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

به یاد می آورم دهه ی ۳۰ و سال های ۱۳۳۹ به بعد را که در پایه های

 دبستان درس می خواندم ؛ تابستان ۱۳۳۹ پایه سوم دبستان را به پایان

 برده بودم و شاهد تعزیه بودم: تعزیه خوانی در مامونیه در میان میدان تعزیه

 ؛ از زیباترین و دلنشین ترین تعزیه ها ، تعزیه ی حضرت عبّاس (س ) بود .

 مرحوم حاج حمزه منظور (در آن موقع مشهدی حمزه علی ) در نقش

 حضرت عبّاس ظاهر می شد ؛ از دراماتیک ترین صحنه های تعزیه ، مناظره

 ی شمر و حضرت عبّاس بود : شمر آمده بود که به بهانه ی امان نامه ،

 حضرت را تطمیع کند و او را از یاری امام حسین ع بازدارد و به لشکریان ابن

 سعد فراخواند ؛ در نسخه ی تعزیه اشعاری از غزل معروف سعدی گنجانده

 شده بود : حضرت عباس می خواند :

سلسله ی موی دوست ، حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

گربزنندم به تیغ ، در نظرش بیدریغ

دیدن او یک نظر ، صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما ، در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست ، دوستتر از جان ماست .

شمر خطاب به حضرت عباّس می خواند :

تیغ بر آر از نیام ، زهر برافکن به جام

کز قِبَل ما قبول ، وز طرفِ ما رضاست .

گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من رواست

حضرت می خواند :

بنده چه دعوی کند ؟ حکم خداوند راست

شمر خطاب به حضرت عباّس می خواند :

گر تو قدم می نهی ، من بنهم چشم راست .

از درِ خویشم مران ، کاین نه طریق وفاست

با همه جرمم ، امید ، با همه خوفم رجاست

گر دِرَم ما مس است ، لطف شما کیمیاست

این مناظره ، برایم بسیار جالب و دلنشین بود که نهایتاٌ حضرت عبّاس به

 شمر حمله می کند و شمر بی نتیجه و دست از پا درازتر به جبهه باطل

 خود باز می گردد . نقش شمر را مرحوم کربلایی محمود آتشکار ایفاء می

 کرد ؛ خدای هردو مرحومان حاج حمزه منظور و کربلایی محمود

 آتشکار را رحمت کناد .

 ------------
 
از صحنه های دلنشین دیگرتعزیه های مامونیه ، گفت و گوی عابس و
 
 شوذب به هنگام نبرد با دشمنان امام حسین ع در میدان جنگ کربلا بود
 
 ؛نقش عابس را مرحوم استاد حسین مطیع و نقش شوذب را مرحوم میرزا
 
 حسین فیروزی ایفاء می کردند ؛ خدایشان رحمت کناد .
 
------------
 
از دلنشین ترین صحنه های دیگر تعزیه ی مامونیه ، آوردن نعش علی اکبر
 
 س پس از شهادت در میدان نبرد بود که با نی نوازی جعفر توکلیان همراه
 
 می شد .
 
------------
 
صحنه ی پایانی تعزیه ی غروب روز عاشورا، هنگامی که امام ع
 با جامه ی  خونین ، پس از نبردی طولانی با دشمنان ، به زمین
 می افتد ، و دیگر  طاقتش طاق شده است نای ندارد ، نیز تأثّر
برانگیز است : امام خوان ، حاج  حمزه منظور ، در لحظات پایانی ،
سخنان خود را در قالب نوحه ای اندوه بار  می خواند و مردم حاضر
 در میدان تعزیه ، سینه می زنند و تعزیه پایان می یابد .
-----------------
یادی از دیگر تعزیه خوان های مامونیه که درگذشته اند ، و طلب آمرزش برای آنها ، به صواب نزدیک است : مرحوم حاج اسدالله روانبخش ، نسخه گردان و در نقش امام سجاد (ع ) ؛ مرحوم کربلایی نورالله صدرایی عموماً در نقش حضرت عبّاس س ( بجز در تعزیه ی حضرت عباس که حاج حمزه این نقش را داشت) ،مرحوم محمد خان نیرومند ، نقش ابن سعد را در تعزیه ی روز عاشورا ، مرحوم ذبیح خان نیرومند ، در نقش ابن سعد در همه ی روز های تعزیه ، بجز عاشورا ، مرحوم کربلایی جواد لوایی ، در نقش حضرت زینب تعزیه ،  مرحوم سید مجتبی مصطفوی ،
از تعزیه خوانهای قدیم که ما یاد نمی دهیم ، که خدایشان رحمت کناد : مرحوم مشهدی جعفرقلی شاکر ،  
 
من خدا را در قلب كساني ديدم
 
كه بي هيچ توقعي ، مهربانند.
 
