اسکناس ای اسکناس
اسکناس ای اسکناس ای اسکناس
محمد علی چراغی
اشاره – اسکناس های ۵ ریالی را بیاد دارم . رنگ سرخ حنایی داشت ؛ و در دهه ی ۳۰ به بعد در ۴ – ۵ سالگی ، مرحوم پدرم یک اسکناس ۵ ریالی به من داد ؛ در اندیشه بودم که ۲۰ ریالی است یا اسکناس دیگر ؟ سواد که نداشتم ؛ اما تفاوت ها را درمی یافتم ؛ که اسکناس پنج ریالی و دو تومانی ، تا حدودی همرنگ بودند . در ۸ سالگی دو اسکناس ۲۰ ریالی پدرم به من داده بود ، بعد از ظهر تابستان بود ، به هوای بازی میان کوچه مان ، از خانه بیرون زدم ، کودکان همسایه دور هم گرد آمده بودند و مثلاً بازی می کردند . پسری چند سال بزرگتر از ما از محله ی دیگر آمده بود – اکنون خدایش رحمت کناد ، که درگذشته است – اسکناس ها را درون جیب پیراهن من دید و در یک چشم بر هم زدن از جیبم زد و پا به گریز نهاد . درجست و جویش دویدم که به گردش نرسیدم و برفت . به خانه آمدم و به پدر گفتم و مرحوم پدرم گویا به پدر سارق محترم گفته بود و نتیجه نگرفته و گذشت کرده بود .
بگذریم ! همه ی انسانها ، از اسکناس و پول ، خاطره هایی دارند ؛ سکه های عیدی هم خاطره انگیز است : دو ، سه ، پنج ریالی وووو .
اما ، پول ، در قالب سکه و اسگناس ، به عنوان واحد ارزیابی یا بهای کالا ، در جهان اقتصاد و کلاً در جامعه بر همه ی روابط اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و حتّا عاطفی ، حکومت می کند . اسکناس ، عاطفه خرید و فروش می کند . بهتر است به جای همه ی این حرفها ، شعر طنز مرحوم سید اشرف الدّین گیلانی قزوینی (نسیم شمال) را بخوانیم :
اسکناس ای اسکناس ای اسکناس
اسکناس ای اسکناس ای اسکناس
برده ای از مرد و زن هوش و حواس
کسب را يک بـاره مختل کرده ای
اهــل تـهــران را مـعـطـل کـــرده ای
تو همان بودی که با صد عز و ناز
گـــاه مـنـصـب دادی و گـــاه امـتـيـاز
مـایـه ی تجـار بـودی اسـکـنـاس
رونــق بـــازار بـــــودی اسـکـنـــاس
تــو همان بودی که انـدر کـيـفـها
داشـتـی تـعـريـف هـا تـو صـيـف هـا
تو همان بودی که شوخ مه جبين
در حضورت سـر نـهادی بـر زميـن
حجره ی تجار روشن از تـو بود
کـوچـه و بـازار گـلشـن از تــو بــود
اسکناس ای شيره ی جان اسکناس
بـهـتر از ياقوت و مرجـان اسکـنـاس
مايه ی عـيـش جوانان از تـو بود
مـاهـی و مـرغ و فسنجان از تـو بود
هــر مسـافــــر را بـهـنـگام سـفـر
در سـبک بـاری رهـانـدی از خـطـر
در سفـر ها حـرزِ بـازو بـوده ای
بـا جـواهـر هــم تـرازو بـوده ای
سـيـم و زر بود از غلامان رهت
لــعـل و مـرواريـد خـاک در گـهـت
پس چرا اين روزها جيمبو شدی
مفـتضح با چـوچـو و هـوهـو شـدی
مـبلغی از قـيـمـتت کــم می کـنـد
بـلـکـه از اسـم تـو هـم رم می کـنــد
سيد اشرف الدين قزوینی(نسیم شمال)