در شهرالکترونیک (سفر کربلا)
به سرعت برق و باد ، در شهرالکترونیک!
جاده و اسب ، مهیاست ، بیا تابرویم
کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم ۱
صدیق صمیم و رفیق شفیق ، حضرت مستطاب مرزوق العلما ، ندا داد که « کربلا منتظر ماست ، بیا تا برویم .» ۱ ، گفتم : برویم . از گذرنامه پرسید، گفتم : ۱۳ سال می گذرد . رفتم به سراغ تهیه ی گذرنامه که می دانستم از دولتی سر« الکترونیک » همه ی کارها « بــه ســرعت برق و باد» صورت می گیرد!
دفتر پلیس به علاوه ی ۱۰ ( پلیس + ۱۰ ) یک صورت تهیه ی مدارک به من داد : تصویر شناسنامه و اصل آن + تصویر کارت ملّی و اصل آن + تکمیل فرم + پوشه از پلیس+۱۰ + مبلغ ۵۰ هزارتومان به حساب اداره ی فخیمه ی گذرنامه + ۲۵۰۰ تومان به حساب اداره ی بلدیه + و سه قطعه ی عکس سه در چهار رنگی پشت سفید.
برای آن که ، در عصر الکترونیک و عصر اینترنت و عصر انفجار اطلاعات و انقلاب ارتباطات ، همه ی کارها به سرعت « یک چشم برهم زدن » عملی شود ، وجوه رایج مملکت را به حساب های یاد شده ، در بانک ملّی واریز کردم . برای آن که به کار هایم سرعت بخشم درجست و جوی دوست عکاسم آقا حمید برآمدم که با دوربین « دیجیتال » خود ، عکسی از من بگیرد ، که نبود . عکاسی سر خیابان هم ۲۴ ساعت وقت می خواست دوست عکّاس را روز بعد یافتمش . عکس گرفت . گفتم در قطع سه در چهار سانتیمتر باشد . گفت این کار در تخصّص آقا یحیی ست . بیرون رفته بود . یکی دو ساعت چشم به راهش ماندیم . آمد و خواهش کردیم . سه چهار ساعت منتظر ماندیم کـه دستگاه رایانه اش « هنگ » فرموده بود . آن روز هم وصلت نداد. ۴۸ ساعت تلف شد . روز سوم عکس دریافت شد ، 12 قطعه در یک برگ « آچهار » . خانم هادی التفات فرمود تا از طریق اسکنر رنگی ، ازعکس رنگی من پرینت بگیرد و به ما بدهد و داد. عکس ها چنگی به دل نمی زد. اما آقای حمید خان ، کلّی از خودش تمجید می کرد. آن روز هم به « پلیس به علاوه ی ۱۰» نرسیدم . تا اینجا ۷۲ ساعت . روز چهارم مدارک را تکمیل کردم و به دفتر« پلیس+ ۱۰ » تقدیم کردم . و با بانوان آن جا از در آشنایی در آمدم .. یکی از آن ها با آن که همسایه مان بود عکس ها را نپسندیدند. هرچه چانه زدم ، به جایی نرسید .خب باید مطابق مقررات عمل کنند . فرمودند عکس ها کیفیت ندارد. گفتم آقای عکاس باشی ، با دوربین دیجیتال که به قیمت یک خودرو پراید است ، این عکس ها را گرفته است ، به خرج شان نرفت . ناگزیر رفتم سراغ عکاسی رو به روی « پلیس +10 » دختر خانمی ، عکسی از من گرفت و گفت برای شب حاضر می شود. گرفتم ؛ فردا به دفتر « پلیس +10 » بردم . تا اینجا ۹۶ساعت .