 
 

استاد واشقانی (شعر)

 

     خط قابوس یا پر طاووس     

استاد خوشنویسی ام ، افسوس درگذشت

با آن خطّ خوشِِ پرِ طاووس ۲ ، درگذشت .

 آن مرد نازنینِ هنرمند نیکخو

دور از ریا و زشتی سالوس ، درگذشت .

استاد واشقان ۱ ، هنر و وخوی خوش در او

یادآور خط خوش قابوس ۲ درگذشت

آن پهلوان خطّه ی خطّ خوش و خلوص

سهراب و گیو و رستم و هم طوس ، درگذشت

برخوان نثار روح وی « الحمد » با خلوص

« اخلاص » کن نثار ، صد افسوس درگذشت

------------------------------

۱ ) استاد فتحعلی واشقانی ( ۱۳۰۹ – ۱۳ آبان ۱۳۹۱ )

۲ )  صاحب بن عبّاد (ابوالقاسم اسماعیل بن عباد بن عباس صاحب فرزند ابوالحسن عباد بن عباس طالقانی ادیب ، شاعر و وزیر شیعه مذهب ایرانی دیلمیان است. زاده ی ۳۲۶ اصفهان ) در وصف خط قابوس بن وشمگیر (بن زیار دیلمی ملقب به شمس المعالی، از امیران سلسلهٔ زیاری، شاعر و خوشنویس بود، صاحب گرگان و طبرستان. پدرش وشمگیر بود. «۳۶۷ - ۴۰۳ ق / ۹۷۸ - ۱۰۱۲ م » )  گفته یا نوشته است که : « این خط قابوس است یا پر طاووس ؟ ! »

 

 

کلک مشکین استاد          

 

        کلک مشکین استاد،        

    وخاطرات خوشنویسی من     

استاد خوشنویسی ام ، استاد فتحعلی واشقانی فراهانی ، استادبرجسته ی خوشنویسی ایزان ، روز ۱۳ آبان ۱۳۹۱ ، درگذشت.

من از دی ۱۳۶۵ تا خرداد ۱۳۶۵ شاگرد خوشنویسی استادواشقانی بودم . روز نخست که به مدرسه رفتم ، ۶ ساله بودم ، یک جلد کتاب فارسی و یک جلد کتاب حساب به ما دادند ؛ نوی کتاب و بوی رنگ و چاپ ، مرا بیهوش کرد . چه اندازه از بوی مرکب چاپ خوشم می آمد . بسیار دوست داشتم که مانند خط نستعلیق کتاب فارسی ، خوش بنویسم . کوشش می کردم که مانند کتاب بنویسم ؛ در پایه ی سوم بودم که معلم مان ، مرحوم آقای حسین توکلیان- معروف به حسین حاج هاشم - دستور دادکه مرکب و قلم نوک فلزی بگیریم و با آن مشق بنویسیم و مانند کتاب باشد . پس از خریدن دوات و مرکب و قلم و نوک فلزی نمره ۲ ، هنگام عصر ، کتاب فارسی ام را روی زمین پهن کردم و کوشش کردم که مانند کتاب خوش خط بنویسم . نوک قلم چندان پهن نبود ؛ ناگزیر ، هنگامی که مثلاً نویسه  ب یا ن یا هر نویسه ای که جاهایی از آن پهن ، بود ، یک بار که می نوشتم ، بار دیگر قلم را برعکس روی نویسه ی پیشین می کشیدم ، تا پهن شود . مشق نوشتن من تا شب به درازا کشید .روز بعد که سر کلاس  درس نشستیم ، معلم مشق ها ی مان را دید . به همه نمره ی بد داد جز من که تعریف هم نکرد . روز پس از آن نماینده ی فرهنگ (یا درواقع ، رییس آموزش و پرورش)را سر کلاس درس آورد؛ ایشان مشق های یکطرف کلاس را دید و همه را گفت : بد . سمت ما را هم دید و همه را گفت : در باره ی من ، هیچ چیزی نگفت : نه بد و نه خوب . اما خط مرا برداشت و با معلم از کلاس درس بیرون رفتند . ظاهراً برده ، در سر کلاس چهارمی ها نشان داده بودند . در زنگ تفریح که به حیاط مدرسه رفته بودیم ، بچه های کلاس چهارمی ، مرا به یکدیگر نشان می دادند . کم کم من شدم خطاط رایگان مردم .

در پایه ۶ بودم که مرحوم حاج ابوالفضل نیکبخش که نمایندگی فرآورده های نفتی را داشت ، از من خواست که نام و نرخ فرآورده های نفتی را با رنگ روغن روی تابلو ها بنویسم . کار ساده ای نبود ؛ یک روز جمعه از بامداد تا نیمروز نوشتم و تمام نشد . برای ناهار مرا بزور به خانه برد . من هیچگاه تنها و بی پدر و مادر خانه ی کسی نرفته بودم . ناهار خوردیم ، پس از ظهر نیز مانده ی کار را پی گرفتم . تا عصر به پایان رسید .

قلم ها را با تینر شستم و پاک کردم و قوطی های رنگ و روغن و ابزار را جمع کرده ، راهی شدم . حاج ابوالفضل ، با تحکم مرا صدا کرد که : بایست ببینم . توی جیبش دست برد و یک دسته اسکناس بیرون آورد : یک ، دو ، پنج و ده تومانی بود . در آن هنگام دفتر ۴۰ برگ ۳ ریال ، خودکار ، ۳ ریال ، مداد سیاه شیرنشان و سوسمار ، ۵ /۱ ریال ، مداد چینی پاک کن دار ، یک ریال ، مداد تراش گرد ، ۲ ریال ووو ...بود .  حاج ابوالفضل ، دو برگ اسکناس دو تومانی ، یعنی ۴۰ ریال پول ، دستمزد به من داد . من نمی گرفتم ؛ خجالت می کشیدم که پول بگیرم . بزور پول را به درون جیب پیراهن من فربرد . زورم به او نمی رسید که پس بدهم . این نخستین دستمزد من بود: ۴۰ ریال برابربا ۱۳ دفتر ۴۰ برگ ، ۲۰ عدد مدادتراش ، ۲۰ عدد تخم مرغ رسمی خانگی ، ...

پس از آن ، هر کس وصف خط مرا می شنید ، دوست داشت خطی برایش بنویسم ؛ یا قاب بگیرد ، یا با همان خط روی کاغذ را به دیوار خانه اش بزند . من خطاط رایگان و بی جیره و مواجب مردم شده بودم . کمتر کسی ريال همچون حاج ابوالفضل ، دستمزد می داد . هیچ آموزگاری به من شیوه ی خوشنویسی را نیاموخت . معلمان ، تنها به من نمره می دادند . تا در ۳۳ - ۴ سالگی ، به انجمن خوشنویسان ایران ، در خیابان خارک ، چهار راه کالج رفتم و خطم را به مسؤول دبیرخانه ی انجمن نشان دادم ، تا با نام نویسی ، در امتحان میان ترم دی ماه شرکت کنم . گفت در سطح متوسط حتماً قبول می شوی . دوستم ابراهیم مطیع که همشاگردی دوران مدرسه بود ، چانه زد که استاد ، ایشان خوش قبول نمی شود ؟! گفت چرا ولی بهتر است در متوسط شرکت کند . قبول شدم و نیمه ی دوم دوره خوش را در کلاس درس ، استاد واشقانی نام نویسی کردم که با چانه زنی صورت گرفت . کسانی مانند من را در کلاس های استادان ، نام نویسی نمی کردند ؛ در کلاس درس مربیان با درجه ی ممتاز ، می نوشتند . بر سر من منت نهادند که در کلاس استاد واشقانی نوشتند . حدود ۱۰ - ۱۵ جلسه کلاس رفتم ، استاد واشقانی ،  به من ، نسبت به دیگر هنرجویان ، توجه بیشتری داشت. بجز تمرین های سرمشق ، همه ی تمرین های متفرقه ی مرا هم می دید و ایراد های آن را می گرفت و درواقع وقت بیشتری صرف آموزش من می کرد . خدایش رحمت کناد که روز ۱۳ آبان ۱۳۹۱ ، درگذشت.خاطرات بسیاری از وی دارم . زندگی نامه ی ایشان چنین است :

«استاد  واشقانی  ، در سال ۱۳۰۹ در قریه واشقان از توابع فراهان اراک ، در خانواده‌ای کشاورز چشم به جهان گشود.

او در مکتب خانه ، افزون بر فراگیری قرآن کریم و آموزه های دینی و اخلاقی آن روز ،به تمرین خوشنویسی پرداخت. استاد اولین سرمشق را بر لوح چوبین با عبارت

« اول کارها به نام خدا »

 تعلیم گرفت .سپس در سال ۱۳۳۷ نزد شادروان استاد حسین میرخانی در کلاس‌های آزاد خوشنویسی ، به فراگیری خط نستعلیق مشغول شد.

واشقانی در سال ۱۳۴۵ به عنوان مدرّس خط نستعلیق در کلاسهای انجمن خوشنویسان به تعلیم هنر پرداخت و در سال۱۳۵۸ به مقام استادی خوشنویسی دست یافت و پس از انقلاب از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، به کسب درجه یک هنری نایل شد.