بانوی مکرّم « پلیس +10 » پوشه ای داد و سه هزارتومان گرفت . پوشه را تکمیل کردم ۳۵۰۰ تومان دیگر گرفت و مدارک را تکمیل شده تلقّی کرد و به اداره ی گذرنامه فرستاد و با اصرار و تقاضای موکّد من ، قرار شد روز شنبه ، یعنی ۴۸ ساعت دیگر تماس بگیرم . شنبه یعنی پس از گذشت ۱۴۴ساعت ( یا ۶روز ) زنگ زدم . بانوی همسایه مان فرمود : ده دقیقه ی دیگر. مجدّداً تلفنی تماس گرفتم ؛ فرمود اداره ی گذرنامه از شناسنامه ی شما ایراد گرفته است و « مغایرت اسم » قلمداد کرده است . گفتم : بانوی عزیز ، کارت ملّی من براساس همین شناسنامه صادر شده است . نام خانوادگی من جلوی نام کوچک من تکرار شده است . بانوی گذرنامه مرا به اداره ی ثبت احوال دولت الکترونیک ( چهار راه سرسبز ) ارجاع داد . رفتم . متصدی آن از ســرسیری با بی اعتنایی گفت : دو هزارتومان بده . دادم. توی رایانه سرک کشید. از روی شناسنامه ، و کارت ملّی ، مشخصات مرا در رایانه حروف نگاری کرد ، یک برگ را با مشخصات من پرکرد و « پرینت » گرفت و داد .« برگ ، بـدون شنـاسنــامه « اعتبار » نداشت ، » می دانستم که خاصیّتی ندارد. بانوی گذرنامه نپذیرفت. گفتم : شما کارگزاران الکترونیک ، به همدیگر نان قرض می دهید . اداره ی پست ، سجل احوال ، گذرنامه ، بلدیه و ... .گفت : باید در شناسنامه شما توضیح داده شود یا شناسنامه تعویض گردد. چاره ای جز رفتن به ولایت نداشتم . روز بعد مرخصی گرفتم و رفتم ، مدارک را با دوهزارتومان به اداره ی سجّل احوال ولایت تقدیم کردم ؛ تا اینجا ۱۶۸ ساعت ( یعنی ۷ روز ) . باز هم چانه زنی های من که قصد کربلا دارم ، به جایی نرسید. قرار شد پنجشنبه مراجعه کنم ؛ یعنی ۹۶ ساعت دیگر به ۱۶۸ ساعت قبلی افزوده می شود. ( جمعاً ۱۱ روز ) . پنجشنیه تا بـه خود بجنبم و بخواهم به دروازه ی شهر ( در نعمت آباد ) برسم ، ساعت به ظهر نزدیک شد. با اداره ی سجل احوال، تلفنی چانه زدم که شناسنامه را به برادرم بدهند و رسید را بعداً من برایشان بفرستم یا ببرم .
همشهری های عزیز – که قبلاً بامن چانه زده بودند که در سالگرد تاسیس اداره ی سجل احوال با آن ها برای چاپ در روزنامه مصاحبه کنم ، - حاضر نشدند بی مبالاتی کنند و قانون غیرقابل نفوذ سجل احوال را زیر پا بگذارند؛ هرچه چانه زدم « قطره ی باران من در سنگ خاره ی » آنان « اثر نکرد .» 2. آخرالامر « عطای » الکترونیک را به « لقایش » بخشیدم و ازخیر کربلا گذشتم و دوستان که « جاده و اسب » شان آماده بود ، من را جا گذاشتند و راه کربلا پیش گرفتند. و من پس از دوهفته جان کندن خودم را قانع کردم که « قسمت » نبوده است و « آقا » ما را طلب نکرده است و جاده را به روی من بسته و نعل اسب ها را کنده است ! و لاجرم من باید منتظر کربلا باشم نه کربلا منتظر من .
محروم از زیارت کربلا و خدمات دولت الکترونیک :
نازک بین بی سعادت یا کم سعادت آبان ۱۳۸۹
-----------------------------------------------------------------------
۱ ) ابوالقاسم حسینجانی ، شاعر کربلا
۲ ) سیل سرشک ما زدلش کین به در نبرد – در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد . ( حافظ )
دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۹ / دانشوران زرند