واشقانی ضمن برگزاری کلاسهای آموزشی،رأساً یا غیر مستقیم از طریق شاگردان آموزش یافته اش ،به تاسیس انجمن‌های خوشنویسان در شهرهای مختلف کشور (استان مرکزی) اراک، تفرش، آشتیان، ساوه، مامونیه ، دلیجان، محلات، خمین، شازند، کمیجان، (استان فارس) لار و…اهتمام ورزید.

استاد در سال ۱۳۷۱ به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران به منظور اشاعه هنر خوشنویسی به کشور یمن رفت و سال ۷۵ نیز ، به همین منظور ،به کشور جمهوری آذربایجان مسافرت کرد.

صلابت در عین سادگی و استواری در عین ظرافت از ویژگی‌های ممتاز خط استاد است. برپایی نمایشگاه‌های داخل و خارج از کشور و تربیت خوشنویسان بی‌شمار در طول سال‌های متمادی از دیگر فعالیت‌های این استاد خوشنویس است.
از مجموعه آثار ارزشمند ایشان می‌توان،به کتاب‌های مانایی چون  کلک مشکین ۱و۲، آیت مهر، چشمه خورشید، ترجمه کامل قرآن مجید، جلی قلم، دیوان حافظ شیرازی و مشق مشکین ،اشاره کرد. خانه صنایع دستی و نگارخانه مهمی در شهر اراک ، به نام استاد فتحعلی واشقانی فراهانی نامگذاری شده است. »

 

 

http://www.momtaznews.com/ با اندکی ویرایش

یاد استاد فتحعلی واشقانی فراهانی را ، گرامی می داریم ؛ خدایش رحمت کناد . برای آن زنده یاد ، الحمدی از سرِ اخلاص می خوانیم .

تنها شاگرد ایشان از مامونیه ، این بنده ی کمترین ،محمد علی چراغی بودم که در سال ۱۳۶۴ نیم ترم در انجمن خوشنویسان ایران توفیق تعلّم مکتب استاد واشقانی را داشتم . و در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۰ در مامونیه ، کلاسهای آموزشی آزاد برای علاقه مندان خوشنویسی ، دانش آموزان ، معلمان و اقشار دیگر برگزار کردم . خوشنویسی در مامونیه و روستاهای پیرامون ، به گونه ای ترویج شد که در کمتر خانه ای یک خوشنویس نبود ؛ در سال ۱۳۶۸ خورشیدی ۲۰ تن از هنرجویان مامونیه در مقاطع متوسط ، خوش و عالی در آزمون انجمن خوشنویسان ایران شرکت کردند و همه قبول شدند .

زحمات جناب محمد ابراهیم مطیع ، دانش آموخته ی هنر های دستی و معلّم هنر و خوشنویس ارجمند ، و همچنین هنرمند گرامی جناب حمید راسخ ، در آموزش خوشنویسان زرند ، نیز ، ستودنی است .

 

چشن کودکی ما برای نیمه شعبان

 

   جشن کودکی ما برای نیمه شعبان  

محمد علی چراغی

درپایه ی ۵ – ۶ دبستان یا ۷ درس می خواندیم که با یکی از همشاگردی هایم (آقای داوود نیکنام فرزند مرحوم حاج حسن) در نیمه ی شعبان سال ۱۳۴۲ هجری خورشیدی، مشترکاً جشن گرفتیم : بر دروازه ی خانه ی دوست مان که مشرف بر خیابان بود ، قالیچه هایی نصب کردیم ؛ من عکسی از امام علی (ع) را بر بالای قالیچه ها نصب کرده بودم و آن را هنگامی که درپایه ی ۴ درس می خواندم ، در قم ، از دکان خرازی مرحوم حاج آقا عباس خریده بودم و مرحوم مشهدی غلامرضا مهدوی برده ، برایم قاب چوبی زیبایی ساخته بود ؛  آورده بودم و چند لامپ کوچک چراغ قوه بر روی آن نصب کرده ، با باتری های قلمی ، روشن کرده بودم و با پرتوی ضعیفی که داشت اندکی بالای قالیچه ها را روشن کرده بود . با دوستم مشترکاً مقداری آب نبات های ترش و شیرین خریده بودیم و از مردم پذیرایی می کردیم . قصیده ای را که مرحوم آیت الله گلپایگانی در مدح امام عصر عج سروده بود و از قم به دست ما رسیده بود ، را نیز در دست داشتیم و می خواندیم .

 

 

با استاد درودیان

 

     با استاد ولی الله درودیان    
 
 ادیب ، شاعر ، پژوهشگر و مؤلّف بیش از ۲۵ عنوان کتاب
 
(2 صفحه - از 102 تا 103)
 
 
در غریو باد و باران ، عنوان دومین مجموعه ی شعر استاد درودیان است که
 
 در زمستان سال ۱۳۷۹ منتشر شد و بنده ی کمترین ، نقدی بر آن مجموعه
 
 نگاشتم که ماهنامه ی «کتاب ماه ادبیات و فلسفه» آن را در شماره ی ماه
 
 اسفند ۱۳۷۹ خود چاپ کرد ؛ مشخصات مقاله در وبگاه نورمگ آمده است .
 
 تصویر زیر نگارنده را با استاد در سال ۱۳۵۴ نشان می دهد که در ایوان خانه
 
 ی استاد در  ، خیابان پنچم نیروهوایی تهران است .تصویر را مهندس
 
 سیاوش درودیان برای پسرم سروش ایمیل کرده بود و سروش هم برای
 
 من و نام عکس را «کربلایی» گذاشته بود . چون تازه از زیارت کربلا
 
 بازگشته بودم
 
 

۱۰ شهریور (سروش)

 

 

                         وصال دولت بیدار                        

۱۰ شهریور ، زادروز سروش ، فرزند ارشد و برومندمان است که غزل زیر را

 سال گذشته به مناسبت زادروزش سرودم:

--------------

جناب حضرت آقای مستطاب ، سروش

سلام بر تو اَلا شمع آفتاب ، سروش

تو گام خویش بسی استوار در عالم

نهاده ، لیک نکردی تو انتخاب ، سروش

تو آمدی به جهان تا جهان کنی آباد

و این جهان همه تشویش و اضطراب ، سروش

تو گام نهادی بدین جهان به خیر و خوشی

قدومِ ناب تو ، یاقوت و دُرّ ناب ، سروش

برای بنده ی خاص خدای ، تکلیف است :

به قدر همّت خود، کار بی حساب ، سروش

خِرد که منشأ خیر است و عشق موجب شور

میان این دو تعادل بیاب ، سروش

شتاب قافله ی عُمر ، بین چو گَردِ سوار

به کار خیر و سعادت بکن شتاب ، سروش

غنیمتی شِمُر اوقات عمر و عقربه ها

بکن معامله با لحظه های ناب ، سروش

پس از ملازمت این و آن و کار جهان

بجوی خیر خود از هر صواب ، سروش

وَ دل به کس مده ، هان ، کلّ مدّعٍ کذّآب ۱

وَ روی دوست بوَد ، شمع آفتاب ، سروش

« دریغ و درد که تا این زمان ندانستم » ۲

که التفات نماید خدا ، به هر شباب ، سروش

هزار و سیصد و پنجاه و هشت سال از هجرت

گذشت ، تا که ولادت شُدَت ، حساب ، سروش

به اعتدال بهارانِ ماه شهریور

دهُم گذشت تو را، تا شد احتساب ، سروش

وصال دولت بیدار بادت ای فرزند

« هزار صف زِ دعا های مستجاب ، سروش » ۲

بابا علی

۱۰ شهریور ۱۳۹۱

....................................................................

۱ ) هرمدّعی ، دروغگو است .

۲ ) حافظ  

 

خاطره شاعری

 

خاطره شاعری

از۸سالگی به منظوم  کردن ذهنیات خود ، یا به عبارتی ، به شعر گفتن پرداختم . در پایه ی دوم دبستان بودم که با عمویم در یک کافه قنادی در قم ، یک کاسه بستنی خوردم ؛(خدایش رحمت کناد که در ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ درگذشت .) پیش از آن بستنی نانی دو ریالی می گرفتیم و می خوردیم . بستنی خامه دار مقوّی چنان مرا سیر کرد که تحت تأثیر آن شعری سرودم که بعد ها به وزن آن توجّه کردم ، رباعی بود و با اندکی حکّ و اصلاح چنین شد :

روزی به یکی کافه برفتم چون شیر

یک کاسه ی بستنی مرا کردی سیر

گفتم به عمو که قیمت آن چند است ؟

گفتا که بخور ، مشو ز قیمت دلگیر

از پایه ی سوم دبستان ، برخِ رویدادهای روزا نه را ، برای خود منظوم ، باز می گفتم ، و گاه از سبک و سیاق استاد سخن سعدی در گلستان ، تقلید می کردم . پدرم به شعر گفتن من پی برده بود و گاه نزد برخِ دوستان خود از شعر من سخن می گفت. و در پایه ی چهارم مدرسه بودم که دفتر چه ی شعر مرا گرفت و برای دوستانش خوا ند و من ا ندکی ماخوذ به حیا شدم . در پایه ی هشتم مدرسه درس می خوا ندم که همشاگردی هایم ، شعر گفتن مرا به دبیر ادبیات اعلام کردند ، و ایشان دفترچه ام  را گرفت و پس از خوا ندن برخِ از ا شعار ، و تحسین وا قعی من و این که سرودن چنین ا شعاری بسیار دشوار است ، آن را به د فتر مدرسه برد وبه دبیرا ن دیگر نشان داد . اکثر شعر های من چنین بود که هر مصراع ، خود به دو قسمت تقسیم می شد که هر دو قسمت با هم قافیه داشت .در وا قع هر بیت چهار قسمت می شد ، سه قسمت نخست همقافیه بود و قسمت چهارم ، تابع قافیه و ردیف شعر اصلی  .

اگر چه در دورا ن مدرسه با شعر نو و با نام نیما آشنا شده بودم ( پایه ی هفتم با نام نیما ، و در پایه ی دهم با فریدون مشیری آشنا شدم و شعر کوچه ی مشیری را دوستی برایم آورد . نوشتم وخوا ندم و حفظ کردم) سرودن شعر نو را از دورا ن دا نشجویی آغاز کردم .

بسیاری از شعر هایم را که فکر می کردم ضعیف است دور ریختم و چند نمونه ای را نگه دا شتم .

سال ۱۳۸۵ نمونه هایی از اشعارم را در دفتری گرد آوردم و از نظر دوست فرهیخته ام  ، استاد ابوالقاسم حسینجانی ، شاعر و اندیشه مند ارجمند گذراندم . یک ماهی دفتر در اختیارش بود ، کنار هر شعر چند کلمه ای ، دور از تعارف های رایج نوشته بود . اظهار لطف هایی هم کرده  و اعتماد به نفس ا ین بنده ی کمترین را تقویت کرده بود .

                    بنده ی کمترین : محمد علی چراغی

                                            اردیبهشت ۱۳۸۷

سکه های بابا بزرگ

سکه های بابا بزرگ

انگور خروس دلی

 

                       انگور خروس دلی                     

دم دم های فرود آمدن آفتاب در پشت کوه های باختر بود . اندک روشنایی خورشید ، از میان درختان انبوه باغ به درون می تابید . نمی دانم چه روز هایی از تابستان بود ؟ کمر تابستان شکسته شده بود ؛ گویا روز های آغازین شهریور بود ؛ همان روزهایی که با زاد روز من یکی است ؛ سال ۱۳۳۵ یا ۶ بود . خواهر کوچک یک ساله ام ، بی تابی می کرد ؛ نمی دانم گرمش بود یا گرسنه ؟ سراسر تابستان خانواده ی ما و خانواده ی عمویم درباغ زندگی می کردیم ؛ در گوشه ی باختری باغ ، یک ساختمان خشتی بود که جای خور و خواب دو خانواده بود .من فرزند بزرگ پدر و مادرم بودم ؛ خواهری دیگر داشتم که کوچکتر از من بود و آنکه بیتابی می کرد ، فرزند سومی بود . بیشترین مو های باغ ما انگور عسکری بود. تک تک تاک انگور شاهرودی دانه درشت نیز داشت که ما به گویش روستایی مان «خروس دلی» می گفتیم . و تک تک درختان بادام نیز در پیرامون باغ .  من و محمود ، پسرعمویم ، انگور خروس دلی را که شیرین تر از عسکری بود ، بسیار دوست داشتیم که کم هم بود . پیش خود اندیشیدیم که اگر برویم انگور خروس دلی بیابیم و برای خواهر بی تاب مان بیاوریم ، آرام می شود ؛ به گفته ی مولوی : هرکه نقش خویش می بیند در آب . یا : هرکسی از ظن خود شد یار من . به هر روی : با محمود راهی درون باغ شدیم و یک یک مو های انگور را بررسی می کردیم و من در جلو می رفتم و محمود در پی من . همیشه چنین بود . من جلودار بودم . ۵- ۶ ساله بیشتر نبودیم . لابه لای تاک های انگور ، دیده نمی شدیم .شن های نرم درون کرتها یا جوی ها ، خنکی دلنشینی داشت و پاهای مان را نوازش می داد . کفش و گیوه به پا نمی کردیم . دیگر خورشید فرورفته بود . همچنان پیش می رفتیم و تاک ها را وارسی می کردیم . ناگهان پای من درمیان شن های نرم ، به گودالی فرورفت ؛ گودال که نبود ؛ دو تکه آهن بود که  مانند دهان گرگی هار ، پای ظریف و کوچک کودک 5- 6 ساله را فراگرفته بود و فشار می داد و دندانه های آن به درون  گوشت و استخوان پا ، فرو می رفت ؛ پیشتر در باره ی «تله»ی شغال ، چیز هایی شنیده بودیم . جیغ و داد من آسمان غروب باغ را فراگرفت ؛ پدرم در باغ نبود و عمومم هم شیوه ی بازکردن تله و رهایی بخشیدن مرا نمی دانست . مشهدی محمد سلوکی ، باغبانِ باغ کناری ما ، که فریاد مرا شنید ، از دیوار باغ خود به این سو پرید و آمد لا به لای تاک های انگور ، مرا از درون تله شغال ، رهایی بخشید .

برای همان خواهر کوچک من ، که شیر خوار بود ، و شیر کم مادرم ، اورا سیر نمی کرد ، ناگزیر ، هرروز ، من می بایست به ده می رفتم و از زبیده باجی ، مادر کاووسی ها ، همسایه ی خوب مان ، شیر گاو می گرفتم و به باغ می آوردم تا کمبود شیر خوراکی خواهرم ، فراهم شود . هنگامی که پایم در میان تله ی شغال ، آسیب دید ، همچنان با پای پانسمان شده ، پیاده ، به ده می رفتم و برای خواهرم ، شیر می گرفتم . انگور خروس دلی نیافتیم و به جای شغال به تله افتادیم و خواهرکوچک مان هم ،همچنالن بی تابی می کرد. گویا پی برده بود که من برای آرام کردن او به تله افتادم .  

 

چرخ خیّاطی

 

   چرخ خیاطی  

 محمد علی چراغی

قدیم ها کمتر کسی در مامونیه و زرند ، چرخ خیاطی داشت . مرصّع خانمی بود (خدایش رحمت کناد) که چرخ خیاطی داشت و فکر می کنم ، دومین شخص ، خاله ی خدا بیامرز من (عذرا خانم فخیمی)  بود که از قم یک چرخ خیاطی خریده بود .چرخ،انگلیسی بود و برای ما که ۴- ۵ – ۶ ساله بودیم ، بسیار زیبا بود . مدتها روبروی خاله ام کنار چرخ خیاطی می نشستم و دوخت و دوز او را تماشا می کردم . گاهی هم نزد مرصّع خانم رفت و آمد می کرد ؛ ظاهراً برای آموزش بود . به هرحال سال ۱۳۳۶ بود که من و پسر عمویم ، محمود ، که پسر خاله ام هم بود ، در پایه ی یکم دبستان درس می خواندیم . عمویم ، خدا بیامرز ، که شوهر خاله ام هم بود ، در شرکت نفت قم به کار مشغول شد و به قم کوچ کردند . اثاث خانه اشان را با کامیون مرحومِ پدرم ، ( معروف به شورلت جنگی که در مامونیه دو دستگاه بود و دیگری ، متعلق به مرحوم حاج ابوطالب ریاض الحسینی بود .) به قم حمل و نقل کردند ؛ که از راه فرج آباد که میان بُر زرند به قم بود،بردند ؛ این راه، از شرق مامونیه و مهدی آباد و فرج آباد و امامزاده سید باوقار (اهلعلی سهلعلی) وچشمه زالو و از خط آهن تهران به قم و ایستگاه کوه پنگ و ناهید ، گذر می کرد . و از قسمت شرق کوشک نصرت وارد جاده آسفالت تهران قم می شد . کامیون که بسیار قدیمی بود ،شب ، نزدیک جاده آسفالت تهران قم ، خراب شد . شب کنار جاده ماندیم . بامداد می دیدیم که خودرو های جاده آسفالت ، با چه سرعت بسیاری از جلوی چشم ما گذر می کردندو دور می شدند . با هر مصیبتی بود ، کامیون را درست کردند ؛ که البته مرحومِ پدرم، فکر می کنم چندین کیلومتر راه را ، تامامونیه پیاده برگشت تا قطعه ی لازم را برای کامیون تهیه کند؛ و یا شاید به ایستگاه کوه پنگ رفت و دوچرخه ای از کارگران راه آهن قرض گرفت و رفت ، روابطش با مردم ، بسیار خودمانی و صمیمی بود و سرزبانش هم خوب بود و بخوبی با دیگران ارتباط برقرار می کرد . به هر حال ،ظهر گذشته بود که به قم رسیدیم . عمویم پشت خط آهن شرکت نفت قم ، خانه ای اجاره کرده بود . کامیون تا سر کوچه شان آمده بود . اثاث ها را ، همه ، از جمله مرحوم پدر بزرگم – که پدر مادر و خاله ام بود – کمک می کردند و به درون خانه می آوردند . یادم هست که پدر بزرگم ، چرخ خیّاطی خاله ام ، یعنی دخترش، را به بغل گرفته بود و از درِ حیاط آورد توی راهرو و از پله بالا آمد و وارد اتاق شد که ، چرخ خیاطی از دستش افتاد و جعبه اش شکست و من بسیار افسوس خوردم ؛ نمی دانم خاله ام چه حالی داشت ؛ اما هرگز کلمه ای بر زبانش جاری نشد . پس آز آن خاله ام ، یا شاید عمویم ، چرخ خیاطی را به هم چفت کردند و یک کمر بند دور آن بستند.  دوم تیر ۱۳۹۲   

نقل از وبلاگ زرندستان: http://zarandestan-mahmanye.blogfa.com/ 

 

روی کار آمدن اوباما(شعر طنز)

نازکتر از گل *

خاطره روی کار آمدن اوباما

آن شنيدستي كه در اقصاي غرب

بار « بوش» افتاد و « اوباما» نشست(۱)

 

« باراك اوباما » بگفتا: مي‌دهم

غول بحران جهان را، من شكست

ينگه دنيا را دهم تغييرها

ماهي دنيا بگيرم من به شست

گرچه بوش آتش زد افغان و عراق

ضدّ جنگ هستم من از روز الست.

من به اسراييل تذكّر مي‌دهم

همچو زنگي تيغ در دست است و مست.

از عراق ارتش برون خواهم نمود

با سران « پرشيا » خواهم نشست.

مردم ايران، مسلمان زاده‌اند

با مسلمانان ندارم من گسست

  • ادامه‌ي سخن و خطابه‌ي نازک بین :

- چون عيالم اين سخن‌ها را شنيد

سر فراگوش من آورد و نشست :

تا اوباما وعده‌ي تغيير داد

قدّ بوش در نزد او گرديد پست

طاعت و پيمان اوباما چراست؟

« شب دراز است و قلندر »(۲) در ره است.

 

آسمان ينگه دنيا تا كجاست؟

زير اين طارم كسي، خوش، كي‌ نشست؟

پول ما در بانك‌شان مسدود گشت.

سال و قال از سي گذشت اي خودپرست.

ما از آنان چشم ياري داشتيم» (۳)

 

جان ما از خدعه‌ي آنان نرست

من چو بشنيدم سخن‌هاي عيال

قامت برهان من، نزدش شكست

گفتم: ايولّا، به بانوي فَطِن

قامت منطق مرا گرديد پست.

بوش چو خنجر مي‌كشيد از رو به رو

كي توان بر ديگري اميّد بست؟

مستقّل بودن طريق بندگي‌ست

بگسل از اهريمنان، يزدانت هست

دامان ياران بگير و درگذر

از يسار و از يمين، بالا و پست

پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷

...........................................................                                                                              

۱) آن شنيدستي كه در اقصاي غور بار سالاري بيفتاد از ستور

گفت: چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پر كند يا خاك گور.

(سعدي)

۲) شب دراز است و قلندر بيدار

۳) از حافظ با اندكي تغيير

* نازک بین

دارا آذر (شعر)

           دارا ، آذر            

در كوچه باغ خاطره ها ،

نقبي زدم .

تا خاك مدرسه .

كاويدم آن زمين را .

از پسِ غبار سال هاي رفته ،

كتاب پايه ي  يكم را يافتم .

غبار آن را ستردم .

برگ برگ هاي آن همه نو ،

عطر كاغذ نو

و چاپ تازه را بوييدم .

زبانش همچنان شيرين بود : زبان فارسي .

دارا هنوز دارا بود :

داراي مهر و نيكي بود ؛

دارا هنوز يك توپ داشت :

توپ قشنگ وسه رنگ :

سرخ و سفيد و سبز ؛

آذر هنوز هم آذر بود ؛

يك عروسكِ تُپُل و چاق و چله داشت ؛

بابا ، هنوز آب و  نان مي داد

به خاطر شان ، جان مي داد

به مدرسه شان مي رساند

مامان ، هنوز ،  از لبانش ، لبخند مي چكيد

به دارا بادام مي داد

به آذر شام مي داد

« غبار خستگي بابا را مي تكاند »

دارا و آذر ،

ما مان را دوست داشتند ؛

دارا يك خواهر داشت ،

آذر هم يك برادر ؛

بابا و مامان ، دو تا بچه داشتند

« فقط دو تا بچه كافيه  . » *

با هم زندگي خوشي داشتند

نان شان مي رسيد

آب شان مي رسيد

نه غم آب شان بود

نه فكر نان دا شتند

اين داشتند آن داشتند.

*

« قطره هاي باران

چهره ام را نوازش داد »

هشياريم باز آ مد

*

خستگي ا م رخت بر بسته بود . **

***

---------------------------------------------------------  

 * اشاره به شعار تبلیغاتی حکومت شاه دارد که در راستای جلوگیری از افزایش جمعیت کشور ، از طریق رسانه ها ، به مردم القا ء می کرد .

** ۲۵– شهريور –  ۱۳۵۴